تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
امروزصبح           سر میز صبحونه 

مامان: وا... پس این دکتره صبا کجاست ؟ منشیش میگه صبا نمیاد بیمارستان...

من: لابد میره مطب خودش! چه دکتریه؟

مامانم: چی؟

من:(در حالیکه دارم میرم تو اتاقم) دکتر چیه؟

 مامانم: چی؟

من:(در حالیکه دارم داد میزنم) پرسیدم دکتر چیه؟ قلبه؟

مامانم:آهان... نه دکتر باباست!!!!!!!

 

کسی میتونه کمک کنه؟ دکتر ماما داشتیم تخصص

 بابا کی اومد به بازار؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:41  توسط نگار | 

ما صلاح دیدیم که چه بهتر این وبلاگ رو دوباره شروع کنیم و چه بهتر که این شروع با یه مناسبتی همراه باشه و چه مناسبتی از این بهتر که تاسوعا عاشورا برخورد کنه به آخر فرجه ها و آخر هفته (چه شاعرانه فکر کن که اخر فرجه ها با آخر هفته با آخر امام اینا تو یه نقطه به هم برسن!!!!!) و خب بهتر از همه این که ادم یه فرصتی برای درس خوندن داشته باشه و همه جا تعطیل باشه و تو هیچ بهونه ای برای در رفتن از زیر درس نداشته باشی و دست به ... بشینی تو خونه(خفه شو تو که ابزارشو نداری!!!) و بشینی به این فکر کنی که چه تفریحاتی میتونی برای خودت جور کنی... بعد از حذف تمامی گزینه ها یه هو یادت میافته که یه وبلاگ تار عنکبوت بسته ای داشتی که با یکی عباس تر از خودت یه روزگاری سعی میکردی که توش استعدادهای نهفته تو شکوفا کنی ... پس شد آنچه شد!!!

شیرین داره میگه که یه ذره از خودت استعداد  نهفته به خرج بده آخه الان داره پشت تلفن به من دیکته میکنه که چی بنویسم حالا منو تا اینجا نوشتونته میخواد بقیشو خودم بنویسم!!!

خلاصه این که (شیرین میگه چون تو حوصله نداری مشروح اخبارو بدی باید همیشه این "خلاصه این که" رو در اول جمله بیاری...) اومدم یه کم از عاشورا و حسین اینا براتون بگم که چه مظلومانه شهید شدن تا بچه پولدارای فرشته با بنز و بی ام و و کوپه و همچنین یه سری ماشین دیگه (که ما تا حالا ندیده بودیم و بنابر این برای این که بدونیم چه ماشینیه باید حتما پشتشو نیگاه میکردیم و میخوندیم این چیه که خب تو تاریکی این کار غیر ممکن بود !!!) بیان تا یه پرس غذای نظری بگیرن(شیرین در اعتراض به این حرف من طی یک عملیات نمادین میگه که آخه یه پرس نمیگیرن که... با قابلمه میان صف میکشن... امروز اونقدر ملت قابلمه به دست دیدم!!!)

یه بنده خدایی در جواب غر ها و فحش های من به ملت قابلمه به دست گفت : "خب اینا برای تبرک میان غذا بگیرن نه برای این که شیکمشون گشنه باشه..." یکی نیست بهشون بگه برای تبرک باید بری تو بقالی!!!!! خب در جواب این بنده خدای نه چندان عزیز باید بگم که :" اینا تو هفت شب مختلف هفته با هفت آدم مختلف(خب مثلا بلوند...سبزه... داف شاسی بلند که موهاش کمنده خیلی لونده... دست دست... بیا وسط....و غیره و ذلک...) کارای مغایر با شئونات اخلاقی(م.ش.ا) انجام میدن بعدشم میخوان متبرک شن... ولی خب من که عرض کردم که برای تبرک باید کجا رفت...

خب تو اگه اعتقاد داری شبا به جای این کارا دست به دعا شو(بزرگان دانند معنای این جمله را) اگه اعتقاد نداری که غلط با نون اضافی میکنی که میای مفت خوری و میخوای نذری حسین بگیری...

یا مثلا دختره میاد.. شینیون فانتزی کرده موهاشو ...با ارایش عروس یه شال توری مشکی هم سرش انداخته و به امید به ثمر نشستن سبزه هایی که توی سیزده به در گره زده ماشین باباجونشو دو در کرده اومده حسین پارتی در این حد که مستر حسین رو کشتن . جدآ جنایت کردن... در این حالت داره زیر لبی زمزمه میکنه خدایا نذر میکنم تا اخر عمر هر سال نذری بدم اگه امسال بختمو باز کنی.... 

این شیرین اونور خط نشسته داره اس ام اس بازی میکنه و ضمن اس ام اس بازه سوتی های نه چندان کوچکی هم میده از قبیل این که این جمله ی پر معنا رو (برا همین چیزاست که عاشقتم دیگه...!!!) به جای این که به یکی از دوستان قدیمیش بده میفرسته برای پسری که الان دو ماهه شدیدا در تلاشه که با شیرین دوست شه... از همین جا بهش تبریک میگم بابت این دوستی که با این جمله ی شاعرانه امشب پا گرفت...

 پی نوشت: مرده شور این

 

کامپیوتر و و بلاگ و اینترنت و

 

 بلاگفا و وبلاگنویسان و

 

کسانی که چرندیات وبلاگ

 

 هارو میخونن و سایر

 

اشخاص حقیقی و حقوقی

 

رو با هم ببرن... این چارمین

 

 باره که دارم سعی میکنم

 

 این وبلاگ رو اپ کنم اما

 

یاری نمیکنن مردم... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:51  توسط نگار | 

سلام

عرضم به حضور عنور یا عنبرتان که ما قرار بود توی این تابستون یه مقداری مطالعات مفید و سازنده داشته باشیم که با کمک دوستان و سعی و تلاش های بی دریغ و شبانه روزی اغفال شده و کلمه ای درس نخوندیم!!!! و مثل یاهو هلپری زحمت کش اگه اغراق نکنم و نگم ۲۴ ساعته بدون اغراق میتونم بگم ۱۴ ساعته پشت کامپیوتر لم میدادیم!!!!! که نتیجه ی ان تحریمی میباشد که الان بالغ بر ۲ هفته است ما در ان به سر برده و هر گونه دسترسی به اینترنت و ازین جور مزخرفات به دلیل یک طرفه شدن خط مقدور نمی باشد (تا ۲ ماه دیگه کلا دسترسی به تلفن هم مقدور نمیباشد) شیرین جان نیز چون میخواست توانایی های خودشو باور کنه بعد از عملش گلاب به روتون روی گوشیش یه مقدار ارررره....!

منم که شدیدا دارم سعی میکنم بر وسوسه ی خود غلبه کرده و با موبایلم وراجی نکنم(جون خودم!!!) بنا بر این کلا از دسترس خارج میباشیم!!!!

