تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
ای وای که چه دلم واسه اینجا تنگ شده بود!من نمی دونم این نامردا چرا به اینجا هم رحم نکردن.آخه یه وبلاگ زپرتی که سال به سال آپ نمی شه و هر وقتم که آپ می شه جز یه مشت چرندیات از روزمرگی های دو تا دختر مفلوک دانشجو -که ایشالا اگه خدا بخواد این ترم بواسطه ی اشتغال شدید به هر کاری جز درس خوندن مشروط می شن-چیز دیگه یی نداره ، دیگه ف ی ل ت ر کردن داره؟ (حالا جدا نوشتنت چی بود!تو که آب از سرت گذشته!) خب گفتم شاید اگه بعدا فرجی شد...

حالا ما خیلی خوب درس می خوندیم در حالت عادی،این بساط انتخابات هم علم شد.به قول مامانم "خر ِ لنگ معطل هش!"

سر جلسه ی امتحان هم مراقب میاد ما رو به خاطر یه تقلب جزئی می اندازه بیرون.یکی دیگه شون هم کتاب قانون جزامو به خاطر یه ماده که تازه تصویب شده و خودم با خودکار بهش اضافه کرده بودم پاره کرد(مراقب!مراقب!  قانونمو پس بده!).کارت نگار هم به خاطر یه سیگنال بی بی سی که پشتش نوشته بود توقیف شد،هر چی هم که استاد به مراقب می گه اینا ربطی به سوالای من نداره گوش مراقب بدهکار نیست(استاد! استاد!  کارت منو پس بگیر!).راست گقت اون پسری که وقتی می خواستن ورقه شو بگیرن به مراقب گفت:"اااااااه ه ه !تو انتخابات تقلب می شه هیچ کس هیچی نمی گه اونوقت ما که یه نگاه رو ورقه ی بغل دستی مون میندازیم ورقه مونو می خوان بگیرن!" و از اونجا که حرف حساب جواب نداره مراقب ورقه شو پس داد

 

توی این مدته که نبودیم هم بد گذشت هم خوش گذشت.اما کلا این چه زندگییه!

من همه ی حرفامو پس می گیرم.زمین خیلی هم گرده!زندگی ما هم خیلی گرده.همین که گفتم.حرف هم نباشه

تمام

پی نوشت: شاید این پست بعدا پیوست داشته باشه اما فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:13  توسط شیرین | 
=-۰۹۸۷۶۵۴۳۲۱

چجحخهعغفقثصض(داریم  چه چه میزنیم!)

گکمنتالبیسش

/.وئدذرزطظ

پی نوشت: مرض داشتیم. میخواستیم بیاین تو وبلاگ سر بزنین امار

بازدیدمون بره بالا.

 

پ.ن: این کار یک اثر مشترک بوده است که یک خط در میون توسط من و

نگار نوشته شده است.

 

پ.ن:حتی این پست هم یه بار پاک شد و مجبور شدیم دوباره بنویسیم!

 

 

زمین همچنان گرده!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:46  توسط شیرین | 
سلام دوستان عزیز! از اونجا که  ما می دونیم شما مطالب وبلاگ ما رو به دقت می خونید و همیشه به ما سر می زنید و به حرف ما گوش می کنید(که گفته بودیم همه ی مطالب رو از اول مرور کنید!)تصمیم گرفتیم مقارن شروع سال جدید یه امتحان از شما بگیریم! بدیهی است که عدم شرکت در این امتحان به منزله ی صفر خواهد بود.همچنین به بهترین شرکت کنندگان جوایز نفیسی که متعاقبا اعلام خواهد شد اعطا می شود 

ضمنا اصلا به روی خودتون نیارید که ما آپ نمی کنیم.چون ما به شدت

کار داریم!

و حالا می رسیم به امتحان. 

وقت امتحان : به میزان کافی    

وسایل مجاز سر امتحان : کتاب قانون،ماشین حساب،لپ تاپ،خودکار،مداد،خط کش،مداد رنگی،پرگار،آرشیو عباسگاه و....

قسمت تشریحی

 سوالات زیر را با دقت بخوانید و به طور کامل و دقیق جواب دهید .

۱.آیا من گفته بودم زندگی ما گرده؟ نه،من گفته بودم؟ من گفته بودم که چیز تو زندگی ما تکرار میشه هر سال؟

۲.ترم پیش ستاره ۴ روز در هفته تو دانشگاه بود...هر روز کلاس داشت...آیا ما ستاره رو مسخره می کردیم؟

۳.آیا ما خوشحال بودیم که از این به بعد با ماشین رفت و آمد می کنیم؟

۴.آیا ما دنبال کار می گشتیم؟ آیا می می خواستیم خودمون پول در بیاریم ؟

۵.آیا ما می خواستیم از اعتیاد خود به اینترنت کم کنیم؟

 و سر انجام سوال آخر : آیا همه چیز تحت کنترله؟

 

و اما جواب ها!

جواب سوال اول:خب من غلط کردم! به همین راحتی!

دانشمندان اخیرا کشف کردن که زمین  نه تنها گرد نیست ، بلکه کاملا مسطح هم هست!

درست مثل زندگی ما!

 

جواب سوال دوم: خب ما غلط کردیم! به همین راحتی!

اخیرا ما به وضعی انتخاب واحد کردیم که تمام هفته رو در دانشگاه به سر می بریم!

 

جواب سوال سوم: خب ما بازم غلط کردیم! کاری نداره که! اون موقع که به غذا خوردن توی ماشین غر میزدی حساب اینجارو هم می کردی!

جواب سوال چهارم : ما به گور تمامی اجدادمون خندیدیم! هر کی تونست ما رو از پای کامپیوتر،از توی رختخواب و سایر اماکنی که همواره توش ولو هستیم جمع کنه، اون موقع شاید وایسادیم ببینیم چی میگه!

جواب سوال پنجم : رجوع شود به جواب بالایی

جواب سوال آخر : خب...البته و صد البته و هزاران البته که بله!

قسمت تستی

۱.رهبران نهضت مشروطه چه کسانی بودند؟

۱. ما   ۲.من و نگار و مت   ۳.مت و من و نگار    ۴.مت و نگار و من

۲.آیا کارگران مشغول حالند؟

۱.بله    ۲.خیر   ۳.فکر کن که نباشن!    ۴.فکر کن که باشن!

۳.روز قبل از ولنتاین،ما اون آقاهه رو اوسکل کرده بودیم یا اون آقاهه ما رو؟

۱.مگه شما جز اوسکل کردن کار دیگه یی هم می کنید؟

۲.مگه شما جز اوسکل شدن کار دیگه یی هم بلدید؟

۳.هر دو مورد صحیح است!

۴.اوسکلی که به اوسکل بزنه،شاه اوسکله!

۴.جای خالی را پر کنید

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد/کاش می آمد ........و ما را تماشا می کرد

۱.ای بی تربیت!    ۲.به طور دقیق،کجا!     ۳.هر دو مورد صحیح است   ۴.هر جور راحتی

۵.جنبش مشروطه در چه تاریخی به پیروزی رسید؟

۱.مگه جنبش مشروطه به پیروزی رسید؟

۲.جنبش مشروطه چیه دیگه؟

۳.پیروزی چیه؟

۴.ها؟

۶.مقامات صالحه ی کشور چه کسانی هستند؟

۱.مقامات صالحه ی کشور 2 نخاله ای میباشند که بر لب حوض در پارک مینشینند نخاله ی اول اصرار بر فرو کردن مداد در آب حوض داشته و نخاله ی دوم وی را منع میکند!

۲.هر دو مورد

۳.هر سه مورد

۴.هر چهار مورد

۷.چه چیزی اصلا در زندگی من نقش نداشته؟

۱.جدیت   ۲.جدیت   ۳.جدیت   ۴.جدیت

 

و اما پاسخ ها: (پاسخ ها تشریحی نیست...اگه خیلی مایلید می تونید روی پاسخ کلیک کنید تا ربط ماجرا رو بفهمید)

سوال اول : همه ی موارد

سوال دوم : همه ی موارد

سوال سوم : خب من چیکار کنم! همه ش صحیحه! اصولا ما اونقدر انعطاف پذیر هستیم که همه چیز با ما جور در میاد

سوال چهارم : اصلا فکر نکنید که جواب سر جلسه س!

سوال پنجم : سوال انحرافی بود

سوال ششم :

سوال هفتم : همچنان همه ی موارد!

 

خب اینم از امتحان.امیدوارم که با موفقیت امتحان رو پشت سر گذاشته باشید.نمره ها رو بعدا میزنیم به دیوار عباسگاه تا عبرت عموم شود(چه ربطی داشت، نمی دونم!)

در آخر هم براتون سال خوبی آرزو می کنیم و امیدواریم که همیشه  لبخند به لبتون بشه.خب البته نه به این شدت! 

پی نوشت : از اونجاییکه من اگه پی نوشت واسه مطالبم نذارم از غصه دق می کنم،اینو نوشتم تا این بلبل باغ گل همچنان دنیا رو با وجود خودش مزین کنه(یکی منو نگاه کنه!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط شیرین | 

با سلام خدمت خوانندگان وبلاگ تار عنکبوت بسته ی عباسگاه!

 

یه سوال فنی؟آیا شما قبول دارین که زمین گرده؟من به شما ثابت می کنم که زندگی ما هم دقیقا مثل زمینه!گرد گرد!هر چقدر راه میریم باز آخرش به همونجا می رسیم.اونایی که از پارسال اینجارو می خوندن ممکنه یادشون باشه اما به هر حال محض یادآوری می گم که پارسال دقیقا روز بیستم دی بود که من ونگار گور خودمونو با دستای خودمون کندیم....بیستم دیماه هشتاد و پنج...

 

اینم جهت یادآوری بزای کسایی که قبلا خوندن و جهت اطلاع کسایی که نخوندن!

 

 

ساعت 4

 

- نشستیم دور میز،به پوست های شکلات نگاه می کنیم و لیوان های خالی چای

-نگار هنوز 25 هستی؟

-آره،تو چی؟

-منم هنوز 2ام.حالا می گم به نظر تو نگار....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!)

ساعت 5

-نگار دیگه خیلی درس خوندیم.من برم خونه!

- بذار بیام تا یه جا برسونمت.

 

ساعت8 خونه خودمون

 

نگار(sms):عباس عباس بیداری؟پاشو رسیدیم!                  

من(که واقعا خواب بودم!):ها؟تازه پا شدم.

-

تو همون خواب و بیداری شمارشو گرفتم و ..

-الو؟از عباس به عباس

- به گوشم عباس!

-چقدر خوندی؟

-هیچی!

-منم هیچی!حالا دیگه شروع کنیم...

بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانی های بحث امروزمون!(یعنی همون روز)بالاخره قطع کردیم و البته هر دو به این موضوع اعتراف کردیم که ارزششو داشته!

 

 

 

 

 

 

یک سال بعد....بیست دی هشتاد و شش

تلفن زنگ می زنه و من می پرم روش!خب به جز نگار دیگه کی می تونه باشه!

-چطوری؟ (همچنان سلام در فرهنگمون جا نداره!)

-آره!چطورم!تو چطوری؟

-آره...چه خبرا؟...

-.....

مکالمه همینطور ادامه پیدا می کنه تا به اینجا میرسه که:

-شیرین؟من هنوز یه سوالی ته ذهنم باقی مونده که داره اذیتم می کنه...

- ها؟چه سوالی؟

- به نظر تو شیرین....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!)

 

-نمی دونم..اتفاقا منم به همین فکر می کنم اما هنوزم به هیچ نتیجه ای نرسیدم...

-شیرین؟یه چیزیو دقت کردی؟

-ها؟

-امروز بیستم دیه...

-خب که چی؟...ها؟گفتی بیستم؟نه....

-آره...دقیقا یک سال داره میگذره...

-خجالت نمی کشیم یه سال تموم....؟

 

این پست حاوی هیچ چیز خاصی نبود.فقط می خواستم ثابت کنم که زندگی ما کاملا گرده!فقط گاهی جاهامون عوض می شه...ما دقیقا داریم همونجایی قدم میذاریم که پارسال اونجا بودیم.یعنی در واقع از پارسال تا حالا هیچ قدمی بر نداشتیم.ازین به بعد هم اگه هیچ پستی ننوشتیم شما می تونین همون پستای پارسالو به همون ترتیب تاریخ تا پست قبلی بخونین چون همش داره تکرار میشه...احتمالا روز قبل از ولنتاین بازم میریم دوچرخه سواری و روز بعد از ولنتاین هم میریم این دفعه واسه ی من مانتو بخریم...بعدشم امسال نگار فوت میکنه به جای من...بعد میره مسافرت به جای من و من تنهایی می مونم تهران به جای نگار و کفتر رو سرم خرابکاری می کنه و قص علی هذا!

 

پی نوشت: این نگار به هیچ وجه من الوجوهی به روی مبارک نمیاره که باید آپ کنه ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:1  توسط شیرین | 
اااا....اهم اهم...سلام...انقده پست ننوشتم يادم رفته اولش چي بايد بگم! عرضم به خدمت با سعادتتون كه همانطور كه مستحضريد به بحران شديد مالي برخورد كرديم.تلفنا كاملا قطعه و جيبامون هم كاملا سوراخ شده.حالا ببينيد ما با اين وضعيت چقدر عباسگاهمونو دوست داشتيم كه پا شديم اومديم كافي نت آپ كنيم....(يعني هم به كاليبرمون فشار آورديم هم به جيبمون!)تبريك ميگم....خواهش ميكنم خجالتمون ندين...

ابوي گرامي بنده كه انگار ثقل سامعه گرفته و هر چي ميگم تلفن قطعه پول بده برم وصل كنم يا اينكه در مورد پول تو جيبي بهش گوشزد مي كنم فقط عين ضبط صوت يه جمله رو تكرار مي كنه:

حالا بيشتر برو اينترنت بيشتر پول خرج كن وضعت از اينم بهتر ميشه!

حالا شانس آورديم كه يه روزايي نگار ماشين مياره و ميتونيم ناهار هم با خودمون ببريم و الا سر يه هفته بايد مي رفتيم سر ۴راه اسفند دود مي كرديم يا اينكه همون يه چيزي رو هم كه از دار دنيا داشتيم رو هم بايد ازش ميگذشتيم....اي بخت كبود...اي طالع نبود...اي گنبد ويرون....هي ي ي ي....حالا سعي مي كنم بعضي مسائل رو براتون تشريح كنم...

پرده اول: روز.تو ماشين.وقت ناهار.جلو دانشگاه ــ من و نگار و ستاره به وضع فلاكت باري نشستيم و مي خوايم ناهار بخوريم.البته ناهار قيمه هستش كه خورشت و پلو در دو ظرف جداگانه تعبيه شده.ماست هم از بقالي سر كوچه ابتياع شده...

-خب سفره رو پهن كنيم

-اون ظرفو بده به من

-اه دستتو بكش!

-ماست كو؟

-اه نگار من نمي تونم اينجا اين طوري غذا بخورم دستم گير ميكنه به صندلي...بيا جاها عوض!

