![]() |
![]() |
|
| همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین |
|
با سلام خدمت خوانندگان وبلاگ تار عنکبوت بسته ی عباسگاه! یه سوال فنی؟آیا شما قبول دارین که زمین گرده؟من به شما ثابت می کنم که زندگی ما هم دقیقا مثل زمینه!گرد گرد!هر چقدر راه میریم باز آخرش به همونجا می رسیم.اونایی که از پارسال اینجارو می خوندن ممکنه یادشون باشه اما به هر حال محض یادآوری می گم که پارسال دقیقا روز بیستم دی بود که من ونگار گور خودمونو با دستای خودمون کندیم....بیستم دیماه هشتاد و پنج...
اینم جهت یادآوری بزای کسایی که قبلا خوندن و جهت اطلاع کسایی که نخوندن! ساعت 4 - نشستیم دور میز،به پوست های شکلات نگاه می کنیم و لیوان های خالی چای -نگار هنوز 25 هستی؟ -آره،تو چی؟ -منم هنوز 2ام.حالا می گم به نظر تو نگار....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!) ساعت 5 -نگار دیگه خیلی درس خوندیم.من برم خونه! - بذار بیام تا یه جا برسونمت.
ساعت8 خونه خودمون
نگار(sms):عباس عباس بیداری؟پاشو رسیدیم! من(که واقعا خواب بودم!):ها؟تازه پا شدم. - تو همون خواب و بیداری شمارشو گرفتم و .. -الو؟از عباس به عباس - به گوشم عباس! -چقدر خوندی؟ -هیچی! -منم هیچی!حالا دیگه شروع کنیم... بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانی های بحث امروزمون!(یعنی همون روز)بالاخره قطع کردیم و البته هر دو به این موضوع اعتراف کردیم که ارزششو داشته! یک سال بعد....بیست دی هشتاد و شش تلفن زنگ می زنه و من می پرم روش!خب به جز نگار دیگه کی می تونه باشه! -چطوری؟ (همچنان سلام در فرهنگمون جا نداره!) -آره!چطورم!تو چطوری؟ -آره...چه خبرا؟... -..... مکالمه همینطور ادامه پیدا می کنه تا به اینجا میرسه که: -شیرین؟من هنوز یه سوالی ته ذهنم باقی مونده که داره اذیتم می کنه... - ها؟چه سوالی؟ - به نظر تو شیرین....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!) -نمی دونم..اتفاقا منم به همین فکر می کنم اما هنوزم به هیچ نتیجه ای نرسیدم... -شیرین؟یه چیزیو دقت کردی؟ -ها؟ -امروز بیستم دیه... -خب که چی؟...ها؟گفتی بیستم؟نه.... -آره...دقیقا یک سال داره میگذره... -خجالت نمی کشیم یه سال تموم....؟ این پست حاوی هیچ چیز خاصی نبود.فقط می خواستم ثابت کنم که زندگی ما کاملا گرده!فقط گاهی جاهامون عوض می شه...
پی نوشت: این نگار به هیچ وجه من الوجوهی به روی مبارک نمیاره که باید آپ کنه ها! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:1 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیکاری و هزار دردسر....خواستیم خاطراتمونو تعریف کنیم تا به شاهکار بودنمون پی ببرید و ما را تمجید کنیدومااعتماد به نفسمان زیاد شود....
|
| نویسندگان |
|
شیرین نگار شیرین و نگار |
| نظرسنجي |
| آمار سايت |
|
RSS
|