توی این ۲ هفته که دانشگاه ها باز شده من و شیرین به دلیل این که هنوز توانایی های خودمونو باور نداشتیم یک سری فعالیت هایی انجام دادیم که به این باور رو داد که ما میتوانیم از جمله :

روزی روزگاری که پس از حدود ۹ ماه تلاش بی وقفه موفق به ۲در کردن ماشین از پدر جان شده بودم عازم دیار خیابان ها گشتیم !!!!!

توی خیابون اصلی کوچه ی یک طرفه ای وجود داشت که به عقیده ی بنده باید میرفتیم توش پارک میکردیم ولی نمیدونم چرا ازش رد شدیم!!!کوچه ی بعدی ورود ممنوع بود و به همین دلیل تصمیم گرفتیم توی کوچه ی بعدی که یک طرفه بود پارک کنیم!!!!!(واقعا دقت کنید که میخواستیم ورود ممنوع نریم!!!)خب توی کوچه ی بعدی جای پارکی پیدا میکنیم که به دلیل مالیدن به ماشین پارک شده ی جلویی بی خیالش میشیم و دم هایمان را روی کول هایمان گذاشته به امر مقدس فرار میپردازیم !!! اما چگونه؟؟؟؟ این گونه :

من: شیرین این چرا انقدر جیر جیر میکنه؟؟؟؟

شیرین : نمیدونم!!!

من : (در حالیکه دستمو میبرم به طرف IPOD که خاموشش کنم دستم گیر میکنه به ترمز دستی )خب چون دستی بالاست!!!!حالا فهمیدی؟؟؟

شیرین:

خلاصه یه جای پارک گیر میاریم و پارک میکنیم!!!

ما کلا مسکر و مخدر مصرف نکرده مغزمون زایله خدایا یه فکری یه حال این بندگان ضعیفه ات بکن!!!

۲-۳ ساعت بعد بر میگردیم ...

من:شیرینماشین کو؟؟؟

شیرین:نمیدونم مگه تو همین کوچه نبود؟؟؟

من : چرا!!!

شیرین :شاید توی کوچه بالاییه ....

من : بالایی که ورود ممنوع بود!!!!

شیرین :خب شاید تو بالاتری باشه...

من : خب بریم ببینیم...

کل کوچه های یک طرفه رو گشتیم اما از ماشین خبری نبود...

شیرین: خب شاید تو این یکیه...

من: این که ورود ممنوعه....ما ورود ممنوع نرفتیم...

شیرین: حالا بریم یه نگاهی بکنیم...

(بقیه شو نمیگم چون خودتون میدونید!!!)

ماشین رو توی ورود ممنوع (پس از ۴۰ دقیقه) در حالی پیدا کردیم که با ماشین جلویی ۱۰ cm بیشتر فاصله نداشت و ماشین عقبی یه لطفی کرده بود و ۱mm هم فاصله نذاشته بود که نتیجه اش این بود که وقت در اومدن از پارک یه ۲-۳ cm به طرف عقب هل داده شد البته توسط این جانب پنجه طلایی!!!

ماجرا به این جا ختم نمیشه چرا که بعد از گذشتن از ۲-۳ تا کوچه به این نتیجه میرسیم که هوا خیلی وقته که تاریکه و باید توی کوچه ها چراغ بذارن....اما بعد نتیجه ی مهمتری میگیریم به این صورت که بهتره به جای غر زدن به شهرداری چراغای ماشینو روشن کنیم!!!!

پی نوشت : هی شیرین... تولدت مبارک !!!!

 بقیه ی پی نوشتارم حال ندارم بگم!!! بیخیال!!!! اهان از همه به خاطر این که بهشون سر نمیزنیم معذرت میخوام اما شما به ما سر بزنین!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:19  توسط نگار | 
امروز یک سری مهمون داشتیم همگی از جنس اناث و تنها موجود مذکری که در خانه یافت میشد کارگر محترم بود!عرضم به حضورتان که در بدو ورود مهمونا قرار بود به دلیل گرمای هوا شربت سرو بشه . بعد ازینکه خونه حسابی شلوغ شد دیدم این کارگر محترم سرش گرمه به ظرف شستن پس خودم دست به کار شدم که شربت بریزم! در همین حین:

کارگر محترم: مواظب باش نریزه تو سینی ها!

من:بله ... چشم! شما امر بفرماید!

بعد ازینکه یه مقداری پذیرایی کردم با ۲ تا از دختر دایی هام راهی اتاق من شدیم. همینطوری که داشتیم حرف میزدیم یه هو یکی از دختر دایی های محترمه شدیدا پرید رو تخت!:نگاااااااااار...

من:ها؟

اون:سووووووسک!

من: خب حالا ...چرا شلوغش میکنی!کجا بود حالا؟؟؟

اون در حالیکه به طرف کامپیوتر اشاره میکنه!:اونجا!!!!

(توضیح انکه به دلیل اینکه این اتاقی که کامپیوتر توشه خیلی هواش گرم میشه همیشه من پنجره شو باز میکنم تا کولر بتونه خنک کنه هواشو!!!!بنا بر این انتظار ورود هر گونه سوسک رو داشتم!!! یا حتی مارمولک... و البته پشه!)

خب به دلیل امادگی فراوان روحی که داشتم کفشمو از پام در میارم و پا برهنه و کفش به دست به دنبال سوسک اتاقو به هم میریزم!!!

ـاونا:حد اقل کفشاتو پات کن!

من:ااااا چرا جو میدید... سوسکه دیگه!

خلاصه جناب سوسک رو پیدا نکردم و اینگونه نتیجه گرفتم که به دلیل باز بودن پنجره خودش اومده خودش هم با زبون خوش رفته بیرون! خلاصه میریم که غذا بخوریم!

یکی از مهمونا داد میزنه:وااااااااااااای سوسک!

من:

این دختر داییم:

اون یکی:

القصه من میپرم که جفت پا (اونم با صندل پاشنه بلند!!!) بپرم تو دهنش که وسط زمین و هوا تغییر جهت میدم چراکه ایشون جناب سوسک نبودن بلکه اقا موشه ی این داستان بودن و این گونه شد که بنده غافلگیر شدم!

من: اااا این که موشه!

کلیه ی مهمونا طی یک عملیات اکشن همگی با کفش پاشنه بلند شروع به دویدن میکنند به گونه ای که من فکر کردم وارد مسابقه ی دو میدانی شدم و بنده هم به دلیل اتمسفر زیاد با دیگران هم صدا شده و جیغ زنان پریدم بالا...(کاش دامن پام بود که میتونستم عین تو کارتون ها بگیرمش بالا!!!)

بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که خب دیگه جو دادن بسه بیام پایین و عین ادم بدوم دنبال موشه!