به همون صورت قاشق به دست از ماشين پياده مي شيم و جاهارو عوض مي كنيم

-اه چقدر گرمه شيشه رو بده پايين

-باشه...

-......(مغاير با همون شئوناتي كه گفته بوديم)

در همون موقع استادبشيريه-يه پسر  ۲۷ ساله كه خداروشكر عين خودمونه مث همون استاد اداري-از جلو ماشين رد مي شه و لبخند كاملا مليحي مي زنه.من قاشق دم دهنم.نگار دهنش پر.ستاره هم بابت اون جمله ي مغاير با شئونات داره ريسه مي ره

پرده دوم.همونجا.بعد از ظهر.ساعت بيكاري(توضيح اينكه چند ساعت قبل يكي از پسراي دانشگاه به مهشيد كه قدش خيلي بلنده و داشت مي دويد گفته بود اسب! و مهشيد هم حسابي تو دلش قلنبه شده بود)

-ااا بچه ها اين يارو كه داره پارك ميكنه...

-خب!

-اين همون يارو هه س كه به من گفت اسب! صبر كن الان درستش مي كنم...شيشه تو بده پايين...

-ببين ببين!اسبم خودتي!

پسره:

بعد از چند دقيقه كه سر صبر ماشينشو پارك كرد و قفل كرد كتابارم ورداشت اومد زد به شيشه:

-ببخشيد اصلا من تا حالا تو دانشگاه شمارو ديدم؟

-آره خودت بودي صبح!

دوباره رفت و بعد از چند دقيقه فكر كردن برگشت زد به شيشه:

-ببين من هر چي فكر مي كنم مي بينم كه شكل شتري!اصلا من دوست دارم بهت بگم شتر!مشكلي داري؟

نگار و مهشيد:

مهشيد: به حرف گربه سياه بارون نمياد!

(توضيح اينكه اين جا مهد كودك آزاد تهران شمال كودكستان حقوق هست )

پرده سوم.سر ميدون.صف تاكسي

-ااا بالاخره اومد بريم سوار شيم

-اه شيرين پاشو از روي مانتوم...

-اا خوب خانوم جاشون تنگه!

-خانوم بيخود مي كنن جاشون تنگه!

سر پيچ.من ولو شدم رو نگار:

-بفرما تو!

-مرسي خواهش مي كنم...آره آره!

-تو كه پول نداري!

من ديگه از كنترل خارج شدم...ديگه هيچي تحت كنترل نيست

يواش يواش داشتيم مي رسيديم كه دختر كناري ما پرسيد :

-خانوم كرايه چنده؟

من:نگار با توئه ها!چند ميگيري؟

-خفه شو!!!!

من:خانوم. ببخشيد اين دوست من شعور درست و حسابي نداره....ااااااااااا چطوري؟خوبي؟؟؟؟؟؟

-

-خب منم ديگه

-اا تويي؟ دختر خوب نيست تو تاكسي انقده  هره كره كنه!سنگين باش خانوم!

-ها؟

يه كم خوش بش و اينا(البته شما كه نمي شناسين.دختره مال مدرسه مون بود)

پياده مي شيم...البته فقط با ۳۲۰ تومان پول

-خب...بريم بقيه پولمونو هم به...بديم بريم پفك بخريم

-آره آره بريم

بعد از خريدن پفك كه ميايم بريم اونور خيابون همون پسره رو ميبينيم(خب شما كه نمي دونين اين پسره هر روز واي ميسته اونجا تبليغ يه مزون كه دم همون جاس رو پخش مي كنه.هم اسكله هم اسكل خورش خوبه! چندين دفعه بهش گفتيم كه ديگه به ما نده.ما يه بار ديديم اينجارو اما به خرجش نمي ره.همين نشون مي ده كه اسكل كنش هم خوبه!)

-بياين ديگه!بياين بگيرين!

-تو مثل اينكه كتك ميخواي ها!با پشت دست....

-

شايد اين موضوع اصا واسه شما جذابيتي نداشته باشه اما ميتونيم يه روز ببريمتون اونجا خودتون ببينينش تا بفهمين....اين بشر مارو همين جوري هم تو خيابون مي بينه اگه دستش چيزي نباشه هم  دستشو دراز مي كنه طرفمون....اصلا كي گفته ما روابط عمومي مون ضعيفه....روابط عمومي ما خيليم قويه...منتها با اسكلا قوي تر....

 

پي نوشت:پستي كه تو كافي نت بنويسيم ازين بهتر نميشه...اونم وقتي جيش داشته باشي....

پ.ن.۲:يه ساعت ديگه كلاس داريم(خب كه چي؟)

پ.ن۳:جيش جيش(نگار بودا! من نبودم!)

پ.ن۵:ما كه حيا نداشتيم فقط ادعاشو مي كرديم...اونم تو وبلاگ فقط!اما ديگه تصميم گرفتيم كه خودمون باشيم!

پ.ن۶:پي نوشت ۴ نداشتيم...نمي دونم...جا موند....نگار ببين اون زير نيفتاده؟

پ.ن۷:بسه ديگه  خودافظ

صبر كن صبر كن...پي نوشت ۸:من مي گم اين دوستم يكي از اعضاي بدنش دچارجنون ادواريه نگيد نه!حالا كه همه رو تايپ كردم مي گه پاشو بريم ديگه...(هنوز ثبت نشده...)

پ.ن۹:تا حالا اين همه پي نوشت يه جا ديده بودين؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:57  توسط شیرین | 
یک سال از قبول شدن ما تو دانشگاه می گذره...یک سال که به بطالت گذشت...از همون اولش هم خوب شروع نشد...این وبلاگ هم که کم کم داره به زباله دان تاریخ می پیونده....دیگه چیزی واسه گفتن نمونده...قبل از این دنیا انقدر مسخره بود که می شد بهش خندید.اما حالا بیشتر از اینکه مسخره باشه٬خالیه....خالی از همه چیز...

از روز ها و شبا نمی گم که پر از تکرارن و با خودشون هیچ چیز ندارن...انگار در پس شب و روز هیچ نیست...

از زندگی هم نمی گم که نمی فهمم ما داریم زندگی می کنیم یا زندگی.....!!!!

از بزرگ شدن آدما و کوچک شدن دنیا و پست شدن آرزو ها هم که...یه مشت حرفای تکراری!

«جهان اصلا نمی چرخد

راه هم نمی رود

روز به شب نمی نشیند...

آه!که این طور!»

شاید آزادی از قید تعلق...برسی به اونجا که به هیچ چیز تعلق نداشته باشی و از همه چیز رها بشی.جدال و بحث فایده یی نداره...اگه هر کسی بفهمه که هر کس خودشه و هیچ کس عوض شدنی نیست...اگه..اگه...اگه بشه....شاید دنیا از اینی که هست بهتر بشه...شاید....

دلم می خواهد بخوابم و دیگر بیدار نشوم.بخوابم تا شاید رویایی ببینم از آنچه که در این دنیا نمی بینم.بخوابم و خواب ببینم که آنقدر روزگار خوب شده که دیگر هیچ کس نیست که بخواهد بخوابد و دیگر بیدار نشود و رویایی ببیند از آنچه که در این دنیا نمی بیند...از تمام این آدم ها سیرم.نه؛من دلم نمی خواهد از آنها باشم.نمی خواهم بار نام "آدم"را به دوش بکشم و با آنها یکی باشم.انگار بهترین چیز همین است که آنها مرا از خودشان حساب نکنند!!  

  می خواهم خودم باشم و هیچ کس نباشم

اشتباه...یه وقتی نگاه می کنی می بینی انقدر اشتباه کردی که نمی دونی کدومشو باید درست کنی تا زندگیت بر گرده به جایی که می خوای...بعد میای ابروشو درست کنی٬میزنی چشمشم کور می کنی...روز ها می گذرن وفرصت سوزی....می بینی تصورت از ۲۰ سالگیت چیز دیگه یی بوده و بعد...

می خوای فرار کنی....از همه چیز... خط قرمز ها رو جابجا می کنی...نمیشه....پاکشون می کنی....حالا زندگی بهتر می شه کمی...هر چند شاید سنگینی نگاه های معنی دار آزارت بده..اما بعد بی حس میشی...دیگه هیچ چیز نمی فهمی...

دیروز می خواستم دنیا رو عوض کنم...نشد
امروز می خواهم خودم رو عوض کنم...نمی تونم
فردا می خواهم که فقط همه چیز همین طور باقی بمونه....اما اگه نشه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط شیرین | 
بدون شرح....

 

 

 

 

 

به بهترین و کوتاهترین شرح

 

جایزه تعلق میگیرد.

 

      روابط عمومی عباسگاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 16:23  توسط شیرین | 
امروز ۱۴ مرداد سالروز

 

 

انقلاب مشروطه...به همه

 

 

ی مشروط شدگان معاصر و

 

 

مشروطه های تاریخ

 

 

تبریک،تهنیت و شادباش

 

 

عرض مینمایم....

 

 

راستی شنیدین قراره ترم جدید از وسطای شهریور

 

شروع شه؟

 

این موضوع رو هم به کلیه اعضای دپارتمان شاه عباس

 

تسلیت میگم......

 

پ.ن:جو گرفت باز منو

 

پ.ن.۲:چه خبره هی الکی آپ می کنی واسه خودت

 

پ.ن۳:هه هه هه

 

 

پ.ن۴:ای سقف کبود !ای طالع نبود!ای بخت

 

واژگون...آخه اینم شد شانس که من دارم؟

 

پ.ن۴:ضربه ی آخر رو خودم به خودم وارد کردم....الان در

 

کما به سر می برم....دارم به خودم فحش می

 

دم....همین روزا شاید بمیرم...البته هموز ضربه ی نهایی

 

مونده...قراره تو مهر وارد بشه....اگه مردم نصفه ی دیگه

 

ی وبلاگ مال نگار...اول دوم سوم همه ی کامنت های

 

وبلاگ ها رو هم میدم به نگار....آیدی و ۳۶۰ یاهو م هم

 

مال نگار....نگار پولدار شد.....

 

پ.ن۵:خفه شو دیگه بسه

 

پ.ن۶:این دیگه آخریشه...خواستم بگم فعلا از آپ

 

درست و حسابی مذکور در پست قبلی خبری

 

نیست...من که حس و حالشو ندارم...نگارو نمی دونم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:42  توسط شیرین | 
بازم سلام....بعد از تلاش های بی وقفه و بیهوده ی نگار برای آپ کردن که به جایی نرسید بر آن شدیم(بر کدام؟) که فعلا آپ نکنیم.

اینم به مناسبت روز پدر عجالتا اینجا باشه تا بیایم یه آپ درست و حسابی بکنیم....بعدا!

اینم تقدیم به مردان زحمت کش این مرز و بوم

"کارگران مشغول حالند!"

 

ابشون هم گویا مشغول حالند!

 

خب دیگه فعلا چیزی ندارم...یعنی داشتم اما ترسیدم فیلترمون کنن!ما هم ترسو........

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:57  توسط شیرین | 

با سلام و درود خدمت خوانندگان عزیز وبلاگ عباسگاه

 

ما در طول این مدت همیشه مسائلی رو که برامون اتفاق می افتاد می نوشتیم اما امروز می خوام یه کم جدی باشیم…می خوام در مورد مسائل تاریخی بنویسم ….

 

همون طور که از تیتر پیداست،می خوام در مورد جنبش مشروطیت بنویسم و حقایق ناگفته ای رو فاش کنم که دشمنان سعی در از بین بردن اون می کردن…اما قبلش با اجازه ی بابابزرگ….از مکان مورد علاقه ی خودم و نگار، تنبل خونه ی شاه عباس بنویسم….همون طوری که قبلا بهتون نگفته بودم(آخه دلیلی نبود که بخوام بگم)قرار بود اسم وبلاگ ما تنبل خونه ی شاه عباس بشه که اون عضو سوم که هرگز مشارکت نکرد،مخالفت کرد….ما می خواستیم اینجا به وبلاگ رسمی اون مکان تبدیل بشه اما خب نشد…ملالی نیست!به هر حال شما به ماهیت ما پی بردید و مهم هم همینه…

 

تاریخچه

تنبل خانه ی شاه عباس در سال نهصد و خورده ای هجری شمسی توسط شاه عباس بنا نهاده شد.داستان از این قراره که شاه عباس وقتی میبینه یه عده فقط کار می کنن و یه عده فقط می خورن و می خوابن،تصمیم می گیره که یه سر و سامونی به این وضع بده و این افراد کالیبر بالا رو سازمان دهی کنه…از اون به بعد اون افراد می تونستن با پرداخت مبالغی به عنوان دستمزد و هزینه ها (به اصطلا حق عضویت) به زندگی در تنبل خونه به همین منوال ادامه بدن….(تا اینجا ش رو خدایی از یکی پرسیدم از خودم در نیاوردم)

 

 

 

این نهاد به تدریج گسترش پیدا می کنه و روز به روز اعضای اون بیشتر میشه. در زمان امیرکبیر چند نفر از متصدیان امر همراه دانشجویان دیگر راهی فرنگ می شن تا با متد های جدید آشنا بشن….امیر کبیر که از رشد روز افزون اعضا نگران بوده تصمیم می گیره که تنبل خونه رو تعطیل کنه که با موج اعتراض و مخالفت اعضا روبرو میشه.در نتیجه با شرط بالا بردن حق عضویت،با ادامه ی کار این نهاد موافقت میکنه.پس از بازگشت دانشجویان از فرنگ، این نهاد به دپارتمان شاه عباس تغییر نام میده که اعضا هیچ عکس العملی نشون نمی دن چون اصولا مال این کارا نبودن.

 

 

در سال هزار و سیصد و خورده ای یک آتش سوزی مهیب در تنبل خانه شاه عباس اتفاق می افته که موجب مرگ تمامی متصدیان دپارتمان و عده ای از اعضا و فرار باز ماندگان به نقاط مختلف و پراکندگی اونها میشه….واقعه ای بسیار تلخ و ناگوار… و پس از آن هرگز تنبل خانه شاه عباس چون گذشته شکل نگرفت.چون متصدیان که به لقاء الله پیوسته بودند و بازسازی دپارتمان از سوی اعضا هم امری کاملا بعید می نمود….

سر انجام پس از پیروزی انقلاب دوباره کم کم دپارتمان شاه عباس شکل میگیره و اعضا دوباره دور هم جمع میشن…اما متصدیان هرگز دیگه متصدیان قبل نبودن…اونها فقط به فکر کسب درآمد بودن و ذره ای به نفع اعضا فکر نمی کردن.این افراد فقط به فکر جیب خودشون یودن....تازه !این تنبل خونه با اون یکی زمین تا آسمون تفاوت داشت...دوره هاش محدود بود...دو ساله،چهار ساله...بعد هم یه مدرک میدادن دستت و مینداختنت بیرون...مدام در طول دوره یه سری چیز می کردن تو مغزت و آخرش ازت می خواستن دوباره...(خب از اول نگید که بعد هم نخواید بپرسید)...از همه بد تر!به دلیل افزایش متقاضی واسش کنکور هم گذاشته بودن....

 

و تنبل خانه دگرگون میشود!

