تبليغاتX
عباسگاه! - شاید هذیان
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
یک سال از قبول شدن ما تو دانشگاه می گذره...یک سال که به بطالت گذشت...از همون اولش هم خوب شروع نشد...این وبلاگ هم که کم کم داره به زباله دان تاریخ می پیونده....دیگه چیزی واسه گفتن نمونده...قبل از این دنیا انقدر مسخره بود که می شد بهش خندید.اما حالا بیشتر از اینکه مسخره باشه٬خالیه....خالی از همه چیز...

از روز ها و شبا نمی گم که پر از تکرارن و با خودشون هیچ چیز ندارن...انگار در پس شب و روز هیچ نیست...

از زندگی هم نمی گم که نمی فهمم ما داریم زندگی می کنیم یا زندگی.....!!!!

از بزرگ شدن آدما و کوچک شدن دنیا و پست شدن آرزو ها هم که...یه مشت حرفای تکراری!

«جهان اصلا نمی چرخد

راه هم نمی رود

روز به شب نمی نشیند...

آه!که این طور!»

شاید آزادی از قید تعلق...برسی به اونجا که به هیچ چیز تعلق نداشته باشی و از همه چیز رها بشی.جدال و بحث فایده یی نداره...اگه هر کسی بفهمه که هر کس خودشه و هیچ کس عوض شدنی نیست...اگه..اگه...اگه بشه....شاید دنیا از اینی که هست بهتر بشه...شاید....

دلم می خواهد بخوابم و دیگر بیدار نشوم.بخوابم تا شاید رویایی ببینم از آنچه که در این دنیا نمی بینم.بخوابم و خواب ببینم که آنقدر روزگار خوب شده که دیگر هیچ کس نیست که بخواهد بخوابد و دیگر بیدار نشود و رویایی ببیند از آنچه که در این دنیا نمی بیند...از تمام این آدم ها سیرم.نه؛من دلم نمی خواهد از آنها باشم.نمی خواهم بار نام "آدم"را به دوش بکشم و با آنها یکی باشم.انگار بهترین چیز همین است که آنها مرا از خودشان حساب نکنند!!  

  می خواهم خودم باشم و هیچ کس نباشم

اشتباه...یه وقتی نگاه می کنی می بینی انقدر اشتباه کردی که نمی دونی کدومشو باید درست کنی تا زندگیت بر گرده به جایی که می خوای...بعد میای ابروشو درست کنی٬میزنی چشمشم کور می کنی...روز ها می گذرن وفرصت سوزی....می بینی تصورت از ۲۰ سالگیت چیز دیگه یی بوده و بعد...

می خوای فرار کنی....از همه چیز... خط قرمز ها رو جابجا می کنی...نمیشه....پاکشون می کنی....حالا زندگی بهتر می شه کمی...هر چند شاید سنگینی نگاه های معنی دار آزارت بده..اما بعد بی حس میشی...دیگه هیچ چیز نمی فهمی...

دیروز می خواستم دنیا رو عوض کنم...نشد
امروز می خواهم خودم رو عوض کنم...نمی تونم
فردا می خواهم که فقط همه چیز همین طور باقی بمونه....اما اگه نشه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط شیرین |