در همین لحظه مامانم و یکی دیگر از شیر زنان به نام دختر دایی بزرگه رو با خود همراه کردم و د بدو! حالا موش بدبخت نمیدونه چیکار کنه هی میچرخه دور خودش! منم که دوستدار حیوانات (قابل توجه بعضیا که دوسشون دارم!) با احساسات گسترش یافته: آخی ... چقدر نازه... چه کوچولو هههه!!!! اااا مامان ولش کن بچه رو !

مامانم در حالیکه موهاشو میکنه: نگار اون درو باز کن بره بیرون!

من:ااااا مامان درو باز کنم که له میشه!

مامانم :اااا  درو باز کن!

من: نوچ... له میشه!

مامانم عزمشو جزم میکنه که ۲ تا شیویدی رو که گذاشته بود رو سرش بمونه رو هم بکنه که دیگه من با خیال راحت بهش بگم کچل!

خلاصه اقاموشه گم و گور میشه و منم تصمیم میگیرم که به دلایلی اصلا حرص نخورم! پس میرم که غذا بخورم!با ۲ تا دختر دایی هام شروع میکنیم به خوردن که ۲باره سرو کله ش پیدا میشه! در یک لحظه من  احساس کردم که خونه از تشعشعات صدای مهمونا داره ویران میشه رو سرم!

مامانم: حتما یه جایی در بازه که اومده تو!

زن داییم:اره!

یکی دیگه: اره!

بازم یکی دیگه:اره!

بیست تا دیگه هم ازین "اره" ها بچینید پشت این "اره" ها که گفتم! خلاصه جمیعآ اذعان داشتند که آره!من رو به دختر دایی هام: بچه ها کار خودم بوده! از پنجره هه که من بازش کردم اومده! خود پدر سوخته م بودم!

دختر دایی اولی: همیشه گند میزنی نگار!

دختر دایی دومی:

من :تو که میدونی نمیتونم بدون گند زدن زندگی کنم! تو که یه عمر با من زندگی کردی دیگه نگو!

دختر دایی اولی: کوفت(بقیه ش مغایر اخلاق میباشد!)

من با صدای بلند : بر باعث بانی وجود این موشه لعنت! کدوم بیشعوری کدوم درو باز گذاشته معلوم نیست!

در همین مدت مامانم و دختر دایی بزرگه(میگم بزرگ مثلآ ۴۵ سالشه ها!) موشه رو با احترام و با جارو به سمت درب خروجی هدایت کرده و یکریز جیغ و  داد میکردن و میپریدن در اغوش یکدیگر! و سعی در کنترل کردن احساسات گسترش یافته اشان داشتند!

خلاصه اقا موشه رفت بیرون

من: اا بچه ها بازی تموم شد! اینجا دیگه اخر خطه! من گیر افتادم! تمام اموالمو با خودم خاک کنید!

مفت خورید اگه ذره ایشو بالا بکشید! در همین حین یادم افتاد که برم تا مامانم ندیده که پنجره ی اتاقم بازه ببندمش! خلاصه این که تقصیر من نبوده! لازم به ذکره که الان که دارم اینا رو تایپ میکنم از گرما مغز پخت شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:53  توسط نگار | 
اول توضیح بدم که منظور از تیتر بالا "من و شیرین و رد بول" بوده که تبدیل شده به "من و مامان و امرسان"توی این شبای امتحانی چه کسی بهتر از شیرین و ردبول!!!! در حقیقت کارخونه ی ردبول سازی رو ملیونر کردیم(دقت کنید خودش ملیونر نبود ما ملیونرش کردیم!!!)اوه اوه دوباره جو منو گرفت... صدای اذان داره میاد و من هنوز درسم تموم نشده ... بقیشو بعدا میگم!امشب دومین شبیه که صدای اذان رو میشنوم. دیشب ساعت ۳ اذان گفتن نمیدونم چرا امشب ۱۰ دقیقه تاخیر داشت!!!!

خب دیگه اذان تموم شد جو منو ول کرد !بریم سر اصل مطلب....الان سه شبه که منو شیرین به ضرب ردبول عین بچه ی آدم نخوابیدیم... اکثرآ شیفت عوض میکنیم! الان شیفت منه که درس بخونم(میبینین که.... دارم میخونم !!!!)من و شیرین داریم به طور بسیار صمیمانه تقسیم کار رو در مورد این امتحان انجام میدیم(همون درسی که استادش شکر خدا شبیه خودمونه!!!)به دلیل اینکه من و شیرین اگه خودمونو میکشتیم نمیتونستیم بین امتحان قبلی تا این امتحان که ۵ ساعت دیگه شروع میشه (یعنی کلا ۱۲ ساعت!)کل کتاب ۲۵۰ صفحه ای که تا به حال نخوندیم رو بخونیم مجبور شدیم کتاب رو نصف کنیم !نصفشو شیرین میخونه نصفشم من !!!!!!!!!! توی امتحان هم از اصل مشورت استمداد میطلبیم!!!!امتحان چند ساعت پیش خیلی خفن بود ۳ تا سوال داشت... ۲تا ۵ نمره ای یه دونه هم ۱۰ نمره ای!!!!۱۵ نمره خارج از جزوه و ذهن نخودی ما...۵ نمره هم به لطف استاد سوالی بود که مغز فندقی ما بهش قد میداد!!!!(البته اولین امتحانی نبود که این گونه میگذشت... خب دیگه عادت شده!!!!)

امشب ساعت ۲تا ۲:۳۰ داشتم تمرکز میکردم که چشام باز شه...دیدم نمیشه......قبل ازینکه چراغ اتاقمو برای درس خوندن روشن کنم رفتم یه ردبول از تو یخچال بر داشتم(معتاد!!!)بعد چون زیاد خنک نبود ریختم توی لیوان و یخ هم ریختم توش...چون مغزم کار نمیکرد دراز کشیدم تو تخت ... لیوانو برداشتم که سر بکشم یه هو دیدم همش خالی شده روم! نمیدونستم نیروی جاذبه ی زمین انقدر زیاده!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه این دفعه ی دوم بود که تختمو با رد بول غسل میدادم...(و البته خودمو!!!!)بعدش همچین ردبول خنک ریخته بود روم حالم جا اومده بود گفتم بشینم دیگه درس بخونم(تصمیم گرفتم ازین به بعد به جای خوردن این نوشیدنی چرند دراز بکشم رو تخت بعد بریزمش رو خودم این طوری بیشتر تاثیر داره...)باور کنید فکر کردم حالم جا اومده اما سر جمله ی اول حدود ۲۰ دقیقه با خودم کلنجار رفتم و بعد از کلی دری وری گفتن به استاد که : "این بلد نیست یه جمله ی درست تو کتابش بنویسه....!!!!" به این نتیجه رسیدم که دارم جمله رو اشتباه قرائت میکنمحالا هم میخوام برم بقیه شو قرائت کنم!!!!پس تا بعد از امتحان....(ساعت ۳:۳۴)

الان ساعت ۱۰:۱۵ هست و اتفاقی که نباید میافتاد افتاد... ما حتما میافتیم(جفتمون مطمئنیم!!!) الان شیرین داره هی حرص میخوره... البته نه به خاطر امتحان بلکه به خاطر آیس پکی که تو دستشه و نمیتونه موزو آشغال پاشغالای تهشو بخوره!!!!این شیرین سر امتحان عین خیالش نبود که سر امتحان به من برسونه تازه میگه تو که همه رو جواب دادی آخه یکی نیست بهش بگه فلان من قسمتی رو که تو باید میخوندی رو از کجا باید میاوردم مینوشتم تو ورقه ام؟؟؟ شیرین اگه قبول شی شیرمو حلالت نمیکنم!!!