طی این سالها کسی طغیان نمی کرد....شاید گوشه و کنار یه چند نفر....اما ضیغم السطنه(رئیس یکی از شعب)و امثال او آنها را سرکوب نموده و از صحنه ی روزگار محو میکردند....

 

 

 

 

 

 (این ضیغم السطنه با اون ضیغم الدوله که فرخی رو زندانی کرد فرق داره ها!)

در نهایت کاشف به عمل آمد که این اقدامات جهت بازسازی تنبل خانه و گردآوری اعضا فقط و فقط جهت ریشه کن کردن دپارتمان،اعضا و مکتب تنبلیسم است.....و رفته رفته داستان دپارتمان از صفحات تاریخ نیز به طرز مرموزی محو شد.چنانچه میبینید که در هیچ  یک از کتب تاریخی اسمی از آن به میان نیامده است...

 

تا اینکه در سال های هزارو سیصدو هشتاد و خورده ای شخصی با استعداد عضویت در تنبل خانه،روانه آنجا شد.و این آغاز جنبش مشروطیت بود.این شخص که مت نام داشت دارای روحیه ای بس وسیع(شما بخوانید کالیبر بالا)بود و در زندگی خود هرگز حرکتی اضافی انجام نداده بود مبادا که انرژی بیشتری مصرف شود و همواره در طول زندگی اش دستانش به یکدیگر می گفتند:غلط نکن! و روحیه ی او مطلقا با این محیط سازگار نبود.او به امید تنبل خانه ی شاه عباس آمده بود اما با مسائل عجیبی مواجه شد که هیچ  رقمه در کت او نمی رفت....در نتیجه بعد از گذشت یک دوره جنبشی را آغاز نمود که جنبش مشروطیت نام گرفت.و بعد از مدتی به همراه چند هم دوره ای مقام مشروطیت نائل آمد

 

 

 

 

 او افراد دیگری را با خود هم صدا کرد و پایه های جنبش قوت گرفت...از جمله این افراد نگار خان و شیرین خان،از جمله اعضای ثابت تنبل خانه سابق بودند که در این زمان به صورت زیرزمنینی به فعالیت خود ادامه می داد...

 

  سر انجام به دنبال فعالیت های تبلیغی مت و تلاش های بی وقفه ی شبانه روزی او فرمان مشروطیت در خصوص اعضا جدی و فعال یعنی شیرین و نگار توسط نصیر السلطنه صادر شد و این دو نیز به مقام شامخ مشروطیت نائل آمدند....

 

 

توضیح:دو نفر در داخل کادر نگار و شیرین و تک نفر داخل کادر مت میباشد

 

 

 

پی نوشت:رسیدن به مقام شامخ مشروط شدن را به خودمون تبریک مگم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:17  توسط شیرین | 
نگار راس میگه!آدمای تنبل(خودمونو می گه البته)همیشه مجبورن آخرین راه و سخت ترین راه رو برن...حالا شده حکایت درس خوندن من.درسته که شب امتحان بهتره و بیشتر جواب میده....اما به چه قیمتی؟....بهتون میگم!

شنبه که از امتحان اومدیم خب اصلا افت داره که آدم درس بخونه بنابراین همش تو اینترنت بودیم و دوتایی...البته  جناب مت هم شاهد ماجرا و شریک جرم بودن...یکشنبه صبح با سرعت لاکپشت...تا شب فقط۱۰۰ صفحه...ساعت ۸-۹ واسه نگار مهمون میاد..به حال زار اون فکر میکردم..بعدشم شام و یه چرخی و به نگار اس ام اس میدم که میخوام بخوابم که خب ادامشو لازم نیست بنویسم.همینجوری نشسته بودم  که تلفن زنگ میزنه داشتم صحبت می کردم که...یهو همه جا تاریک میشه....من که به قطع برق گاه و بی گاه عادت کردم به عمق فاجعه پی نمی برم...به مکالمه ادامه میدم.بعد هم با این جمله حرفمو تموم می کنم که من برم یه خاکی به سرم بریزم فردا امتحان دارم.....میام کتابمو بردارم...ا چرا تاریکه...کتابم کو...نه...ترو خدا من امتحان دارم...(تازه قرار بود به ضرب رد بول تا صب بیدار بمونم...)از قضا شارژ گوشیم هم تموم شده و خاموش میشه.اهل خونه هم که کلا جماعت شاغل...ساعت ۱۰میرن می خوابنباز به مرام برادر کوچیکم که رفت از تو ماشین یه جونوری آورد که نمی دونم اسمش چیه...رادیو و ضبط و چراغ قوه و فلاشر و از این جور چیزا داره...پشتش هم دو تا مهتابی کوچیک داره...فک کنم دیده باشین...من موندم و ۱۵۰ صفحه دیگه و یه لامپ مهتابی کوچیک...تو همین سکوت یه دفعه تلفن زنگ زد...داداشم پرید رو تلفن تا بقیه بیدار نشدن...بعد از چند ثانیه گوشیو میده به من...یکی از او ور خط فحش میده...چرا گوشیتو خاموش کردی آخه؟

-برق رفته...شارژندارم...درس نخوندم...

-ماشینو وردار پاشو بیا اینجا تا صبح درس بخونیم

-چشم!همینجوریش که با هم نیستسم هی اس ام اس بازی و ...هیچی نمی خونیم وای به حال اینکه...

-آخه بهت دسترسی ندارم ناراحتم!

-خب من الان با گوشی مامانم بهت اس ام اس میدم

بعد از مبالغی غر قطع می کنه و منم میرم سراغ گوشی مامانم ...بعد از نیم ساعت شارژش تموم میشه...گوشی بابا...بعدش دیگه بی خیال میشیم درس می خونیم به شیوه ی بدوی...چشام داره در میاد...نگار تصمیم می کیره بخوابه:من هر چی میخونم دیگه هیچی نمی فهمم

-باشه.صبح دیگه به این شماره اس ام اس نده.به شماره خودم...

منم یواش یواش دیگه تصمیم می گیرم میزان کالیبر بالا رو که داره فشار میاره با نبود برق توجیح کنم و برم بخوابم که....ساعت ۱:۳۰ برق میاد... نه...من حسشو ندارم...غلط کردی!میشینی میخونی....نه...نمیخوام.....بیخود!بخون ببینم....

نتیجه اخلاقی:آدم خوبه که هر کاری رو به وقتش انجام بده...شب امتحان زیر نور چراغ قوه که هی میترسی شارژش تموم شه جای پست نوشتن نیست!

نتیجه گیری منطقی:تا حالا فکر کرده بودید که اگه برق نبود باید تو تاریکی تلویزیون نگاه میکردید؟

نتیجه گیری اجتماعی:میدونم که نتیجه گیری منطقیم تکراریه...البته من به هیچ وجه ترک نیستم

نتیجه ی کلی که از این شب به دست اومد:نگار دقت کردی بادوم زمینی چقد شبیه أکی یه؟

 

پی نوشت:امتحان رو دادیم...فقط امیدواریم نیفتیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:16  توسط شیرین | 

خدای ما را قرین رحمت قرار دهاد

 

حضار محترم اگر خاطرتون باشه ما یه درسی داشتیم که هیچ وقت سر کلاسش نمیرفتیم(نه که سر بقیه می رفتیم!)همونی که استادش شکر خدا مث خودمون بود(البته در جلسات آخر کاشف به عمل اومد که از ما بی ادب تره و صد رحمت به هوشی که حداقل یه کم مراعات میکرد...ببین کار به کجا رسیده بود که پسرا هم از خجالت میرفتن تو دیوار)

در عرض دو هفته ی اخیر ما به شیوه ی قدما مشغول گیر آوردن جزوه  این استاد و اساتید دیگر بودیم...بعضیاشو گرفتیم .3-4 تاشو هم قولشو گرفتیم!(البته یکیش هست که مطمئنیم طرف نمیاره...قراره سر امتحان زبان بهمون بده اما عمرا اگه بیاره) بعدش هم کلی خوشحال شدیم که همون استاد محترم سوال داده و گفته از همینا میاد.به همین علت تا اول اون هفته سراغش نرفتیم...اما وقتی که نگاه کردیم دیدیم که جناب استاد فقط لطف کرده کتابشو قسمت بندی کرده و اول هر کدوم یه سوال گذاشته....فی الواقع کل کتاب300صفحه ای! فونت کتاب هم  فکر کنم زیر 10 باشه!از شنبه تا پنجشنبه کلنجار با کتاب و نتیجه اش اینکه از 40 تا سوال همش 7 تا خوندیم...شنبه زبان داریم...قرار بود پنجشنبه تموم کنیم که جمعه اون یکی رو بخونیم اما اونم نشد...در نتیجه کلا بی خیال درس شدیم و بر آن شدیم که بریم آرایشگاه(البته آرایشگاه هم وقت نداد....نشستیم تو خونه و نمی تونیم جلوی پنالتی زدن اعضای بدنمون با همدیگه رو بگیریم)

 

 

چه کسی قورباغه ی مرا قورت داد؟

 

چند روز پیش ها یه بنده خدایی که اومده بود اتاقمو دیده بود(سطل آشغال در حال انفجار،لباسا ولو روی تخت،روتختی به صورت کاملا فشرده گوشه ی تخت...،یه لاک پشت هم اون وسط واسه خودش جولون (جولان)میده....)به کالیبر بالای من پی برده بود نشسته بود هی حرف میزد و راهکار نشون میداد.آخرش هم یه کتاب بهم نشون داد که بخونم یه کم خودمو جمع و جور کنم...موضوعش هم غلبه بر تنبلی و از این حرفا بود انگار.منم به شدت متجوٌو (بر وزن متفعٌل=جوگیر) شدم و در همین راستا برخی از روش های زندگی م رو تغییر دادم:

 

1.کلا عامل سطل آشغال رو از اتاقم حذف کردم که دیگه ایجاد مزاحمت نکنه و خودش هم اذیت نشه!

 

2.لاک پشتم رو به صورت 24 ساعته توی جاش حبس کردم و جیره ی یک ماهشو گذاشتم که نه خودش اذیت بشه نه من(اما نمی دونم چرا همه رو یه روزه خورد...)

 

3.روتختی رو هم کلا حذفش کردم...(آخه من نمی دونم چه معنی داره وقتی آدم شب دوباره می خواد بخوابه تو تخت ،صبح ها تخت رو مرتب کنه...یک دور متسلسل بیهوده...تازه!از لحاظ منطقی هم که حساب کنی،در منطق دور باطله!)

 

4.همه ی لیوان هایی که توش آب چای نشکافه نوشابه و هر چیزی می خوردم رو از روی میزم جمع کردم و از این به بعد همه چیزو با ظرف اصلیش میخورم...آب رو با پارچ،نوشابه رو با بطری و حتی شده چای رو با کتری!

 

5.کتابامو به ملت امانت میدم که از شر مرتب کردنشون خلاص شم.بعد هر وقت که خواستم میرم ازشون میگیرم

 

6.اگه یه خواهر هم داشتم خوب بود.اون وقت با لباسام هم همون کاری رو میکردم که با کتابام کردم.میدادمشون به خواهرم.خب وقتی لباس مال کسی باشه خودش باید جمع و جورشون کنه.بعد هم هر وقت می خواستم میرفتم یکیو می پوشیدم!دیگه من و خواهرم نداریم که!

 

7.یه سری راهکار دیگه هم هست که گفتنش در این مکان جایز نیست اما خیلی مفیده...حیف که پولشو ندارم...

 

اینو قبلا یه جایی خونده بودم...به نظرم خیلی مفید تره: :

 1.روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد.

 2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد.

 3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد.

 4. جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد.

 5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا.

 6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد

 

 

پست مکرر(از ترم پیش،به مناسبت امتحانا مث خر تو گل گیر کردیم....):

 

خر رو دیدید؟؟؟؟ گیر میکنه تو گل بعد نمیتونه در بیاد هی دست و پا میزنه؟؟؟؟؟

 

مارو(منظورم من و نگاره!)نیگا کن حالا.....

 

۱۰ تفاوت بیابید جایزه بگیرید!!! 

نفر اول:۳راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

نفر دوم:۲راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

نفر سوم:۱راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

بشتابید!

پی نوشت: ندارد! 

 

چرا یادم اومد یه پی نوشتی داره....هر دفعه آپ میکنم یادم میره بگم

 

از اونجایی که ما با اتوبوس رفت و آمد می کنیم و اصولا هم جا گیرمون نمیاد همیشه مث گوسفندا میریم دم پنجره ی اون وسط که صندلی نداره    وامی ستیم  و بیرونو نگاه میکنیم...خب...تو ماشینا هم که دیده میشه و از این بابت همیشه کلی سوژه خنده داریم.بر این اساس بر این شدیم(یا بر آن شدیم) که یه توصیه ای به جوانان این مرز و بوم داشته باشیم!

پیام هفته(من و نگار دو تایی به این نتیجه رسیدیم!)

هر گاه به صورت دوتایی سوار ماشین شدید(دوتایی واقعی ها!نه از این دوتایی های من و نگار که باهم میریم بیرون)مراقب دستان خود و بغل دستیتان باشید.در غیر این صورت مراقب اتوبوس ها و ماشین های شاسی بلند باشید!

شعار هفته (آخییی یادتونه دبستان...):بااااا بذا بخوابیم!

والسلام!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:24  توسط شیرین | 

سلام...با اینکه گفته بودم تا نگار آپ نکنه منم آپ نمیکنم اما خب...بگذریم!از طرفی هم مت دعوتمون کرد به بازی تاثیر گذار ترین ها که ازش تشکر میکنم و تازه!در این روزگار کمبود سوژه چی بهتر از بازی تاثیر گذار ترین ها!

 

فقط قبلش بگم که آقای تجارت دوباره افتاد تو فاز امتحان....که هی امتحان بگیره هی امتحان بگیره...که ما هم هی بترسیم هی درس بخونیم...اما عمرا اگه ما درس بخونیم!

 قدیما یه چیزی شنیده بودم میگفت: "خواستم برم مدرسه نذاشتی!خواستم درس بخونم نذاشتی!خواستم کار کنم نذاشتی!خواستم برم سربازی نذاشتی!

خواستم زن بگیرم نذاشتی! " و الی آخر!

 

اگه تونستید بگید اون چی بوده،می فهمید ما چرا درس نمی خونیم!

 

خب حالا برم سراغ بازی:

 

1.مسلما تاثیر گذار ترین اتفاق تو زندگیم این بود که به دنیا اومدم و دنیا رو با قدوم مبارک خودم نورانی کردم...و البته تاثیر گذار ترین فرد در زندگیم هم "خودم!" بودم

 

2.دومیش یه چیزیه که شاید واسه خیلی دخترا معضل باشه اما اگه باشه هم من از داشتن چنین معضلی لذت می برم(هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته!) و اون داشتن سه تا برادره...این موضوع باعث شد که من خیلی بیشتر از اون چیزی که همه انتظار داشتن متفاوت بشم(حتی تو مهد کودک هم با دخترا همبازی نمی شدم...همه ی دوستا و همبازیای قبل از مدرسه ام پسر بودن و اولین باری که با یه دختر دوست شدم تو مدرسه بود)

 و از اون مهمتر برادر دومم که تو زندگیم همه چیزم بوده و من خیلی چیزا رو از اون دارم.قبول دارم که همین الان هم در زندگی هیچ ...ی از آب در نیومدم اما همینی هم که هستم رو از اون دارم...کارایی که اصولا والدین باید انجام بدن،کارایی که حتی والدین هم انجام نمی دن و حتی کارایی که برای خودش هم انجام نداده رو برای من کرده و همیشه هم حواسش به منه!

