![]() |
![]() |
|
| همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین |
|
الو الو؟؟؟ صدا میاد؟؟؟ خب مثل اینکه تماس ما با همکارمون بر قرار شد... میشنویم:
من هم اکنون از قلب باغ فردوس ، دل سرما ، محل دعوا (عاقلان دانند) ، در اوج تاریکی هوا به همراه فاطی اینا (بازم عاقلان دانند) و نهایتآ زیر خط فقر ( نمیدونم تا الان چقدر پایین رفتیم)با شما حرف میزنم (فین و جیش). علاوه بر تمام مشکلاتی که بر سر راهمان بود ما هم اکنون متوجه مطلبی شدیم خوب گوش کنید تا از دست ندید: ما بر گشتیم با یک بغل از خاطرات ایشدیندیرینگ ما طی یک روند کاملا تکمیلی ، تکوینی ، تکبیری ،تک....!!!! به یک تایپیست نیازمندیم! شیریییییین!!!! تایپست!!!! پایه ای؟؟؟ ـ عالیه!!!! میریم تو: اقا شرایط این کارتون چه جوریه؟؟؟ اوه چه بد شد!!! ـ تو خونه کامپیوتر دارید؟؟؟ میتونید تایپ کنید؟؟؟ - اره - این کارت مارو بگیرین صبح زنگ بزنید در مورد شرایط حرف بزنیم!! پس شد انچه شد! ما هم خوشمون اومد سر راه هر دفتر فنی که دیدیم سر زدیم و پیشنهاد کار دادیم ( دقت کنید که ما به اونا پیشنهاد کار میدیم!!) اخه خدایی کار به این خوبی که با روحیه ی فراخ ما هم سازگاری داره! بشین تو خونه لنگ رو لنگ بنداز شایدم لنگتو رو میز بنداز تایپ کن پول بگیر!!! ما احیانا دانشجو هستم؟؟؟ نه دور از جون!ما فقط الواتی یا الواطی یا علواتی یا علواطی یا ال واتی یا عل واتی یا ...( همین امر مقدس رو به هر طریقی که بگید) بلدیم! طی یک ماه اخیر فقط در محدوده ی در حراست تا در دستشویی رویت شدیم ... ما شنبه از صبح تا شب کلاس داریم اما ایا واقعا داریم؟؟؟؟ نه! به کلیه ی اساتید محترم ابلاغ شده که ما شاغل هستیم و در کلاس ها شرکت نمیکنیم جدا همشون باورشون شده فقط یه بار یکی از استاد ها که همون ساعت باهاش کلاس داشتیم ( نه فقط یه بار؟؟؟ میخوام بدونم فقط یه بار بود؟؟؟؟ بساط هر هفته مونه!!!) ما رو تو حیاط دید و در واقع اونقد دید که حتی بهش سلام هم کردیم اما نمیدونم چرا تو کلاس ندید!!! پی نوشت: فیییییین ( کوفت!!) پ ن ۲: این من بودم از روزی که دماغم درست شده انسداد شاهراه های تنفسیم بر طرف شده فین کردن بهم خیلی حال میده مغزمم به راحتی هوا میخوره حالش خوبه( چیت ؟؟؟؟) پ ن ۳: گفته بودم که دماغم ۳-۴ بار پیاده شده رفتم عملش کردم خلاص شدم اما حیف ابهتم به باد رفت...! پ ن ۴: فیییییییییین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:19 توسط شیرین و نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیکاری و هزار دردسر....خواستیم خاطراتمونو تعریف کنیم تا به شاهکار بودنمون پی ببرید و ما را تمجید کنیدومااعتماد به نفسمان زیاد شود....
|
| نویسندگان |
|
شیرین نگار شیرین و نگار |
| نظرسنجي |
| آمار سايت |
|
RSS
|