امروز           ۱۰:۳۰           ۲تا نخاله نشستن کنار حوض پارک کتابخونه.

من:شیرین خیلی آشغالی چرا تست هارو به من نرسوندی؟؟؟

شیرین:ااااا... همه رو زده بودی که...

من:۳-۴ تاش غلط بود(ینی ۳-۴ نمره پر!!)

شیرین :آخه من ورقه مو با تو چک کردم جوابامون یکی بود... ینی منم غلط زدم؟؟؟؟

من :خب آره دیگه!!!

شیرین:سطح فکرمون در یه سطحه ها نگار!!!(بعد دستشو میبره نزدیک زمین که سطح فکرمونو نشون بده....!!!!)

من: پایین تره!(شیرین دستشو میبره پایین تر!)

من :نه.... خیلی بیشتر پایینه بابا... خیلی اعتماد به نفست زیاد شده....(دستشو میچسبونه به زمین!!!!)

شیرین: اگه میتونستم دستمو میکردم تو حوض که سطحشو نشون بدم(چون کف حوض سطحش از کف زمین هم پایین تره!!!)

من:الان هم میتونی این کارو بکنی!!!!

شیرین:نه

در همین موقع آقای باغبون میاد و دستشو میکنه تو حوض که نمیدون چی کار بکنه....!

من:اااااا شیرین این آقاهه مثکه داره سطح فکر مارو نشون میده!!!!

پی نوشت ۱:تازگیا کاربری کتابخونه عوض شده...فقط میریم توش آب میخوریم!!!

پی نوشت ۲: ما آپ کردیم بیاین(مظهری از کالیبر بالای منو میرسونه!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:25  توسط نگار | 
سلام ...

عرضم به حضورتان که در این مدت که پیدام نبود در حال تجدید فراش با خودم بودم و توی کما به سر میبردم که یهو شیرین و سایر دوستان حکم موت فرضی من رو قطعی کردن(به زور) و بنده شدیدا ضربه فنی شدم(تسلیت یادتون نره!!!)دیگه نذاشتم شیرین آگهی ترحیم بزنه که فضای وبلاگ غم آلود نشه...حالا فعلا که مردم نمیدونم کی زنده بشم!

در این چند روزی که به مقام والای شهادت دست پیدا کردم تصمیم به درس خوندن گرفتم(یعنی شیرین تصمیم گرفت که باید درس بخونیم وگرنه ....!) و به همین منظور راهی کتابخانه ی بسیار مفرح نزدیک خونمون شدیم...!

امروز صبح ...من روی تخت ولو شدم و دارم به عامل مرگ خودم فکر میکنم(پیچیده س!)شیرین smsمیده :

-gusi koji?(منظور : گوسفند کجایی؟)

من:خونه... بعداز ظهر میام کتابخونه!

شیرین:ا... این جوریه؟؟؟ باشه پس من دارم میرم...!

من:ok!

ساعت 11 به دلیل اینکه زیادی به علت مرگم فکر کردم و دلیلی پیدا نکردم به این نتیجه رسیدم که باید هر چه زودتر خودمو به محیط مفرح کتابخونه رسونده و مشغول درس خوندن بشم.

11:25        من توی کتابخونه

از اونجایی که فصل امتاخاناست جا برای نشستن وجود نداره(ای ول جماعت درس خون!!!!) پس در کوچه ی پشت کتابخانه که فضای بس سرسبز و خلوتی ست بساط علم میگسترانم و سعی میکنم 20 صفحه ی اخر کتاب رو تموم کنم بعد از 2 ساعت شیرین خانوم سر و کله اش پیدا میشه و کاشف به عمل میاد که اصلا صبح کتابخونه نرفته... تصمیم میگیریم قبل از درس خوندن بریم ناهار بخوریم.

تو ناهار فروشی:

آقاهه: نوشابه تونو چه رنگی بدم؟

من که آب سفارش داده بودم زیر لبی گفتم:نمیدونم اما آبش سفید باشه لطفا!(حتی شیرین هم نشنید!!!)

آقاهه: بله البته آب که رنگ نداره!

من:

شیرین:                        (ضایع میشویمممم!!!!)

بعد از صرف ناهار بر روی چمنزار بسیار دلکش جلوی کتابخانه و بحث در مورد چند مبحث جذاب()توی کتابخونه جا پیدا کردیم.

حدود 30-40 دقیقه به درو دیوار کتابخونه نیگا میکنیم بعد از سعی و تلاش مکرر کتاب هامون رو باز میکنیم و در مورد موارد خنده داری که تو کتابخونه پیدا میشن بحث میکنیم. بسکه سر و صدامون زیاد میشه دختری که روبه رومون درس میخوندبا چند چشم غره دستاشو کرد تو گوشش تا بتونه درس بخونهما همچنان ادامه میدیم که با چند چشم غره ی دیگه مواجه میشیم پس سرمونو میکنیم تو کتابامون تا مثلا درس بخونیم

3 دقیقه س بعد:

دختره سرشو میذاره رو میز به محض اینکه سرش میره پایین یه لگد از زیر میز نثار پای پر توان بنده میشه سرمو که به طرف شیرین بر میگردونم با یه  "" مواجه میشم:

_خب دیگه خوابید داشتم چی میگفتم؟؟؟؟

من: آده آده...به اینجا رسیده بودیم که ...

دختره یهو سرشو میاره بالا من و شیرین سرامونو میبریم تو کتابامون...

بعد از چند دقیقه تحملمون تموم میشه و دو باره شروع میکینم:

شیرین:نگار کی بریم icepack بخوریم؟؟؟

من:ساعت 5

شیرین : باشه پس تا 5 بخونیم!

من : باشه و سرمو میذارم رو میز که درس بخونم...

5 دقیقه ی بعد:

شیرین: نگار گفتی کی بریم؟؟؟ الان؟؟؟

من : آره دیگه... بسه هر چی خوندیم... وقت استراحته!

رفتیم icepackبخوریم     

30 دقیقه ی بعد پس از خوردن ICEPACK رفتیم تا مثلا درس بخونیم! بازم میافتیم به حرف زدن.... بعد از یه ربع که به اطرافمون نگا میکنیم میبینیم که تا شعاع 3 متری مون احدی پر نمیزنه!