بعد از خودم اونو از همه بیشتر  دوست دارم...

 

3.مورد سوم که خیلی تو زندگیم تاثیر داشته کتابه ...یادمه یه روزگاری انقدر کتاب می خوندم که کفر همه رو در آورده بودم.از همه رقم هم می خوندم... داستان رمان تاریخی اجتماعی فلسفی...شاید کتابایی که به سنم نمی خورد...همین باعث شد که خیلی زود سر از بسیاری مسایل در بیارم.

البته یه مدته این اعتیاد شدید از سرم افتاده که خیلی ناراحتم...دلیلش هم کنکور لعنتی بود

 

4.مورد چهارم دوسته که خب تو زندگه همه تاثیر داره...اولیش کسی بود که  مدتها(فکر کنم 7سال )خیلی دوستای خوبی بودیم.همکلاسیای خوبی هم بودیم.اما اتفاقایی افتاد و یه چیزایی روشن شد که.....نتیجه اینکه الان دیگه دوستای خوبی نیستیم.

دومیش رو که خب همتون میشناسین!آینه ی تمام نمای خودم!که نمی گم از کجا پیداش کردم(خودش می دونه!) باعث شد که بتونم محیط مزخرف دانشگاهمونو تحمل کنم.(یه چیزی تو مایه های پت و مت اینا...باور کنید تقلید نمی کنم خودش همین جوری شبیه هم در میاد....خب همه ی بد بختی ها شبیه همه دیگه)ضمنا نقطه ی عطفی هم در زندگی من بود.به این دلیل که من هرگز فکر نمی کردم کسی به اندازه ی خودم عباس باشه و ضمنا به قول پت از کالیبر بالا برخوردار باشه !و استعداد های مشابه در زمینه های....ولش کن نگم بهتره! اما نگار به من ثابت کرد که اصلا هم این طوری نیست! خودش خیلی هم بیشتر....!

 

یه نفر دیگه هم هست...اونم کوزت...که از این جور آدما کم پیدا می شه و خیلی هم خوبه که هر آدم همچین کسی رو تو اطرافیانش داشته باشه

 

 

 

5.بعدیش راجع به کنکور و دانشگاهه.کنکور منو از همه ی فعالیت های خوب خوبی که میکردم انداخت.اگه کنکور نبود من تا الان می تونستم نمایشگاه معرقم رو راه بندازم...کتاب خوندنم رو هم متوقف کرد...تمام انگیزه های زندگی رو ازم گرفت و....بعدشم که با اون همه زوری که زدم بازم نتونستم همین رشته رو تهران قبول شم و منم با وجود همون کالیبر بالا شهرستان برو نبودم!

(از قرار،نگار هم همین طور بوده!) که نهایتا راهی آزاد شدیم و سیر قهقرایی زندگیمون شروع شد...

 

در آخر هم می خوام در مورد چیزی که هیچ نقشی تو زندگیم نداشته بگم...و اون جدیت بود! در زندگی من یه ذره هم جدیت پیدا نمی شه!

تمام سعی خودمو کرد،نشد!

 

 

 

خب،انگار رسمه که پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنم.

بدینوسیله افراد زیر به بیان اعترافات هولناک دعوت میشن(همون تاثیر گذار ترین ها):

بابابزرگ   شب دریا یا همون به پاکی دریا!   دیگه....اه خب این پت همه رو دعوت کرده دیگه من کیو دعوت کنم!..... آها! صدرا بعدشم سگ و گربه و پت!!!!!!!!!!!!!

 

راستی دقت کردین چقدر پت و مت داریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 19:41  توسط شیرین | 
این پست رو می نویسم که هم جواب این کامنتارو بدم هم آپ کرده باشم.ضمنا منظور من از فردا،فردای هفته،ماه،سال یا شایدم فردای قیامت بود...حالا یه کم زودتر از اونی که گفته بودم اومدم! اون پستی رو هم که قبلا گفته بودم رو فعلا گذاشتم تو خمره ترشی تا بلکه جا بیفته....

و اما رویداد های هفته:

شنبه:هفته ی پیش نوشتم

یکشنبه:آقای تجارت اومد سر کلاس اما امتحان نگرفت و ما عروسی گرفتیم...آقای تجارت خیلی مهربان شده...ما فکر می کردیم اون هفته که ازمون امتحان گرفت اعصاب نداشت می خواست خودشو خالی کنه که حتما همین طور بود.پس فرداش دیدیم روی بورد طبقه دوم زیر زمین آگهی ترحیم بابای آقای تجارتو زدن.گفتیم پس حتما اون روز طرف رو به موت بوده اینم اعصاب نداشته.داشتیم خودمونو آماده می کردیم جهت پاچه خواری و اعمال مشابه به مجلش ختم عزیمت کنیم که ناگهان خبر رسید این آگهی مال قبل عیده و ......{*****} میشویم!

دوشنبه:از نظر اصولی نباید خبری باشه!

سه شنبه:بعد از تامین اعتبار از سوی ابوین گرامی راهی نمایشگاه شدیم.البته قبلش رفتیم عباسگاه اما دیدیم که اصلا حسش نیست...دودر میکنیم...منتها قبلش باید جزوه اصول فقه که دو ماهه قولشو به فلانی دادم رو بهش برسونم....حالا چیکار کنیم...خب بهش زنگ می زنم میگم زودتر بیاد...نه.میدم به یکی از بچه ها که بهش بده...صب کن همین الان میدمش به زیراکس یه دونه ازش بزنه که اونم بیاد از آقای زیراکس بگیره....حدود نیم ساعته که داریم تصمیم گیری می کنیم...خب باشه همین آخری خوبه....

راستی من اصلا جزوه هه رو نیاوردم!      نگار:

میریم نمایشگاه!

نمایشگاه هم که خیلی مزخرف بود...باید از صحرای کربلا رد می شدی تا برسی به غرفه ها...بعد کلی گشتیم و کتابایی که می خواستیم پیدا نکردیم و بعدشم یکی از غرفه دار ها از نگار پول یکی از کتابارو نگرفته بود و ما دم در فهمیدیم و باز صحرای کربلا....تازه یه دور گم هم شدیم!

اما ما نجات پیدا میکنیم!یکی از دوستامون اومد پیدامون کرد و ادامه ی ماجرا...

چهارشنبه:بازم از نظر اصولی نباید اتفاق خاصی رو انتظار داشت

پنجشنبه:نگار با تور میره کویر که جمعه بر گرده...منم  میرم عروسی که اصلا خوش نمی گذره...بعدش هم دو روز چتر میشم خونه داداشم

جمعه:تعطیله!

شنبه(امروز):خیلیییییییی خوش گذشت!روزایی که ما دیازپاممون رو مصرف نمی کنیم خیلی سر حالیم!نگار صبح نیومد.من تنها سر کلاس...حوصله م سر رفت....ساعت بعد...دیاز پام...نگار نیومد...عمرا اگه بدون نگار برم سر دیازپام...همین جوریش با همم که میریم خوابمون می بره...نگار نیومد...۱۱...نیومد...۱۱:۳۰ نیومد...۱۲ بالاخره پیداش می شه و دیازپام خود به خود دودر میشه....اداری طبق روال همیشه....هوشی هم که معلومه...نه!معلوم نیست!نگار من هفته ی پیش جزوه هارو از دکی گرفتم این هفته می خوام خودم جزوه بنویسم پس لطفا خفه!

-نه....من حوصله م سر می ره...سپیده...این میخوادجزوه بنویسه...یه چیزی بهش بگو...

-

آخرشم زبان که عاشقشم!خیلی خوش می گذره...اما نگار حسابش ضعیف شده...ضمنا آقای کنفرانس هم امروز بستنی دادبه همه که البته ما نبودیم(مگه میشه آدم یه درس سه واحدی رو تماما سر کلاس باشه)اما آخرش رسیدیم که بستنی هم خوردیم و از عجایب غرایب بود که امروز یه نیم ساعت زودتر تعطیل کرد....

پی نوشت:چرا ما باید حرفامونو سانسور کنیم؟(همش تقصیر صدراس ها!)

پی نوشت ۲:من همین الان تصمیم گرفتم که یه وبلاگ دیگه درست کنم و دیگه هیچی رو سانسور نکنم....البته نخواهم گفت که من شیرین از عباسگاهم!

پی نوشت ۲.۵:امروز ما خیلی برنامه های خوبی ریختیم که همش هم عملیه!(مث پروژه ی مرسدس بنز که عملی شد)اصولا برنامه ریختن خیلی حال می ده اما عملی کردنش یه کم سخته و انجامش از سوی اعضای دپارتمان شاه عباس(بخوانید تنبل خانه شاه عباس) تقریبا نا ممکن!افرادی با{*** ****!} و {****** ****!}

پی نوشت۳:ندارد

پی نوشت ۴ هم ندارد.شاید ۵ داشته باشه....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دروغ گفتم نداره

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تموم شد دیگه دنبال چی می گردی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:0  توسط شیرین | 

سلام...من شیرینم و از قلب بحران باهاتون حرف می زنم!جو منو گرفت و یهویی اومدم یه آپ موقت کنم تا بعد...

الان تازه از عباسگاهمون اومدم خونه...ما آخرین کلاس روز شنبه و اولین کلاس یکشنبه رو گرفتیم تا شنبه شب کرکره های دانشگاهو بکشیم و یکشنبه صبح بیایم و بازش کنیم.امروز مث همه روزای دیگه بود...مزخرف!

خیلی احتیاج هست که درس بخونیم اما نمی تونیم.توانشو نداریم... قدیما وقتی شنبه میومدیم خونه عین جنازه فقط می خوابیدیم اما جدیدا شاد شنگول!اونم از فرط کلاس دودر کردن.

عرض کنم که امروز من سر کلاس اندیشه اسلامی تماما مشغول آهنگ گوش کردن بودم و اصلا غر های نگار رو نمی شنیدم

تا اینکه یهو دیدم همه دارن منو نگاه میکنن...

-نگار چی میگن اینا؟

-اونو کمش کنی می فهمی!

-آهان!خب بیا...بله؟

-نظریه کثرت گرایی رو تعریف کنید لطفا! 

-نظریه ی چی؟

-هیچی!نفر بعد...

کلاس بعدی:(همونی که بهش می گیم دیازپام)

-من خوابم میاد...

-اه خفه شو می خوام بخوابم

-....

همچنان سیاوش داره می خونه....

-کی میتونه در مورد ضمانت اجرایی معاهدات بین المللی بگه؟

کلاس:

-

بعد از کلاس تصمیم گرفتیم که از خجالت خودمون در بیایم و بریم رستوران.

-پایه ای اداری نریم؟

-پایه!

توضیح اینکه کلاس از ۱ تا ۲:۳۰ بود....۱:۴۵ میرسیم عباسگاه...

-بریم یه حاضر بزنیم بیایم؟

-بریم

وارد کلاس می شیم...استاد مارا هیج چیزش حساب نمی کند و ما می نشینیم...

-امور عمومی تعطیل بردار نیست....(این جمله رو از ۷-۸ ماه پیش که وارد اینجا شدم بالغ بر ۱۰۰۰۰۰۰۰ بار شنیدم )

-استاد خسته نباشید

-سلامت باشید...سوالی نیست؟

-....

-حضور غیاب می کنیم...

جمعا ۱۰ دقیقه هم سر کلاس ننشستیم... مقدمات عروسی فراهم می کنیم!

خب طبق برنامه ریزی چون از صبح همه کلاسارو رفتیم الان وقت استراحته و نتیجتا سر این یکی کلاس نمی ریم.این استاد اسمش هوشیه و بلوتوسش همیشه روشنه.ضمنا همش هم سر کلاس ماجراهای بد بد تعریف می کنه و ما هی خجالت می کشیم و پسرا می خندن و ما هی خجالت می کشیم...البته گاهی هم ما می خندیم اما پسرا از بس پررو هستن هیچ وقت خجالت نمی کشن!

آخریش هم زبان...

هفته ی پیش محیط کلاس خیلی مفرح بود....این ترم بالایی ها خیلی موجودات شاخی هستن که البته کلی هم پایه ی خنده ان.(البته به غیر از بعضی ها!...خیلی خطر ناکه حسن.... )یکیشون اومد کنفرانس داد که کلی خندیدیم و این جلسه پیشنهاد دادیم که کنفرانس درخواستی بذارن و ما هی اون آقاهه رو درخواست بدیم هی بخندیم اما نذاشتن .این آقاهه قیافش هم خنده س چه برسه به اینکه کنفرانس هم بده...

ما همچنان مشغول همکاری هستیم...نگار حسابش خوبه و من زبانم.خیلی مفیده...اصلا فکر نکنید که حساب تو کلاس زبان به درد نمی خوره.نگار می شمره ببینه کدوم تمرین به ما می رسه من هم اون تمرینارو حل می کنم

بعد شروع می کنه به حرف زدن و من یهو پستم می گیره...

-نگار نگار از تو کیفم مداد بده...

-واسه چی؟

-می خوام پست بنویسم!

-

سیاوش همچنان داره می خونه

(البته پستی که امروز نوشتم رو بعدا میذارم تو وبلاگ آخه احتیاج به یه کارایی داره...)

راستی من تو وبلاگ پت و مت(انقده پت و مت زیاد شده که.....نمیدونم ولش کن ) یه چیزی خوندم که کاملا باهاش موافقیم هر دو مون....که ای کاش دانشگاه هم مث مدرسه دخترونه پسرونه بود...اونوقت خیلی بهمون خوش میگذشت....و من فکر کنم مدیر دبیرستانمون همون قدر که دوید تا پیش دانشگاهی دایر کنه سعی می کرد دانشگاه هم راه بندازه...:دانشگاه دخترانه ی سمیه....چه اسم با مسمایی....بعد دکی میومد توش زبان درس می داد ما دیوونه می شدیم ...بعد علی آبادی هم احتمالا اندیشه درس می داد ما دیوونش می کردیم ...جز دکی بقیه اساتید(معلمین سابق) به محض ورود منو مینداختن بیرون ......دکی هم چون همیشه سوالاشو جواب میدادم!آخی ی ی ی ی

وایییی نگار فکر کن! ..............

 

 

 

قول می دم فردا پس فردا بازم آپ کنم عوض تمام این مدت رو در بیارم

 

پی نوشت:الان ۶:۳۰ صبح یکشنبه س...دیشب تایپ کردم نشد آپ کنم....دقایقی دیگه از خونه رهسپار عباسگاه می شم....

 

برمی گردم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:43  توسط شیرین | 
هنوز ۵ شنبه تمونم نشده غر نزنید اومدم اپ کنم...