..................................................

بعد از مباحثات فراوان به این نتیجه میرسیم که هراز چند گاهی جای من و شیرین با هم عوض میشه:

درس خوندن:

تا 3-2 روز پیش شیرین هی قدقد میکرد:نگار بشین درس بخون( منم تو کما... نمیفهمه که!!!)

حالا از 2 روز پیش من دارم به شیرین میگم:شیرین بشین درس بخون!

نوشابه:

موقع سفارش دادن غذا همیشه شیرین نوشابه سفارش میده و من آب!بعد ازینکه آقای تجارت در مورد مضرات نوشابه سر کلاس صحبت کرد من و شیرین به 2 طریقه ی کاملا متفاوت جوگیر شدیم . شیرین دیگه نوشابه نمیخوره و من دقیقآ بعد از ظهرش موقعی که داشتم با شیرین چت میکردم یه redbullکنار keyboardگذاشته بودم و میل مینمودم!(توجه کنید ما چون اصلآ همدیگه رو نمیبینیم و تلفنی هم با هم صحبت نمیکنیم در نتیجه مجبوریم حدود 2 ساعت با هم چت کنیم و بعد هم به این نتیجه برسیم که به دلیل کند بودن روند کارها تلفنی صحبت کنیم!!!)

ترم تابستونی:

شیرین اصرار فراوانی برای برداشتن واحد توی تابستون داشت اما من تازه 2 روز پیش مجوز برداشتن واحد توی تابستون رو از ابوی گرام کسبیدم!!! توی اتوبوس:

شیرین:حالا نمیشه توی تابستون واحد بر نداریم؟؟؟؟

من :خفه شو!

در همین راستا موارد بسیار عدیده ای پیش اومده بود از قبیل:3ساله تموم کردن دانشگاه... تو آب کردن "این"(منظور از "این"مداد شیرین بود که شدیدآ اصرار داشت بکنه توی آب حوض پارک و همیشه با ممانعت از جانب من رو به رو میشد حالا بر عکس... دس دس)

.........................................

اختتامیه:

الان چند روزی میشه که ما عناصر ذکوری را در محیط مفرح کتابخونه مشاهده میکنیم که با وجود اینکه روز دختراس در چمنزار زیلو پهن کردهو درس میخونن.... حالا تو بگو این 3روز چه کتابی دستشونه؟؟؟

اندیشه ی اسلامی!!!!!!!!!

آخه جون من... خجالت داره به چند دلیل:

1.اینکه این کار از پسرا خیلی بعیده حسن!

2.حالا اگه میخوای درس بخونی خب بخون اما چرا اندیشه؟؟؟ اخه اندیشه رو شب امتحان هم بخونی زیادیه!

3.آخه من 3 روزه دارم تو رو میبینم....چه ریختی تو 3 روز فقط 50 صفحه اندیشه خوندی که 20 صفحه ش فهرسته؟؟؟؟؟

4. شیرین مطابق معمول نظرات جذابش رو رو میکنه:

-:میگما نگار... اینا تورو یاد چیزی نمیندازن؟؟؟؟

من:خیر!

شیرین:ولی منو یاد یه چیزی میندازه!!!!

من:یاد چی؟؟؟

شیرین:یاد اون پست "شنبه ی تارخی" پت و مت!

من: باز نظر دادی ؟؟؟ آخه پت و مت 2 هفته قبل از امتحان درس بخونن؟؟؟ حالا گیرم که بخونن ... واقعآ فکر میکنی وقت گرانبهاشونو بذارن برا اندیشه؟؟؟؟(حال میکنم خودشون باشن که من ضایع شم!!!)

شیرین: آخه دقیقآ حرکات و وجنات و به خصوص پست شنبه ی تاریخی شون شبیه ایناس!!!

پی نوشت:

 1.تصمیم گرفتیم که به اموزش و پرورش پیشنهاد بدیم که مطابق فرهنگ ما یه نکته ای رو تو کتابای دستور زبان فارسی قید کنن:

"هر جمله ای که با "خیلی" شروع شود باید با "حسن" تمام شود!!!"

مثال:خیلی خجالت داره که آدم 3 روز اندیشه بخونه حسن!

2. پت و مت ! اگه خودتونید شیرین میگه سریعآ خودتونو به مقامات صالحه ی کشور معرفی کنید (بسکه حقوق جزا خوندیم به این روز افتادیم!) توضیح آنکه مقامات صالحه ی کشور 2 نخاله ای میباشند که بر لب حوض در پارک مینشینند نخاله ی اول اصرار بر فرو کردن مداد در آب حوض داشته و نخاله ی دوم وی را منع میکند!( کلمه ی "منع" رو غلیظ بخونید ببینید یاد چیزی میافتید؟؟؟ هر کی بگه جایزه داره!!!!)

اگه چهارشنبه خودتونو تحویل دادید که هیچ اگه ندادید پس کی میدید؟؟؟ شیرین میگه خودم میام کت بسته میارمتون تو وبلاگ تا عبرتی باشد برای دیگران اما من که میدونم ابزارشو نداره!!!!(یکی بیاد به این بگه اون 2 تا پت و مت نیستن!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 21:54  توسط نگار | 
۲۹|۱۲|۱۳۸۵

خب معلومه مث اکثر قریب به اتفاق خانوما پا میشم برم ارایشگاه... شیرین هم قرار بود امروز با من بیاد اما چون قرار شد زودتر برن مسافرت ۲ روز پیش رفته بود ارایشگاه... ساعت ۱۰ وقت داشتم اما دلیل نمیشه ساعت ۱۰ برم اونجا... تو راه کرمم میگیره شیرین بدبختو که احتمالا تازه خوابیده یا خیلی دیر خوابیده بیدار کنم ...

پس:

بهش اس ام اس میدم: شیرین ۱۰ دقیقه دیر تر !(توضیح:کاشف به عمل اومد که دقیقآ شیرین اون موقع که اس ام اس به دستش رسید خواب بوده!)

شیرین:چی ۱۰ دقیقه دیر تر؟

من:۱۰ دقیقه دیر تر سر مقصود بیک باش!

شیرین:(همش مغایر شئونات اخلاقیه!!)

در همون موقع یه پرنده انتقام شیرینو توسط فضولاتش از من میگیره...

سر میز ناهار:

 

وضعیت: من نشستم پشت کانتر... بابام روبه روم... مامانم دست چپم... برادرم کنار بابام و روبه روی مامانم...

ظرف سبزی خوردنو که برادرم داره توش کنکاش میکنه رو از زیر دستش میکشم به طرف خودم...(وجودم پر کرمه!!!) بعدش برادرم لج میکنه و ظرف سبزی خوردنو بر میداره میذاره اونور میز که فقط دست خودش برسه بهش

۱ دقیقه بعد:

به محض اینکه دستمو میبرم طرف خورشت برادرم دستشو میگیره به اون طرف ظرف خورشت... حالا من بکش ... برادرم بکش... از رو صندلیامون پا میشیم و د بکش....

مامانم: این خورشت اجلش اومده...

بابام:رو به برادرم: تو که بزرگتری کوتاه بیا!

بازم من بردم

بعد از ناهار :

یه بسته شکلات گذاشته بودم روی مبل ۳ نفره! یه طرف مامان جون نشسته... طرف دیگه من... شکلات جونم وسط نشسته... بازم این داداشه میاد

دستمو میبرم طرف شکلات که برش دارم که له نشه... حتما اونم باید شکلاتو بر داره...خب معلومه چی میشه دیگه... یه طرف شکلات دست منه... طرف دیگه ش دست داداشی...دوباره بکش... خب معلومه که اون زورش بیشتره... چون پسره!!!بعد من از جام بلند میشم که یه کم بتونم بپرم رو سرو کولش... قلقلک هم کارساز نشد... همچنان کشتی میگیریم... بابام نگران شکلاتا میشه: له شد شکلات... ولش کنید...

مامانم این وسط نرخ تعیین میکنه: بذار ازتون یه عکس بگیرم....

۲ باره مامانم(حالا دیگه ما از نشیمن خارج شدیم و تو پذیرایی هستیم): اون شکلاتارو بدید من بخورم تا شما دعواتون تموم شه...

من: وا مگه نمیبینی کار داریم مثکه دعوا سر همیناستا!!!

برادرم با لیوان اب تهدیدم میکنه ... اخه موهامو تازه سشوار کشیدم و اگه یه کم نم شه دو باره فرفری میشه...اما من لجباز تر از این حرفام(اینو یکی خوب میدونه)...

سرانجام:

این دفه اون برنده میشه... 

در شکلاتو باز میکنه و یکی میذاره تو دهنش:اه چقد بد مزه ست...مزه ی شربت سینه میده!!!

اخرشم خودم برنده شدم...میدونستم دوس نداره

قابل توجه که فکر نکنید برادرم ۲۲-۲۳ سالشه... ماشاالله ۹ سال از من بزرگتره... ینی میشه۲۸ سالش!!!

نهایتا:

سال نو رو به همه ی دوستای گلمون که به ما سر میزدن تبریک میگیم... چه اونایی که وبلاگ نویس بودن و چه اونایی که نبودن...براتو یه سال رنگی آرزو مندیم

پی نوشت: شیرین به طرف شمال ایران حرکت کرده ما هم تا ۲ روز دیگه به طرف جنوبش حرکت میکنیم . اگه تو این مدت خبری ازمون نبود فکر نکنید که به کامپیوتر دسترسی پیدا نکردیم بلکه داریم عیدی می خوریم وقت نداریم بیایم... از امروز هم میریم به پیشواز سیزده به در و سبزه گره میزنیم ... تا اخر عید یه سبزه ی شینیون شده داریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:46  توسط نگار | 
سه شنبه                                     ۲۴ بهمن

با شیرین تصمیم گرفتیم که بریم دوچرخه سواری(خب ادم بیکار شه همه کاری میکنه!)

بگذریم ازینکه یه بار پارک و رد کردیم و مجبور شدیم برگردیم و بعد هم فهمیدیم حتمآ باید عضو باشیم تا بهمون دوچرخه کرایه بدن. با هر مشقتی که بود دوچرخه کرایه کردیم و د برو که رفتیم. بعد ازینکه یه مقداری گذشت دوست شیرین زنگ زد . شیرین هم فکر کرده بود رانندگیش خیلی خوبه هم با موبایل حرف میزد هم دوچرخه سواری میکرد.بعد از ۳۰ ثانیه احساس کردم یه صدای مهیب از پشت سرم اومد!!!

بله... شیرین خانوم که چپ دست تشریف دارن ترمز چپ دوچرخه رو گرفته و به طرز فجیعی ولو شده وسط پیست!دو چرخه هم افتاده روش ... جالب اینه که بسکه پر رو تشریف داره همچنان داره تلاش میکنه که با دوستش صحبت کنه !!! اون وسطا داد میزنه نگار بیا منو جمع کن!!!!(این منم:شیرین که دارم می ویرایشم:هیچ کس جز خودم ندید که چه جوری افتادم و نگار واقعااز دست داد صحنه رو،تا آخر عمرش فکر نکنم چنین چیزی گیرش بیا...من نمیدونستم خودمو جمع کنم از وسط پیست،موبایلو که زنگ میزنه جواب بدم یا بخندم...که البته آخری رو انتخاب کردمخدایی باید میدیدین!)

خلاصه بعد از مبالغی دوچرخه سواری تصمیم گرفتیم بریم یه سری به داداش شیرین که توی کتابخونه ای در همون حوالی (مثلآ) مشغول درس خوندن بود بزنیم!

توی حیاط کتابخونه

یه ساختمون نیمه کاره کنار کتابخونه بود که کارگرا توش مشغول کار کردن بودن.

داداش شیرین: این اخه چه ساختمونیه... کج و کوله...(البته میدونست که نقشه ی ساختمون این طوریه!!!)

ما:

یه اقایی که مغزش یه کمی جا به جا شده بود یا شایدم اصلآ مغز نداشت که حا به جا بشه اومده و داره برای ما ۳ تا توضیح میده که:

نه عزیزان من این مدلش این طوریه. فکر نکنید که از روی سهل انگاری دارن کج درست میکنن !!!!

ما:!!!!!!! تو ی دلمون : خب خودمون میدونستیم!

نمیدونم اون اقاهه داشت مارو اسکل میکرد یا ما اونو!

بعد دو باره رو به ما سه تا: من نسکافه اوردم برم اب جوش بگیرم این نسکافه ها رو بخورم

دیگه واقعآ نمیدونستیم چی باید بگیم!

خلاصه تصمیم گرفتیم که بریم ناهار بخوریم و داداش شیرین رو با بدبختی ها و امتحان ۱۰ روز دیگه اش تنها بذاریم....

ساعت ۴                                                 توی رستوران

بگذریم ازینکه همه دو نفره اومده بودن(اخه فرداش ولنتاین بود!) البته من و شیرین هم دو نفره بودیم ها.... اما نه ازون دو نفره ها!

غذا که اماده شد سیب زمینی رو با سرعتی معمولی خوردیم! نوبت سالاد شد... من که داشتم میمردم دیگه نتونستم تحمل کنم و افتادم رو میزو د بخور! سالادمو خوردم بعد هم قارچ برگرمو بر داشتم که بخورم... توی این مدت هم سرمو اصلآ بالا نیاوردم... بعد ازینکه غذام تموم شد یادم افتاد میتونم سرمو بالا بیارم!!!!!