سر کلاس زبان عمومی                             شنبه           قبل عید

نگار میگه پست بنویس اما من پستم نمیاد(انقدر بهش غر میزنم هر ۶۰ سال یه بار اپ میکنه وای به وقتی که غر نزنم ... قدر منو بدونید)یکی از استادا هست که انقدر کلاسش خواب اوره که بهش میگیم دیازپام... اما اگه اون دیازپام باشه این یکی مورفینه!!! من که جلوی خوابمو نمیتونم بگیرم... جزوه هم نداریم مگه این که موبایلی زنگ بزنه و من از خواب بپرم نگار هم داره برا خودش یه چیزایی مینویسه ... طبق معمول این استاد هم مث استادای زن دیگه با پسرا خیلی خوبه و دخترا رو دوست ندارهاین دیگه چه وضعشه...

هفته ی پیش استاد اداری اومده سر کلاس از یکی از بچه ها میپرسه رابطه تون با ماشینتون چه جور رابطه ایه ؟؟؟ اونم نه گذاشته نه برداشته :

رابطه ی خوبی داریم!!!!!!!!!!!(ای خدا!!!!)

از قرار معلوم استادامون هم مث خودمون تعطیلن! بذارین این استاد زبان رو براتون تشریح کنم :

یه موجود گرد و قلنبه که نوک زبونی حرف میزنه و سر جاش هم بند نمیشه! همش نگران صندلیش هستم از دکی هم بدتره چون دکی از افتخارات خودش میگفت این از افتخارات استاداش میگه(قابل توجه کسایی که تو دبیرستان سمیه درس خوندن و ایضآ دانشگاه علامه!!!)در ضمن این استاد خیلی خودشو دوس داره چون وقتی از خودش و تحصیلاتش حرف میزنه کلی ذوق میکنه... یه نمونه ش همین الان : این کلمه رو نوشته پای تخته:"lagers"  گفت : اینو تا الان دیدین؟؟؟  گفتیم : نه!   گفت : تلفظش رو میتونین بگین؟؟؟؟ من هم گفتم لاگرز! گفت همینه دیگه همه فکر میکنن که این کلمه لیجرز خونده میشه اما درستش فقط لاگرز هستش!!!!  من:!!! تازه... خیلی دوس داره بگه من به همه ی زبانا مسلط هستم! اصلآ خوشم نیومد.... نکته ی مهمی که باید اضافه کنم اینه که این اولین کلاسیه که تعداد پسرا و دختراش کاملآ مساویه(۹-۹)!!!!

در حال حاضر بحث سر اینه که کلاس کی تعطیل بشه... یکی میگه: دیگه نمیرسیم! یارو جواب میده: چرا میرسیم!!! پسره میگه نه به خونه نمیرسیم!!!(چقدر نگران!!!) به هر حال استاد زیر بار نرفت و داره فونتیک درس میده. چیزی که من و نگار ازش متنفریم و به قول نگار تاریخ مصرفش فقط تا یه ربع بعده!!!

داره پای تخته فونتیک مینویسه یه کاره بر میگرده میگه: امشب تولد خواهرمه ... من براش یه شلوار خریدم...

ـ( این صورتای ماست....فقط ۹ تا دخترا!!!)

چند دقیقه ی بعد: راستی میدونید چرا انگلیسی ها نمیتونن فارسی حرف بزنن؟؟؟

بچه ها به اتفاق هم( همه شون ترم بالایین ها ... نمیدونم چرا این طورین):خب چون بلد نیستن!

استاد: پس چرا ما میتونیم؟؟؟؟

بچه های نخبه ی رشته ی ما واحد خودمون دانشگاه ازاد نیمچه اسلامی:چون ما خارجی هستیم.... باور کنید با ادمای تعطیلی طرفیم... من همین فردا میرم حذفش میکنم!!( جون خودت این همه ضجه زدم بریم حذف کنیم نیومدی!!! اضافه میکنم تا این تاریخ یعنی ۲۳/۱/۱۳۸۶ این جلسه تنها جلسه ای بود که ماسر کلاس زبان عمومی حاضر بودیم!!!!)

۱۳۸۶/۱/۱۸      ساعت ۵:۳۰                        سر کلاس زبان

با کلی تاخیر بعد از صرف عصرانه رفتیم سر کلاس.به محض اینکه وارد کلاس میشیم :

استاد : خانوم...! (فامیلی نگارو برا حضور و غیاب میخونه!!!)

نگار: بله ؟؟؟

استاد: خب هیچی بفرمایید!

من: منم هستم ها!

استاد:شما؟؟؟

من:...(فامیلیمو میگم!)

بعد از کلی درد سر و میز و صندلی کوبیدن به هم و کشیدن روی زمین(اصولآ عادت داریم که اگه وسط کلاس برسیم یه دور نظم کلاسو به هم بریزیم بعد بشینیم!!)میریم سمت اخرین ردیف!نگار داره کیفشو که یه وری انداخته رو دوشش و در میاره!!! ۲ تا از اقایون جلویی نافرم نیگاش میکنن... نگار زیر لبی یه من میگه: ااا به خدا دارم کیفمو در میارم شلوارم که نیست!

میشینیم! بر خلاف همیشه کلاس پر پسر و مرده... ما هم نامردی نمیکنیم و هی صندلیمونو میکشیم عقب... اخرش صدای ملت در میاد:هیسسسسسسسسس!!!!

-قرار بود تمرینارو تو خونه حل کنین هان؟؟؟

- نه!

-چرا!

-نه!

-چرا ! ولی عیبی نداره حالا وقت میدم بشینید حل کنید!

من و نگار عین بزغاله همدیگه رو نیگا میکنیم...

-استاد:خب حل میکنیم!نفر اول بخون...

نگار : بیا بریم بیرون!

 من: نه بشین حل میکنیم!

من و نگار در تکاپو...

-نفر دوم...

ما همچنان در تکابو....

-نفر دهم...

- خب خدارو شکر به ما نرسید

-استاد:خب تمرین بعدی

ما باز در تکاپو...

اخرش تصمیم گرفتیم از آقایون جلویی کمک بگیریمشکر خدا این جلسه یه موجود مونث هم در کلاس یافت نمیشه...چرا استاد مونثه... و تک و توک در گوشه و کنار این کلاس مسخره!

- ببخشید شما تمریناتونو حل کردین؟؟

-نه!

-خب اصولآ چی کار میکنین وقتی حل نکردین؟؟؟

-هیچی میگیم بلد نیستیم!!!

-راس میگیا!!! چرا ما داریم خودمونو هلاک میکنیم !!!

استاد:نفر بعدی...

من: نگار بیا بریم بیرون!

نگار:نه حالا که منو نیگه داشتی باید بمونی!(جو گرفتش): ما باید تا اخرش بمونیم... ما میتونیم!!!

خلاصه نوبتمون میشه و با هزار بدبختی یه جواب چرندی برا دادن پیدا میکنیم!!بعدش..(کلی تمرین مونده بود که باید به دستان توانای ما ها حل میشد...!)پس:

نگار:بریم؟؟؟؟

من:نه!

نگار:بریم!

من:باشه!

نگار:پس من اول میرم یه کمی بعدش تو بیا!

من:باشه برو!

ظرف ۳ سوت نگار پشت دره!

بعد از چند دقیقه نگار sms میده:

 de bia dige...medado kaghad ham biar...

من از کلاس میپرم بیرون... از دهنه ی راهرو وارد سالن که میشم نگار رو میبینک که روی شوفاژ نشسته... پقی میزنیم زیر خنده

میایم بیرون توی حیاط .. بعد از چند پیشنهادی که بهش میدم:

-حالا کاغذ واسه چی؟؟؟

-پست بنویسیم

- 

الان ساعت ۶:۳۰ هستش و ما عین نخاله ها توی حیاط نشستیم دلمونو گرفتیم و میخندیم و پست مینویسیم... اصلآ هم برامون مهم نیست که کسایی که از دور مارو میبینن چه فکری میکنن!! ۲ تا ترم یکی که تازه رفتن ۲.. نشستن پشت میز تو حیاط یکی مینویسه ۲ تایی میخندن..

نگار پیشنهاد میده:تا ساعت ۷:۳۰ بیکاریم !!! پاشو بریم اپ کنیم!!

حیف که همه ی پولامون تو کلاسن!!!!

هر کی این پستو میخونه ترو خدا یه پیشنهادی بده که ما چه جوری این درس ۳ واحدی رو که نرفتیم سر کلاسش و جزوه و معنی نداریم رو پاس کنیم؟؟؟همه ترم بالایین ما غریب افتادیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:6  توسط شیرین | 

 

انا لله و انا الیه راجعون           

 

بازگشت همه به سوی اوست           

 

با نهایت شادی و مسرت در گذشت ستاره آسمان علم و ادب،بلبل باغ گل،فروغ آسمان ابدیت،شلغم مزرعه اصغر آقا اینا و گل سر سبد دانشگاه آزاد واحد خودمون،قهرمان مسابقات فرمول یک و رقیب بی بدیل شوماخر،شیرین عباسگاهی را به جامعه علمی،فرهنگی،هنری،ورزشی،ادبی و بی ادبی ایران و جهان و بخصوص جامعه وبلاگ نویسان بلاگفا که پس از مرگ این موجود منحل شد را تبریک و شادباش عرض می نماییم.

 

امید است پس از فوت این جیگر طلا  جامعه علمی،فرهنگی،هنری،ورزشی،ادبی و بی ادبی بتوانذ قامت راست نموده پس از طی این دوران قهقرایی در طول حیات این مرحوم،اوج خود را بازیابد!

 

به همین مناسبت شب شعری در آرامگاه حافظ،سعدی،مولانا و سایر شعرای ادب فارسی که تنشان از اشعار وی در گور لرزیده است برگزار خواهد شد.همچنین مراسم شادباشی از طرف دانشگاه آزاد واحد خودمون در سلف آن دانشکده و و نیز در اقصی نقاط جهان از جمله فرانسه،انگلیس،روسیه،اتریش  سایر نقاط اروپا(تور سراسری اروپا)با همکاری ایران ایر برگزار خواهد شد.

ضمنا جهت آسایش حال شما عزیزان،صبح روز آغاز مراسم اتوبوس جلوی درب منزل آنمرحوم آماده خواهد بود.

 

حضور شما باعث امتنان و نیز آرامش روح آنمرحوم خواهد بود.

 

خانواده های: عباسگاهی،جاسبی،اصغر آقا اینا،شوماخر،حافظ،سعدی،فردوسی،بوش،بلر،شیراک وکلیه ساکنین کشور های اروپایی،ایران ایر،سیر و سفر،ایران خودرو،سایپا،پارس خودروخصوصا دانشگاه آزاد واحد خودمون!

و علی الخصوص کارخانه مرسدس بنز و خانواده حاج آقا اینا!

 

ضمنا هزینه ایاب و ذهاب بر عهده میهمانان گرامی خواهد بود.(رضایتنامه اولیا هم فراموش نشود)

 

 

 این پست ظرف یکی دو روز آینده ویرایش شده و ادامه آن اضافه خواهد شد.

 

ادامه:

 

 

صبح ساعت 9:30 سر کلاس اندیشه

 

صدای قرآن توی دانشگاه پیچیده.فکر کنم واسه ختم منه.آخه چند روزی میشه که مردم.کلاس ما توی زیر زمینه.یهویی واحد اطلاع رسانی مستقر در دانشگاه توسط سیستم قوی اطلاع رسانی خبر می ده که یه مورد اورژانسی توی طبقه همکف اتفاق افتاده.ما سر صحنه حاضر می شیم....وقتی بر می گردیم تو کلاس همه به من اشاره می کنن و می گن:اینه!اول فکر کردم که منظورشون اینه که "اینه که مرده!" اما چند ثانیه بعد فهمیدم می خواد ازم درس بپرسه.

-من نمی تونم جواب بدم!

-چرا؟

خواستم بگم چون من مردم.اما زبونم نچرخید:

-خب،نخوندم!

نگار داره آگهی ترحیم می نویسه....من شعر می گم...درس گوش نمی دیم...حس خوبی راجع به آخر ترم ندارم!

 

غر می زنیم!

 

ساعت 2 بعد از ظهر-حیاط دانشکده-هوا نیمه ابری-باد میاد-هی آفتاب میشه هی ابر میشه-شیرین،نگار،ستاره

 

ن- اه.کور شدم،گرممه،آفتاب داره با تمام قوا ذوبم می کنه!(در همین لحظه یهویی ابر می شه...)

ش-وای سردمه...چقدر باد میاد!

س-حوصله ام سر رفت...خسته شدم!

ن-چقدر دیگه باید صبرکنیم؟

ش-هسته شو پس بده بهم...

س-وای خدا.....

ن-ساعت چنده؟من اعصاب ندارم ها!

ش-نمی دونم...من که دیگه امید خودمو از دست دادم...

س-چقدر گرمه...

ن-چقدر سرده...

ش-پختم!

س-سرده!

ن-وای ی ی ی.........

ش-خوابم میاد...

س-فکر کنم نسکافه های بوفه خوب شده جدیدا دیگه مزه سوختگی نمی ده...

ن-از کی تا حالا؟

ش-از وقتی ایرانسل اومده!

اون دوتا باهم:اه شیرین مزخرف نگو!!!!!!

س-{....}(به علت مغایرت با شئونات اخلاقی...)

ن-.....

ش-نگار نوبت توئه غر بزنی ها!نمی خوای چیزی بگی؟؟؟

 

 

خدا پدر مخترعین رو بیامرزه...

ساعت یک ، بعد از ناهار،تو کلاس حدود 50-60 نفر آدم نشسته،همون استادی که شکر خدا مثل خودمونه!(قرار بود تو پست قبلی وصفش کنم که نشد،ایشالا بعدا!):

-صدا میاد؟

-بله

-اون ته،الو!صدا میاد؟الو......

-

-استاد ببخشید ما جلسه پیش سر حذف و اضافه بودیم.میشه لطفا...

-صبر کن ببینم،چند نفر.....

همه دست بالا می برن!

-

-خب،اونایی که نبودن از اونایی که بودن بپرسن!

-

خوابم میاد،حوصله کلاس رو هم ندارم،نمی دونم چرا با مرده من هم کار دارن!!!هر کاری می کنم بفهمن من مردم نمیشه.انگاری کورن اون آگهی ترحیم رو نمی بینن...باید صبر کرد تا مراسم...احتمالا از بس دوستم دارن باورشون نمی شه...

نگار می گه پست بنویس ولی من پستم نمیاد.خب خودت بنویس...

من به نگار webcam می دم...اونم همینطور...باهم voice chatمیکنیم...

 

نه!لپ تاپ نداریم.موبایل هامونم به اینترنت وصل نیست...هیچ کوفت و زهر مار دیگه ای هم نداریم...از تکنولوژی هم بویی نبردیم.فقط یه آینه...من یه آینه دستم گرفتم که من نگارو از توش می بینم و نگار هم منو!

-هه لووووو مستر{...}!

-هه لووووو!

 استاد با تحسین نگاه می کنه...احساس میکنه که دارم با جدیت نت بر می دارم......ای وای....نگارشد!   dc

 

 نگار دفتر منو باز کرد آینه رفت زیر دفتر.....به این نتیجه رسیدیم که دچار نهضت بازگشت شدیم:

 

مدرسه می خواهیم!!!!!