ـاااا... شیرین چقدر ماستی .. ۲ تا گاز بیشتر به چیزبرگرت نزدی که...

ـ(نمیدونم شیرین چطوری میتونست تو اون وضعیت فلاکت بار که ممکن بود غذاش تا ۳۰ ثانیه ی دیگه محو بشه بخنده!!!!!)

کاملآ جدی غذاشو از دستش گرفتم(خب گشنه بودم!!!!)

بعد از اولین گازی که به چیز برگرش زدم شیرین قیافه اش این طوری شد: 

توانایی های منو باور نداره این شیرین!

ـنگار چطوری تونستی انقد تند غذا بخوری؟؟؟؟

ـ وای شیرین چقد گشنمه!!!

ـوای ی ی ی نگار!!!!عجب معده ای داری!

نیم ساعت طول کشید نا غذاش تموم شه... عین لاک پشته سرعتش(دور از جون لاک پشت!)

بعدش قرار شده بود بریم نون فروشیه (البته نون فانتزی!) که نون بگیریم ببریم خونه....

بعد ازینکه نون خریدیم                               توی تاکسی

من: شیرینکیک یزدی میخوری؟؟؟

شیرین:نگار بسته چقد میخوری...

من : اخه گشنمه!

۵ ثانیه بعد

ـشیرین کیک یزدی میخوری؟؟؟

ـنه

۵ثانیه بعدش

ـ شیرین کیک یزدی میخوری؟؟؟( من کیک اولیو تموم کرده بودم رفته بودم سراغ دومی!)

ـاره میخورم(بعد یه دونه کیک یزدی بر میداره!) هنوز به اخرش نرسیده قیافش این طوری میشه:

اون روز تا ساعت ۷:۳۰ -۸ توی خیابون بودیم و داشتیم برای بابای شیرین که تولدش بود کادو میگرفتیم!!! اخرش هم که اومدیم بریم خونه یکی دیگه از دوستای محترم زنگ زد که بیا بریم من این کادو رو که برای دوس پسرم گرفتم عوض کنم!!! و بعدش هم داداش کوچیکه ی شیرین سفارش داد که از عوض من برای بابا یه چیزی بخرین... وقتی رسیدم خونه جسد بودم!!!!

۵شنبه

همینو بگم که رفته بودیم ارایشگاه و وقتی سوار اسانسور شدیم بسکه ذوق کرده بودیم که قیافمون شبیه ادم شده یادمون رفت که دکمه ی اسانسورو بزنیم... خوبه یه خانومی با ما وارد اسانسور شد که یه دکمه ای بزنه وگرنه ما فکر میکردیم که اسانسور خرابه و اونقدر صبر میکردیم تا یکی دکمه رو از بیرون بزنه....

حالا تصور کنید هی مردم میرن و میان ما عین این احمقا وایسادیم تو اسانسور که تو طبقه ی همکف وایسه... بعد که یادمون افتاده دکمه رو زدیم ... من به زور دارم جلو ی خودمو میگیرم که نخندم ... به خصوص جلوی اون ۲ تا دخترا که با رفیقاشون اومده بودن تو اسانسور که شیرین تمام زحمات منو بر باد داد و زد زیر خنده!!!!حالا هی در باز میشه و بسته میشه مردم بیرون این صحنه رو میبینن که دو تا دختر تو اسانسور وایسادن دلشونو گرفتن دارن میخندن!!!خلاصه اگه اغراق نکنم بعد از ۵ دقیقه بالا و پایین شدن های مکرر بلاخره رسیدیم طبقه ی همکف!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:45  توسط نگار | 
خر رو دیدید؟؟؟؟ گیر میکنه تو گل بعد نمیتونه در بیاد هی دست و پا میزنه؟؟؟؟؟

 

 

 

 

مارو(منظورم من و شیرینه!)نیگا کن حالا.....

 

 

 

 

۱۰ تفاوت بیابید جایزه بگیرید!!! 

نفر اول:۳راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

نفر دوم:۲راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

نفر سوم:۱راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

بشتابید!

پی نوشت: ندارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:44  توسط نگار | 
این شیرین به هیچ وجه من الوجوه به روی خودش نمیاره که باید اپ کنه

واسه همینم من خودم اپ کردم

عرضم به حضورتون که دوشنبه برادر گرامی خانواده و عمو و زنش رو دعوت کرد رستوران اونم رستوران رشتی....خلاصه رفتیم و یه غذایی خوردیم.

وقت برگشتن به شوهر خواهر گرامی گیر دادم و سیریش شدم که یالا من میخوام قان قان بازی کنم ماشینو بدید تا من ببرمتون خونه(اخه من و داداشم با ماشین اونا رفتیم مامان و بابا و عمو و زنش با یه ماشین دیگه) خلاصه سوار شدم و د برو که رفتیم پامو گذاشته بودم رو گاز که هیچ با دنده ۲ دور برگردون میزدم ...نمیدونم چرا داشتم میرفتم تو دیوار    یه کمی رفتیمو اون جلو یه ۲۰۶ دوبله وایساده بود من هم که کور فلاشر نمیدیدم خلاصه با سر رفتم در باسن ماشین جلویینمیدونم چرا دلم نمیومد پامو رو ترمز فشار بدم خواهرم (ماشین مال اونه)شوکه شده بود... یه ۲-۳ تا ازین دخترای خفن بد دهن اومدن بیرون و جیغ و داد که ای وای ماشینو خراب کردیدحالا ماشینه هیچیش نشده بود هااااا منم که پشت فرمون فقط میخندیدم گفتن زنگ میزنیم بیان کروکی بکشن خسارت بدید... عمرآ که ۱۰۰۰ تومن خسارت دیده باشه ماشینشون... تازه گردو خاکای رو سپرشم تمیز شده بود باید یه چیزی هم میداد مام گفتیم باشه بیاد که شمارو هم جریمه کنه... توقف مطلقآ ممنوع بوده!!(خواهر و برادر محترم به قدری در این زمینه تجربه دارن که میدونن چی به چیه) خلاصه کوتاه اومدن و رفتن... مام رفتیم خونه

دم در گفتن که به مامانینا نگیم نگار تصادف کردهحالا مکالمه رو داشته باشید:

مامانینا:چرا دیر کردید؟؟؟؟

اونا:اخه نگار داشت (با سرعت لاک پشت)رانندگی میکرد!!!

مامانینا:ااا؟خب چطور بود؟؟؟

اونا:عالی ... خیلی خوب رانندگی میکرد

من:

خواهر بیچارم:

مامانینا:اره رانندگیش بد نیست فقط یه کمی بازیگوش و سر به هواست!!!(یه کم) تمرین لازم داره!!!