 

مدرسه سمیه اینجا شعبه زده...من،نگار،ستاره،فریماه،فرناز،الهه.فقط دو نفر کم هستن که اونا هم قطعا تو یکی از همین کلاسا هستن!و این سمیه ای ها حتما باید نشون بدن که سمیه ای هستن!همه تو یه ردیف نشستیم.فریماه چلچراغ گذاشته رو پاش داره می خونه.من پست می نویسم.ستاره طبق معمول ساکته و خب فکرش معلوم نیست کجاس!!!(نگار می دونه!)نگار حوصله ش سر رفته داره پست منو می خونه و غر می زنیم به جون هم....مدرسه می خوایم خب!!!!!!

 

سر انجام

طی این چند روز اخیر ضربات سختی بر پیکر نحیف من وارد شده که خدایی فوق طاقت منه! واقعا دیگه نمی دونم خودمو چه ریختی بازیابی کنم!واقعا زبانم قاطره....

نهایتا باز به معرفت نگار که فرداش زنگ زده،گوشیو که بر می دارم حرف نمی زنه....

-الو؟عباس!الو؟

-....

الو؟

.....

بعد از یه دقیقه:

-شیرین،من یه دقیقه به احترامت سکوت کردم

-

-الان هم باز به احترامت سر تا پا سیاه پوشیدم......

                                                

 

    برای شادی روح بیمار تازه گذشته...رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلوات!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:10  توسط شیرین | 

سلام...سلام... تیترو داشته باشید... یادتونه تو دبستان موضوع انشا نداشتن.بعد اول مهر می گفتن تابستان خود را چگونه گذراندید؟انشای دومی رو آزاد می دادن که مثلا یه حالی به بچه ها داده باشن(الان تازه فهمیدم که از قحطی مطلب بوده )بعدشم علم بهتر است یا ثروت و بعد ۲۲بهمن و مبعث و چه میدونم دیگه....تا عید که میشد نوروز را چگونه گذراندید!حالا این همه مدت می خواستم آپ کنم نمیشد دیدم در این قحط المطلب چی بهتر از اینکه طریق اساتید پیشین رو در پیش بگیرم و  ماجرای خرید امروزمونو براتون تعریف کنم.البته قبلش از

مسعود  معذرت میخوام قول میدم اعتراف کنم... (خب هنوز اعترافم نمیاد...)  خب، کجا بودیم؟؟...آهان!(ضمنا میخوام یه کم متنوع باشیم...چرا همه راجع به ۲۲ بهمن می نویسن؟مگه۲۱ یا۲۰ چشه؟)

 

۲۱ بهمن خود را چگونه گذراندیم...

امروز صبح بر خلاف روز های دیگه من و نگار تصمیم گرفته بودیم که یه مقداری زودتر بیدار بشیم که زودتر بریم ورزشگاه.برگشتنی من از نگار زودتر اومدم خونه.خیلی زودتر!که مثلا بخوابم... اما خب خواب کجا بود...حدود ساعت ۱۰ بود که زنگ زذم به نگار و...

-هه لوووووووو!کی اومدی خونه؟

-هه لووووووو!شیرین خیلی نامردی!کوفتت بشه!

- چی؟

-این همه خوابیدی دیگه

-من که نخوابیدم!

-به هر حال کوفتت بشه!(توضیح اینکه صبحش من یک ساعت زودتر از اون بیدار شده بودم!)

-خب چه خبر؟(آخه ما که تا یه ساعت قبلش با هم بودیم چه خبری می تونیم داشته باشیم....)

-هیچی حوصله ام سر رفته

-نگار می خوای جای سه شنبه امروز بریم خرید؟

-آره ه ه ه ه!!!بریم۷تیر مانتو بخریم...

 

فوقع ما وقع!

 

ساعت۳:۳۰ میدان ۷تیرمغازه اول

-نه خیلی بی ریختن خوشم نیومد

فروشنده:خانوم اینو امتحان کنید

-نه!

-این چی؟

-نه!

اینا جدیدن

-نه!

-این مانتو....

-نه!

-

من:

دیگه نزدیک بود بندازتمون بیرون که خودمون رفتیم

....

دیگه توضیح نمی دم خودتون می دونین

مغازه دوم

مغازه سوم

مغازه چهارم

مغازه پنجم

.....

خلاصه کل میدون رو

چرخیدیم و یهو یه مغازه کشف کردیم.... بریم تو

-اینجا چه آشناس...

-آره انگار اومدیم قبلا

من می خواستم شروع کنم راجع به ماورا الطبیعه و دنیای نمی دونم چی چی که آدم همش حس می کنه قبلا بعضی جاهارو دیده و از این حرفا نطق کردن که یهو دیدم نگار دستمو کشید و دِ بدو!

-چی شد؟

-این همون مغازه هه بود

- کدوم؟

-همون اولیه!این در پشتی ش بود!

شیرین خوابم میاد...کوفتت بشه این همه خوابیدی...ا

مغازه بعدی

-اینا هم خوب نیست.بیا بریم بیرون

-باشه

یهو یه فروشنده جلومون سبز شد:خانوما چیزی پسند نکردین؟دنبال چیز خاصی هستین؟

-بله!مانتو!

- خب...این خوبه؟

-نه

-چرا؟

-بی ریخته

-

-خب چی تو نظرتونه؟

-مانتو!(و بعد واسه اینکه یه کمکی بهش کرده باشه):...کلفت نباشه...

-خب پس تا اینجا یه چراغتون خاموش شد

ما:

خداییش یه آن حس کردیم تو مسابفه زوج های موفق داریم شرکت می کنیم!

خلاصه یارو به هر ترفندی بود نگارو با تمام وجود به همراه یه کپه لباس گره زد انداخت تو اتاق پرو.اتاق پروش هم همچینی جادار دونبش با صفا آدم دلش می خواست همونجا لنگر بندازه.این شد که منم باهاش رفتم تو.صدای فروشنده همچنان میومد....

-خرید از ما جایزه هم داره...مثلا بلیط راهپیمایی!!!!!!!!!!!...

من و نگار از خنده ولو شده بودیم وسط اتاق...

بعد چند دقیقه که نگار با مانتو ها درگیر بود و من هم هی می خندیدم...(حرفای فروشنده هه تموم شده بود اما عمرا اگه خنده ما تموم بشه...اصولا ما به ترک دیوار هم میخندیم...)

خانومای اتاق پرو۵ ...چی شد؟پوشیدین؟

....

اتاق۵

-نگار ما چندیم؟

-نمی دونم...

فروشنده:شما۵هستین!

ما:  

بالا خره از تو اون اتاق اومدیم بیرون...

ـخب آقا اینا همشون یا تنگن یا بلندن یا کلفتن...

-آخه خب شما نگفتین دقیقا چی می خواین...

-مانتو! 

-عجب!خب ما نداریم!

 مغازه بعدی (قول میدم آخریش باشه...آخه من قبلا این داستانو خوندم میدونم آخرش چی می شه!...)

بالا خره نگار خانوم تو این مغازه یه مانتو پیدا کرد که دیگه نمی تونست بهش ایراد...شکر خدا صاحابم که نداشت مغازه در نتیجه خودمون ورش داشتیم و نگار برد که بپوشه....

بعد چند دقیقه

-شیرین شیرین یه سایز بزرگترشو بده...

-نیست...نداره

-چرا خودم دیدم...

بالاخره صاحاب مغازه پیدا شد...

-خانوم ببخشید این مانتو سایز ۴ هم داره؟

-بله!تن اون خانومه داره پرو می کنه...

-همون یه دونست؟

-بله!

و من که کلی خسته و تشنه و گرسنه و مونده و ...(اااا دروغ نگو دیگه فقط خسته بودی!){این صدای ور خوبه ی ذهنم بود...} اصلا نمی تونستم اجازه بدم که بعد از این همه گشتن وقتی نگار به یه مانتویی رضایت داده یه نفر دیگه ببردش.در نتیجه ور بده ی ذهنم فعال شد و....

-این مانتو چقدر بهتون میاد!

-جدا؟مرسی.خودمم خوشم اومده

-اااا فقط یه مشکلی داره...پشتش یه کمی کیس وای میسته...فکر کنم اگه یه سایز کوچکتر بپوشید بهتر بشه..

-فکر نمی کنم هااااا

-چرا.یه کم دقت کنید...

-نه...

-چرا خوب نگاه کن...

-نه

-چرا....قشنگ ببین

-....نمی دونم....راس میگیا....شاید...خوب شد گفتین....

خلاصه به هر بدبختی ای بود مانتو رو از تنش در آوردم  و دادم دست نگار....

(خدا منو ببخشه!)

فوقع ما وقع!

باقی ماجرا هم که گفتن نداره دیگه...برگشتیم تجریش و ساعت ۶تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم و جز اینکه آثارمونو به جا بذاریم که همه بفهمن ما اونجا بودیم هیچ کار دیگه ای نکردیم....(سس سالاد تو سیب زمینی،چنگالا زیر میز و....خب بالاخره باید بفهمن ما اونجا بودیم یا نه؟)

 

بعدش رفتیم تو مغازه لوازم آرایشی...نگار یه رژلب ورداشت و داشت براندازش میکرد....

-آقا اینا لبو پوست پوست نمی کنن؟

(خدا منو ببخشه ولی این لوازم آرایشی ها هم یه چیزیشون میشه....)

-ااااخب،نمی دونم!تا حالا امتحانش نکردم!

من و نگار به هم: ای وااااااااای!

آخرین موضوع هم مربوط میشه به ضایعه ای که بر من وارد اومد و مرا سخت اندوهگین ساخت...{چرا دروغ میگی؟چیزی نبود که!}<--بازم ور خوبه ی فوضول ذهنم!

دم دکه روزنامه فروشی....من و نگار...هر دو تو بحر روزنامه ها...اما عمرا اگه چیزی میخوندیم...هر کی تو یه فکر....یه بویی میاد....خب هوای آزاده دیگه...ای وای نگار...احساس گرما می کنم....

سرمو بالا کردم دیدم یه لامپ۲۰۰ بالا سرمه و مبالغی از موهامو سوزوند...

اینم از این.امروز ما هم تموم شد و آخرش با اینکه خیلی فکر کردیم و دیدیم که هیچی یادمون نرفته فهمیدیم که یه چیزایی یادمون رفته منجمله ژل.نکته بعدی اینکه طبیعتا خیلی مسائل غیر قابل ذکره به یه دلایلی که نگار گفت و  من یادم رفته خودش بعدا میگه (این منم: نگار!.... دارم ویرایش میکنم...دلایلش رعایت عفت کلام بود و اینکه ما نمیخوایم که یه وبلاگ مبتذل داشته باشیم).اگر نه حتما محیط وبلاگ مفرح می شد...

خب محیط که مفرح نیست.نگار هم که نیومد مجبورم ثبت موقت کنم.ساعت هم که یازده و نیمه.خوابم هم که میاد.فردا هم که کوه نمیریم .پس شب به خیر.........

 

 

 

 

و اینگونه بود که ما ۲۱ بهمن مان را گذراندیم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:0  توسط شیرین | 

سلام!یا به قول خودمون:هه لووووووووووووو(helo )

من که خوبم یعنی نمی دونم خوبم یا نه اما شرایط موجود می گه که من باید خوب باشم! این مربوط میشه به همین تیتر...فقط قبلش تا یادم نرفته:

از تمامی افرادی که در رابطه با پست قبلی جنبه داشتن کمال تشکر رو به جا بیارم(پت،طرفدار قدیمی و....).ضمنا حال اونایی که جنبه نداشتن رو تک تک! خواهیم گرفت

خب،این امتحانا هم یواش یواش داره تموم میشه.من یکی که خیلی نگران بودم(خیر سرم!)    خدایا شکرت!!!!

مثلا یه نمونه ش همین امتحان آخری(شنبه)

جمعه.ساعت۱۱

نگار:شیرین،کجایی؟

من:از چه لحاظ؟  ...از لحاظ جغرافیایی تقریبا شمال غرب تهران و بر اساس

نگار:اه خفه شو!درسو میگم!!

-آها!هنوزهیچی.من خونه داداشم هستم.اینجا که نمیشه درس خوند.آخر شب بر میگردیم خونه می خونم

نگار: باشه باشه خوش بگذره... 

 

فرداییش سر امتحان

من نمی دونم این پسرا چراعوض اینکه سر جلسه یه ذره مفید باشن فقط می خندن...(البته به جز موارد استثنایی اکثرا همینن)

من(در حالیکه چشمام داره چپ میشه از بس تو ورقه نگار نگاه کردم):نگار نگار

-....(توضیح:نگار مشغول کنکاش توی ورقه پسره ی بغل دستیشه،اونم اصلا به روی خودش نمی آره که خدای نکرده نگار ازش چیزی نپرسه!)

پسره از اون طرف:

-نگااااااااااااااااار سوال 2

-....

پسره:

-شیرین شیرین

-ها؟

-سوال2

-

پسره:

من تو دلم:زهر مااااااااااار  حال تو یکی رو می گیرم...

نیم ساعت بعد:

-نگار نگار!یادم اومد یه ذره ش...بنویس...1.عشق و ازدواج  2.تندرستی و بیماری آخریشم نمی دونم

-چی چی؟

-اه بنویس دیگه

-نمی فهمم چی می گی

من یهو حس کردم که همه جا تاریک شد...سرمو آوردم بالا...مراقب...

-شما مثل اینکه می خواین ورقه تونو بدین...

-نه!

-چرا می خواین!

-نه!

-ولی می دین!

-

رو به نگار:شما هم همین طور!

-ما فقط داشتیم مشورت می کردیم!

پسره:ا

من:نگار پاشو دیگه

نگار:ها؟ا

پسره:ا

مراقب:آقا شما هم می خوای بدی ورقه تو ها

پ:نه

م:چرا

پ:باشه

م:خب بده

پ(در حالیکه پاشده وایساده):باشه حالا

مراقب:اا

ما یعنی من و نگار:اا

بگو از کجا آوردی؟!!

ما تا اون روز دعا می کردیم که نیفتیم....  

-بچه ها نمره های اقتصاد و مدنی رو زدن ها!

-جدی؟کجا؟

-اون طرف

بریم ببینیم...

-من نمیام...

چند دقیقه بعد...

-

-

-

- 

-یعنی نیفتادیم؟؟؟

-به کجای اون ورقه ۲۰ داده؟

-فکر کنم اصلا صحیح نکرده...

باقی نمره هامون هم که دادن به همین ترتیب.البته من که به دوتای آخر اصلا امیدی ندارم.به خصوص اون یه مورد که نگار نفرین کرد و گرفت!(ملاقات سازنده...حوصله ندارم توضیح بدم...تو کامنت ها هست).ولی من از اون روز بعد از دیدن هر نمره تو فکر شادمهر هستم با اون آهنگش...

(اگه نفهمیدید زیاد فشار نیارید!)

تمام شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:24  توسط شیرین | 

 

انَِّ الیل الامتحان من اهمّ الایام فی الدنیا و الاخرة!

 

سلام.دلم تنگ شده بود واسه اینجا!شروع شدن فصل امتحانارو به همه شب امتحانیا و نیز خراخین محترم(خرخون ها)تبریک می گم. من و  نگارکه  به غلط کردن افتادیم!من اصلا موجود خر خونی نیستم.اینو نگار هم می دونه، اما خب،با چنان وضعیت درس خوندن معلومه که آدم مجبور می شه شب امتحان تا صبح بیدار بمونه و به استاد فحش بده که چرا این جا هارو حذف نکرده!(من که واقعه نخوابیدم اما تا جایی که اطلاع دارم نگار یه ۴-۵ساعتی خوابید).در نتیجه ۴-۵روزی می شه که به اینجا سر نزدم.حالا که ترافیک امتحانا یه کمی سبک شده (۲تا امتحان دوشنبه و یکی هم سه شنبه)گفتم بیام یه خودی نشون بدم و ضمنا همه این کسایی که در نبود من توطئه می کردند رو....(بگذریم)!و برم!خلاصه اینکه  اینارو گفتم که بدونید و اصلاً فکر نکنید که اگه نیومدم و آپ نکردم داشتم درس می خوندم!

اگه باور هم نکردید ،الان می فهمید چرا:

 

شنبه ساعت1 کتابخونه

 

من(در حالیکه تازه از ورزشگاه!!! رسیدم اونجا و نیشم هم تا کجا بازه):نگار چه خبر؟

(قبلا گفته بودیم که سلام در فرهنگ ما جایی نداره!البته این موضوع اخیراً داره خیلی به ضررمون و به خصوص من تموم می شه!) 

-هان؟هیچی!تا ص100 .چته؟خبریه نیشت باز شده؟

-نه.آخه دفعه اولمه که دوروز مونده به امتحان کتابو شروع می کنم!

-جدی؟ حالا می رسی تموم کنی؟(وای آخه نگار تو که می دونی!تو دیگه چرا؟؟؟؟؟؟؟)

-خب آره من اصولاً شب امتحانیم!

-وای خوش بحالت! ببینم تو گشنت نیست؟

-بریم!

 

ساعت2

 

-خب دیگه ناهارمونم خوردیم.بریم بخونیم.

(توضیح اینکه ما ناهارمونو تو قسمت مرجع که کسی جرات نداره خوراکی واردش کنه خوردیم!)

 سرتونو درد نیارم.ما اون روز به نتایج مهمی رسیدیم که هیچ کدوم ربطی به امتحان دوشنبه نداشت….

ساعت5

-نگار صفحه چندی؟

-100!

-

-

-

-شیرین من رفتم خونه

و طی یک عملیات ضربتی نگار ظرف 30 ثانیه دم در بود…

 

 فردا صبحش قرار شد که بریم کتابخونه دانشگاه.دیگه نمی خوام توضیح بدم که چرا این تصمیم رو گرفتیم و چی شد که نتونستیم بریم اونجا درس بخونیم چون اصلا مایل نیستم بیشتر از این آبرومون بره! خلاصه اینکه حدود ظهر بود و تو اتوبوس که تصمیم بر این شد که بریم خونه عموی نگار که چسبیده به خونشون  .تا لباسامونو در بیاریم و مکان رو شناسایی کنیم و از این جور مسائل و بعدش هم یه مقداری راجع به قیافه الویس پریسلی و 206 قرمزو نقش انگیزه در زندگی افراد صحبت کنیم یه 2ساعتی گذشت. ساعت یک بود تقریباً که مامان نگار زنگ زد و بعد چند دقیقه نگار گفت:خب شیرین مامانم میگه بیاین ناهار!

و در حالیکه تمام کابینت هارو باز کرده:اه نمی دونم عمو این شکلات هارو کجا گذاشته...

-زود نیست؟هنوز چیزی نخوندیم ها!

 

-نه بابا بریم من گشنمه

 

سر ناهار(باز بحث سر الویس طبق معمول)ساعت2

 

-خب من که ندیدمش نمی دونم چه شکلیه.یعنی شایدم دیدمش اما نمی دونستم اونه

-مگه می شه ندیده باشی…

بعد از آشپز خونه رو به مامانش که اون سر خونه بود :

مامااااااااااااااااااااااااان  تو توی دفتر خاطراتت عکس الویس پریسلی رو نداری؟

-نه

-پس عکس کیو داری؟

-من دفتر خاطرات ندارم اصلاً

-اااااااا پس خاطراتتو کجا می نویسی ؟(من نمی دونم کی به نگار گفته که همه باید دفتر خاطرات داشته باشن و توش هم عکس الویس پریسلی یا گزینه های مشابه...)

-...

نیم ساعت بعد

-نگار بریم؟

-کجا؟

درس

-هان؟نه بخوابیم

-خب بریم اونور هر کاری خواستیم همونجا بکنیم

-

یه ساعت بعد،اونجا!

-شیرین دیگه حرف نزن بذار بخونیم

-باشه

....

-نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه!

....

-نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه!

....

-نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه!

.....

-نگار!!!!!!!!!!!!برو دیگه

-

-خب باشه نرو...

-...

-شیرین صفحه چندی؟

-هان؟فکر کنم 2.تو چی؟

-25.به نظرت این عمو شکلاتارو کجا گذاشته؟

-نمی دونم...

(توضیح اینکه نگار 23صفحه از اون 25 صفحه رو دیشبش خونده بوده)

ساعت3،نگار همچنان مشغول جستجوی شکلات:

-شیرین میگما!

-هان؟

-میگم حالا به فرض ما درس بخونیم. 4سال دیگه لیسانس بگیریم..

-خب

-بعد 2سال بعدش هم وکیل بشیم.

-خب

-خب جمعا میشه ۶ سال

-خب

-خب که خب.بعدش چی؟بعدش چیکار کنیم؟

-نمی دونم!جداً ها!....

-وایسا ببینم...ااااا شیرین شیرین اینجارو! شکلاتا!

-ااا ایول!

نگار در حالیکه تخته های شکلات رو می چپونه تو کیفش:

-خب این  مال من،اینم مال من،اینم بر می دارم.خب بسه دیگه. بذار اینم باز کنم

و بعد یه بسته شکلاتو در اشکال مختلف(قابل توجه نگار!) می ریزه رو میز

-نگار چایی.......

-پایه ام!

 

 ساعت 4

 

- نشستیم دور میز،به پوست های شکلات نگاه می کنیم و لیوان های خالی چای

-نگار هنوز 25 هستی؟

-آره،تو چی؟

-منم هنوز 2ام.حالا می گم به نظر تو نگار....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!)

ساعت 5

-نگار دیگه خیلی درس خوندیم.من برم خونه!

- بذار بیام تا یه جا برسونمت.

 

ساعت8 خونه خودمون

 

نگار(sms):عباس عباس بیداری؟پاشو رسیدیم!                  

من(که واقعا خواب بودم!):ها؟تازه پا شدم.

-

تو همون خواب و بیداری شمارشو گرفتم و ..

-الو؟از عباس به عباس

- به گوشم عباس!

-چقدر خوندی؟

-هیچی!

-منم هیچی!حالا دیگه شروع کنیم...

بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانی های بحث امروزمون!(یعنی همون روز)بالاخره قطع کردیم و البته هر دو به این موضوع اعتراف کردیم که ارزششو داشته!

 

اون شب نگار تا ساعت 1:30 و من تا ساعت 4:30 بیدار بودیم و صبح ساعت 8 هم امتحان داشتیم. و من با قیافه یی شبیه بالش سر جلسه حاضر شدم.نگار هم مث من اما یه ذره کمتر....

به هر جون کندنی بود این سه تا امتحان رو دادیم و پنج تا دیگه مونده و ما هنوز آدم نشدیم.هم چنان به همون بحث ها ادامه می دیم و با وجود 3-4 روز فرصت هنوز قصد نداریم لای کتاب 300 صفحه ای که تابحال باز نکردیم رو باز کنیم...البته من که زیاد نگران نیستم چون به قول شاعر:

تقلب توانگر کند مرد را!

 

 

 بزنید به افتخارمون!

 

پی نوشت:راستی تا یادم نرفته من دوروز قبل از نگار تصادف کردم که البته گفتن نداره

با یه پراید.من کاملا مختار بودم که به رونیز ماکسیما زانتیا یا پرید بزنم که زدم به آخری!

نمی دونم چرا هر کدام از ما(اه صدای مظفر خان داره از اون ور میاد جو گیر شدم! منظورم کدوم بود)یه کاری می کنه اون یکی هم همون کارو انجام میده ...(ولو اشتباهات بزرگ به قیمت بعضی مسائل نگار خانوم!)

 

حالا اجماعا بزنید به افتخارجفتمون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:57  توسط شیرین | 

یکشنبه               توی خونه               ساعت ۲:۱۱

در حال ورق زدن کتاب اساسی هستم (همون کتاب مشهور که الان یه هفته س داریم با شیرین سعی میکنیم که بخونیمش)که گوشیم زنگ میزنه.. در حالی که روی تخت ولو میشم گوشیو بر میدارم:

-من:هان؟؟؟(خب معلومه دیگه شیرینه که این طوری حرف میزنم!)

-شیرین:چطوری؟(اصولآ "سلام"در فرهنگ ما جایی نداره!!)

-من:مرسی تو خوبی؟؟؟

-شیرین:اره. ببین من این اندیشه رو از فلانی پرسیدم گفت بایر ۲۰ صفه بخونیم!!!(توضیحات:جلسه ی پیش استاد میخواست ازم درس بپرسه که بلد نبودم...قرار شد برم سر کلاس شیرین اینا درس جواب بدم...شیرین هم جلسه ی پیش به جای اینکه بره سر کلاس خودش اومده بود سر کلاس ما و در نتیجه نمیدونستیم که باید کجای کتابو بخونیم...)

بعد از کلی چونه زدن سر حذفیای اندیشه ی اسلامی:

-شیرین:۴شنبه دیگه واقعآ بریم باشگاه

-من:اها ...اره ...بریم

-شیرین:مامانم نگران شده و هی میگه کی میخوای بری ورزش...(البته توضیح بدم که یه جورایی تهدیدش کرده و گفته بیا با هم بریم پیاده روی اونم ساعت ۶ صبح...شیرین هم ترجیح داده ساعت ۸ پاشه بره باشگاه!!!)

-من:اره اتفاقآ بابای منم گفته تو هر چقد پول بخوای من میدم فقط تورو خدا نگار برو ورزش..."(اخه من همیشه سر پول دارم میلنگم...۲۰۰ هزار تومن هم که بهم بده بازم فرداش پول ندارم... اصلآ مدیریت مالی:۰! از رشته ی مدیریت مالی هم بدم میاد.. برا همینم توی برگه ی انتخاب رشته دقیقآ اخرین رشته بود که انتخاب شده بود!)

خلاصه سخن کوتاه انکه قرار شد دیگه واقعآ ۴ شنبه بیماری مزمن را کنار گذاشته و بریم ورزش!

بازم یکشنبه                در خانه                  یه ربع بعد

چون خیلی گشنه بودم و مامان و بابا هم رفتن مسافرت رفتم و قابلمه ی قورمه سبزی رو که مامانم وقت رفتن سفارش کرده بود که برای امروز گذاشته در اوردم تا گرمش کنم . برادر محترم هم چون شب مهمون داشت رفته بود خرید.

وقتی برگشت من سر گاز مشغول گرم کردم غذا بودم.۲ دقیقه بعد تا سرمو بردم بالا که به برادرم بگم بوی یه چیز سوخته میاد دیدم دستم یه جور بدی احساس گرما میکنه

دستگیره رو که میاری بالا میبینی که اتیش گرفته نمیدونی بخندی یا دستگیره رو خاموش کنی... خلاصه یه کم تکونش میدی و دستگیره ی شعله ور خاموش میشه...

نمیدونم این داداشم که دستپختش خیلی خوبه چطوری تونست به من اعتماد کنه و بذاره که غذا رو گرم کنم چون اونقدر سرم گرم شد که قورمه سبزی هم سوخت!!!

پی نوشت:این شیرین پدرمو در اورد بسکه پی ام داد ... در نتیجه یه بار کل نوشته هارو که تموم هم شده بود پاک کردم ..این شد ۳ تا خرابکاری تو یه روز!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:25  توسط شیرین | 

سلام.اول از همه می خوام راجع به یه بازی بگم که پت جان!منو واردش کرد.من هم مث خودش عینا همه چیزو نقل می کنم که به قول خودش برابر با اصل باشه!

 

اه.نشد.این پت صفحه شو برداشت ممنوع کرده.نمی دونم انگیزش چی بوده....به هر حال هر کسی که وارد بازی میشه باید ادامه بده.5تا از خصلت های خودشو که تا بحال بروز نداده تو وبلاگش بیان کنه و 5نفر دیگه رو هم انتخاب کنه تا باز رو ادامه بدن.این شما و این هم خصلت های پنهان من!

 

1.معده من وسعتی به اندازه اقیانوس داره.در واقع از نوک انگشت پا تا زیر گردنم معده س.اگه یه مقداری غذا بخورم ممکنه سیر بشم اما اگه باز هم اصرار کنن می خورم و اگه باز هم مجبور بشم باز هم می خورم.در این رابطه در مورد نگار چیزی نمی دونم اما در همین حد بگم که تا بحال همیشه پا به پای هم پیش رفتیم و هیچ وفت دست همو رد نکردیم!

 

2.استعداد های بخصوصی دارم.مثلا تا این سن موفق شدم 4بار دماغم رو بشکونم به طرق بسیار فجیع...

 

3.توی خونه بدون اینکه دلم بخواد سر از کار دیگران در می آرم.فضولی نمی کنم.حتی کنجکاو هم نیستم.اما نمی دونم چه بدبختییه که یهو سر از کارشون در میارم و گرفتاریش تو اینه که باید وانمود کنی نمی دونی در حالیکه می دونی.حداقل واسه من خیلی سخته

 

4.همه رو دوست دارم.همه همه رو.ولی وقتی می گم از یکی بدم میاد یعنی اینکه واقعاااا ازش بدم میاد و هیچ راهی نداره!!!

 

5.و آخرین و جالبترین خصلتم اینکه دختری هستم با روحیات پسرونه یا به عبارتی دیگه پسری هستم با ظاهر و جسم دخترونه!(خشن خونسرد بی تفاوت،هیچ چیز تابحال از خونسردی من نکاسته و تکون نداده!:نه کنکور نه ورود به دانشگاه نه تموم شدن مدرسه نه هیچ کدوم از مشکلات روحی عاطفی)

و حالا پنج قربانی جدید این بازی کثیف....(فیلم زیاد دیدم اخیرا!)

1.سعید

2.صبرا

3.سگ و گربه

4.گیتار و شعر

5.شیطان

 

حالا برگردیم سر کار خودمون!

من که خوبم امیدوارم شما هم خوب باشین.یه حس غریبی بهم داره میگه که ترم داره تموم میشه و ما هم داریم از ترم یکی درمیایم و همچنان داریم بزرگ میشیم(امیدوارم!)و عمر گرانمایه بدین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا ای شکم خیره به نانی بساز....(اه من باز موقع  تلویزیون نگاه کردن یادم رفت جوگیرمو ببندم!) و خلاصه مگر این چند روزه در یابیم!