اونا: اره رانندگیش ماشاالله خیلی خوبه

من در تمام این مدت داشتم میخندیدم بیچاره طوبی غر شد!!!!!(اسم ماشین خواهرمه... اخه اینا هرکدومشون برا ماشیناشون اسم گذاشتن... مال برادرم هم اسمش جابر خانه...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 13:30  توسط نگار | 
دو شنبه     ساعت ۱۳:۰۰    کلاس اقتصاد

استاد:البته الان وکلا خودشون نقض کننده ی حقوق بشرند چون حق الوکاله رو میگیرن اما کار رو انجام نمیدن...

من:نخیر استاد کی همچین چیزیو گفته؟؟؟؟

استاد:در جامعه این موضوع رو داریم میبینیم!

من:نه استاد اتفاقآ وکلا کار رو انجام میدن اما موکلا پولی پرداخت نمیکنن!

استاد: نخیر خانوم ...!

من :چرا استاد... ااااااااامن خودم هر شب شکم گرسنه سر بر بالین میذارم.. نون نداریم بخوریم ...!

بچه ها: 

استاد که به چرت و پرتای من عادت داره:

...نشون به اون نشون که وقتی بعد از ۲ساعت تهران گردی به دلیل یک طرفه شدن ولیعصر رسیدم خونه دیدم کسی خونه نیست و شام هم نداریم... خلاصه شب شکم گرسنه سر بر بالین گذاشتم و توبه کردم که دیگه حرم مفت نزنم....!!!!!!!!!!!

چهار شنبه       ساعت ۱۳:۰۰          کتابخانه ی دانشگاه

توضیح انکه تصمیم گرفته بودیم که با شیرین و بیتا درس بخونیم اما وسطا برق رفت ..هوا هم ابری بود ...کتابخونه هم تو زیر زمین! خلاصه نوری وجود نداشت....

منم دفترمو بستم و سرمو گذاشتم رو میز!

مسول کتابخونه اومد تو:اااااااااا شما هم برق ندارید! البته اینجا که کسی درس نمیخونه همه خوابن(منظور:برق لازم ندارید!!!)

من:

حالا من دفعه ی اولم بود که لای جزوه هامو هوا میدادم...ببین خودشون نخواستناااااا.... این اتفاق نادره که من لای جزوه هامو هوا بدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:34  توسط نگار | 

سلام!

امیدوارم هر کسی که این متنو میخونه خوب باشه...

من نگار هستم دوست و همکلاسی شیرین که البته توی یک دبیرستان درس خوندیم! البته در اون دوران یادمه همیشه دوس داشتم شیرینو به یه کتک حسابی مهمون کنم به خصوص وقتی جلوی کلاس با دوستاش مسخره بازی در میاورد! اصلآ هم فکرشو نمی کردم که روزی شیرین دوست صمیمی من بشه. احتمالآ اونم همین احساسو داشته! در هر صورت الان می تونم به جرات بگم که شیرین دومین دختریه که تونستم باهاش خیلی صمیمی بشم تا جایی که حتی حرفای دلم رو هم بهش بزنم اما نمی دونم این ادم عباس چرا حتی نخواسته قبل از این که شروع به نوشتن در این وبلاگ کنه یه کم خودشو معرفی کنه. من خودمو تا حدودی معرفی می کنم و با توجه به حرفای من می تونید شیرین رو هم یه کمی بشناسید!    

من حدود ۱۲ روز پیش ۱۹ سالگی رو تموم کردم و وارد ۲۰ سالگی شدم و البته اصلآ این موضوع رو دوست ندارم و خیلی ناراحتم که کم کم(!) دارم بزرگ می شم اخه میدونید چیه من اصلآ نمی تونم خانوم باشم و مثل بچه ی ادم باشم دوست دارم همیشه از در و دیوار برم بالا اما چون قد و هیکلم یه چیز دیگه ای می گه مجبورم که تا حدودی اروم باشم!!!!!!!بر همین اساس بود که روز دوشنبه وقتی برای ناهار از در دانشگاه می اومدیم بیرون یه مکالمه ای بین ما و یکی از پسرای کلاس رخ داد که گفتنش شاید خالی از لطف نباشه :

پسره:دارید میرید؟ ینی سر کلاسای بعد از ظهر نیستید؟(با لحن خوشحال)

ما:بله؟چرا هستیم داریم میریم ناهار بخوریم!

پسره:ینی بر میگردید؟(با لحن نا امید!)

ما:اره

پسره:خب نیاید دیگه ... اخه وقتی نیستید کلاس خیلی اروم و خوبه !!!!!!!

من: دستت درد نکنه اقای ....!

همونطوری که از اسم وبلاگ معلومه ما توی دانشگاه ازاد درس میخونیم که البته الان میدونم با اوردن اسم ازاد دارم نمک رو زخم شیرین میپاشم! منو شیرین از بخت باحالمون مجبور شدیم بریم دانشگاه ازاد که اگه متن قبلی شیرین رو بخونید می بینید چه استاد های توپی داره....همه داغون! باز هم جا داره این جا یه مکالمه ی معمول رو که حداقل هفته ای یک بار بین من و شیرین رخ می ده رو براتون بنویسم:

دوشنبه                      ساعت ۶:۳۰              توی اتوبوس                             پشت چراغ قرمز نیایش شیرین:اما ما خیلی بد شانسی اوردیم . من نمی دونم ما چرا باید بیایم دانشگاه ازاد!                       من:اه. اره به خدا شیرین اگه می دونستم تو هم می خوای حقوق بخونی و رتبه ات هم نزدیک منه با هم هماهنگ میکردیم برای شهرستان....                                                                              شیرین:اره بابا تقصیر سهمیه هاست...                                                                                    من: اره نامردا  

 شیرین :اه دیگه خفه شو نگار حالم به هم خورد!

دقیقآ یک هفته ی بعد همون جا همون ساعت:

شیرین:اما خیلی نامردی شد                                                                                                من: اره                                                                                                                             شیرین:اخه چرا باید بریم ازاد!                                                                                                  من:بسکه بد شانسیم !                                                                                                       شیرین:دیروز انقلاب بودم دانشگاه تهرانو دیدم داغ دلم تازه شد!                                                   من::(( باید میرفتیم شهرستان اصلآ!                                                                                     شیرین: اه دیگه خفه شو!                                                                                                       

۳ ثانیه بعد:

شیرین: اخه میدونی چیه خیلی نا مردیه!                                                                                 من: اره                                                                                                                            شیرین:اخه                                                                                                                           و این جاست که من یه هو پا میشم از جام و میگم: شیرین من همین الان تصمیم گرفتم برم پیشش!!!! کاری نداری؟ خدافظ! شیرین هم میگه خاک بر سر ذلیلت( که البته راستم میگه!) خدافظ!

خلاصه این هم از روزگار ما و ارزو های ما...

یه احساس غریبی به من میگه که برای بار اول یه کم فقط یه کم زیاد حرف زدم..... پس تا بعد...

                                                                                                                          خداحافظ!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 9:52  توسط نگار |