از اون مهمتر اینکه امتحانات ترم نزدیکه و ما شدیدا به این فکر فرو رفتیم که تا بحال چه غلطی می کردیم! البته بعد از کلی فکر کردن یادمون اومد:

(این قسمتو که دارین می خونین توی یه دونه ابر تصورش کنین بالا سر من یا نگار!)

 

 

 ساعت2.اقتصاد

-شیرین خوابم میاد چیکار کنم؟

-نمی دونم.ساکت میخوام بخوابم!

2:15

-شیرین این چی میگه؟جریان چیه؟

-چیز مهمی نیست جدی نگیرد اره درس میده!

 

تحسین کنید این پشتکار را!

سه شنبه ساعت 2 (توضیح اینکه من و نگار هر دو تو خونه هامون بودیم و من تازه نهار خورده بودم،حوصله م به شدت سر رفته بود بنابراین شروع کردم به اس ام اس بازی کردن با نگار.بعد از کلی مزخرفات و مبالغی دری وری یهو عذاب وجدان شدیدی گریبان ما را چسبید که چرا درس نمی خوانی؟!! دلیلش البته واضح بود اما برای اینکه وجدانم رو دست به سر کنم تصمیم گرفتم که نگار رو در جریان بذارم!)

-نگار امروز درس چیزی خوندی؟

-نه،تو چی؟

-منم نه!پایه ای بشینیم درس بخونیم امروز؟البته اول یه کم بخوابیم بعد

-آره...بخوابیم.بعد بخوابیم...راستی کامنت هات  30 تا شده!

- ا جدی؟میرم میبینم!حالا بیدار شدیم چی بخونیم؟

- ا حالا بخوابیم بعد......(دو خط  آخر م.ش.ا=مغایر با شئونات اخلاقی)

 

ساعت 2:30بالا خره خوابیدیم.از اونجایی که من به مامانم اطلاع داده بودم که 1-2 ساعت می خوابم و بعد پا میشم درس میخونم ساعت 4 با صدایی غریب بیدار شدم.اول فکر کردم داره پت و مت نشون می ده اما بعد چند ثانیه فهمیدم صدای زنگ موبایله...

-الو؟

-الو شیرین! هنوز خوابی؟ پاشو دیگه مگه نمی خوای درس بخونی؟

-چی؟هان؟باشه...باشه...خداحافظ

 چند دقیقه بعد دوباره صدای پت و مت

-بله؟هان؟چی؟

-خوابیدی دوباره؟

-هان؟نه!داشتم پا میشدم

این بساط تا ساعت 5ادامه داشت...بالاخره پاشدم و کتابامو چیدم دورو برم.شروع کردم به ورق زدن(اینا دیگه چیه؟؟؟؟؟؟) ضمنا به نگار اس ام اس دادم که عباس پاشو رسیدیم...

ساعت5:30 بالاخره خانوم جواب دادن که:

-....(م.ش.ا) چرا منو بیدار نکردی؟چقدر درس خوندی؟

ش-فعلا هیچی.خواستم بیدارت کنم گفتم شاید شاکی شی شروع کنیم؟

ن-ها؟نه!بیا بازم بخوابیم!

ش-مرض!........(م.ش.ا)میگن فردا کلاس مقدمه رو بریم؟

ن-نه.اونم بخوابیم.از6شروع کنیم؟

ش-باشه من میخوام اساسی رو از اول شروع کنم

ن-میرسیم؟

ش-امشب؟

ن-نه،کلا میرسیم همه بایسته هارو بخونیم؟

ش-آره بابا کاری نداره

ن-اصلا می رسیم 300ص رو بخونیم؟باید مدنی و مقدمه و مدنی رو هم بخونیم(این یه اس ام اس و 3بار فرستاد!!!!!)

-آره.شروع کنیم

خب.صفحه اول....

دقیقا از ساعت 6 تمام اون کسایی که تو زندگیشون هرگز به من زنگ نزده بودن شروع کردن به زنگ زدن...

ساعت7

ن-شروع کردی؟

ش-نه هنوز.تو چی؟

ن-منم نه!خب شروع کنیم

ساعت 7

ن-شیرین من هیچی نمی فهمم

ش-........(م.ش.ا)حتما حواست نیست یا حوصله نداری یا دورت شلوغه!

ن-گم شو!خب این استاد موریس چرت میگه!....(م.ش.ا)بار چهارمه که نظریه ش رو می خونم.

نتیجه:این استاد موریس به غیر از چرت گفتن کار دیگه یی بلد نیست

ش-تو بلدی؟

ن-چیو؟

ش-به جز چرت گفتن کاری بلدی؟

ن-نه!

ن-آخه من که استاد نیستم!این موری جون استاده!

ش-میخوای نخونی اصلا؟......(م.ش.ا)

ن-آره دارم همین کارو میکنم!4صفحه کافیه دیگه! فردا بریم ورزشگاه؟

ش-کدوم؟آزادی یا شیرودی؟(توضیح اینکه منظور نگار از ورزشگاه،باشگاه ورزشیه!)

ن-هیچ کدوم!تندیس

ش-نه .....بخوابیم....

 

و اینگونه است که ما امتحانات ترم مان را پاس خواهیم کرد........

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:47  توسط شیرین | 

 

سلام!

 

امیدوارم هر کسی که این متنو میخونه خوب باشه

 

 

 

 

من شیرین هستم دوست و همکلاسی نگار که البته توی یک دبیرستان درس خوندیم! البته در اون دوران یادمه همیشه نگار دوس داشت منو به یه کتک حسابی مهمون کنه به خصوص وقتی جلوی کلاس با دوستام  مسخره بازی در میاوردم! اصلآ هم فکرشو نمی کردم که روزی نگار دوست صمیمی من بشه. منم همین احساسو داشتم! چون نگار خیلی اون ته کلاس....!!! در هر صورت الان می تونم به جرات بگم که نگار تنها دختریه که تونستم باهاش به این سرعت خیلی صمیمی بشم و اون هم متقابلا با من راحت باشه. تا جایی که حتی حرفای دلم رو هم بهش بزنم اما خب این آدم عباس بر خلاف من خواسته قبل از این که شروع به نوشتن در این وبلاگ کنه یه کم خودشو معرفی کنه. و فکر کنم با توجه به حرفای نگار تونستید من رو هم یه کمی بشناسید.

حالا میخوام بیشتر بگم:

 

حدودا هجده نوزده سال پیش از مادری باردار زاده شدم.و از اونجا که تنها دختر خونواده بودم همه انتظار داشتن که یه کم متفاوت باشم اما خب مسلما نه تا این حد!

 

 

 خب از هوش سرشار کودکیم میتونم براتون بگم که من تا سن 4سالگی یعنی قبل از اینکه از خونه قبلی مون اسباب کشی کنیم بیایم اینجا فکر می کردم که اعداد 12تا هستند و آخرین عدد همون 12 هست.اونم به این دلیل که وسط خونمون یه سری پله بود که تعدادش12تا  بود ...! وقتی که امدیم اینجا من شروع کردم به شمردن پله ها :یک دو سه ......یازده دوازده.....وای نه!!!!!

این چی بود دیگه!؟ فاجعه !!!!!!!!مگه بعد از 12 هم عددی هست؟؟؟؟بعداز یه هفته کلنجار رفتن با خودم بالاخره از بابام خواستم که پله هارو بشمره و من فهمیدم که بعد از دوازده هم اعدادی وجود دارند!!!!

تا سن 14 سالگی کاملا آروم بودم اما در پی تحولی شگرف تبدیل شدم به موجود کلاس بهم ریز و از همون موقع تا آخر دوران مدرسه یه پام همیشه تو دفتر بود.بعدشم که کنکور مزخرف گریبانمونو گرفت(همون شتری که در خونه همه میخوابه...) و هم من  هم نگار هیچ استرسی نداشتیم و حتی نمی دونستیم چی به چیه و درست بعد از بیرون اومدن از جلسه کنکور بود که فهمیدیم جریان چی بوده.بعدش هم جفتمون با رتبه های گوناگون!(نگار گفت سانسور کنم!!!!) پاشدیم اومدیم اینجا.دلیل فلسفه بافی های پشت چراغ قرمز هم دقیقا همینه.روز ثبت نام هم که دیدنی بود. من و نگار هر دو با سه چهار روز تاخیر رفته بودیم.پا به پای هم همه مراحل ثبت نام رو پشت سر گذاشتیم بدون اینکه من بشناسمش در حالیکه فقط 3-4 ماه همو ندیده بودیم.آخر هم نگار منو دید:-سلام!

من:

-سلام!!!!!!!!!

من:

-شیرییییییین سلام!

اینجا بود که مطمئن شدم با منه:ببخشید شما؟

-                              شیرین منم!

-                              -من؟اااااا نگار تویی؟؟؟؟اینجا؟هه هه هه هه !تو دیگه چرا؟

-                              -دقیقا به همون دلیلی که تو اینجایی!

-                              .......

 

به هر حال الان داریم تو یکی از بهترین دانشکده های حقوق دنیا زیر دست بهترین استادا تبدیل به وکلا و حقوق دان های خبره می شیم. از افتخارات این دانشکده اینه که رئیسشو توی تلویزیون نشون داده!!! بعضی استاداش اسکی بلدن و رزمی کار هستن و آماده دست به یقه شدن با پسرا و گیر دادن به دخترا. تاز ه!فرانسه هم رفتن!(اگه گفتید کی؟؟؟)

 

دانشگاهمون برنامه های فرهنگی تربیتی هم داره.مث اینی که این پایین عکسشو میبینید.

 

خب فعلا فکر کنم کافی باشه.

...........................................................................................................................

 

 

خلاصه منم مث نگار دارم  یواش یواش بزرگ می شم و شنیدم که آدم تو این سن باید یه سری کار هارو کنار بذاره.البته نگار که میگه شایعه س!حالا نمی دونم راست می گه یا نه....

 

                                                                            خب،فعلا  خداحافظ،

 

 

 

پی نوشت: شایان ذکر است که نگار به دلایل فنی هنوز موفق به ثبت نام کامل نشده! خانم ن.... مسئول آموزش مون هر بار می بیندش با چوب دنبالش می کنه و دانشکده رو رو سرش می ذاره! چندین بار همین خانم فوق الذکر زنگ زده خونشون و انواع دری وری های آب کشیده و آب نکیشیده رو نثار ایشون کرده که ........وردار این مدارک کوفتی تو بیار اما نگار همچنان قصد نداره این کارو بکنه در حالیکه چند وقت دیگه ترم ۲ شروع میشه که این نیز خود جای بسی صحبت داره در این مقال نمی گنجد.

فکر کنم نگار اصلا دوست نداره تو زندگیش کاری رو کامل انجام بده!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:41  توسط شیرین | 

سلام.امروز اومدم تا یک چشمه از محیط فرهنگی جذاب این دانشکده رو نشونتون بدم.

ساعت یازده.کلاس حقوق اساسی.دوشنبه

استاد:...در راس آن شورای منطقه است که,خانم گنجی!,ریاست آنرا پرفه به عهده دارد.هان؟(با لحن خود استاد!)

-استاد؟پرفه از کی رئیس بوده؟

استاد:پرفه یک سمت هست مثل استاندار,شهردار...

-....

نیم ساعت بعد

استاد:خب حالا کی می تونه بگه پرفه چیه؟

-پرفه اسم رئیس شورای یک منطقه توی فرانسه هست...

استاد:...کلاس فوق العاده فعالی دارین...ادامه می دیم.خب,کنفدراسیون یعنی اینکه دو یا چند کشور در زمینه های مختلف میان! تشریک مساعی می کنن...

-استاد می شه تکرار کنین؟

اس:نخیر آقا!آقای...بخون از روش

آی...:...در زمینه های مختلف می آیند تشریک مساعی می کنند!!!

استاد:....

ساعت پنج.مبانی جامعه شناسی

استاد:خب شما دانشجو های ترم یک بهتون واجبه که چند تا کتاب رو حتما 

بخونین. اول قرارداد اجتماعی دوم روح القوانین  سوم کتاب خود من که همیشه به دردتون می خوره!قیمتی هم نداره,فقط هزار تومان!

بچه ها:

-استاد فرار داد اجتماعی گفتین از کیه؟

اس:ساکت پسر!دارم حرف می زنم!خلاصه این کتابا رو حتما تهیه کنین!

...خب،کتاب روح القوانین اثر کیه؟

-ژان ژاک روسو!

اس:آفرین!ادامه می دیم...جامعه مانند طبیعت تابع قوانین است.مونتسکیو مفهوم قانون را...قانون را...

-استاد بد خط نوشته؟

-بدید ما بخونیم از روش!

اس:چی میگی پسر مگه من دارم از رو می خونم؟بعد از سی سال اینا تو ذهن من جا افتاده!(عینکشو جابجا میکنه و روی کاغذ دقیق میشه)

بده ببینم جزوه تو

-بفرمایین

اس:چرا اینجا اشتباه نوشتی؟روح القوانین اثر مونتسکیو ئه.قرارداد اجتماعی هم از ژان ژاک روسو

-استاد خودتون گفتید!

اس:من؟نخیر آقا!گوشتو باز کن!

رو به بچه ها:من نمی دونم این دانشگاه آزاد چطور یه مشت آدم بی اطلاع رو راه میده تو!!!!

-بله بله استاد کاملا درسته

اس:خب بچه ها از هفته آینده بیست دقیقه زود تر بیاین که سر کلاس که از اون طرف بیست دقیقه زودتر تعطیل کنیم.شایدم فوق العاده بذاریم.چون خب می دونین که هوا زمستون شده و....

بچه ها:...هوا چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی از دخترا:آقای....به بچه ها بگین قبول نکنن

اس:خانم ساکت!پاشو از اونجا ببینم!چی دارین به هم میگین در گوش هم؟واسه همینه میگم جدا بشینین!اصلا از جلسه بعد این طرف دخترا(به سمت جا استادی اشاره میکنه!) اون طرف هم پسرا،بینتون هم فاصله!!!!

-استاد میخواین اصلا کلاسو دوتا کنیم بعد کلاس پسرارو منحل کنین فقط سر کلاس دخترا برید!

 

باقی مسائل به دلایل امنیتی....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:46  توسط شیرین | 
خب عرض کنم که سلام!من و سلوی تصمیم گرفتیم که این وبلاگو راه بندازیم تا هم یه حرکت فرهنگی بر ضد استکبا ر انجام داده باشیم و هم به جهانیان ثابت کنیم که ما هم آره!و مشتی زده باشیم بر دهان امریکا و عمّالش(تکبیر! الله اکبر...) تا حدودی هم معرفی کنیم که این جایی که توش درس میخونیم چه جور جونوریه.اول از همه باید بگم که این عباسگاه که اون بالا مشاهده میکنین مجاز از دانشگاه هست به علاقه کلیه!یعنی منظور از عباس ساکنین اون محل(ما و بقیه!) و همچنین شاهکارای خودمون و صد البته استادان گرامی هست!

اینو داشته باشید فعلا تا باز برگردیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 22:20  توسط شیرین |