تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
الو الو؟؟؟ صدا میاد؟؟؟ خب مثل اینکه تماس ما با همکارمون بر قرار شد... میشنویم:

من هم اکنون از قلب باغ فردوس ، دل سرما ، محل دعوا (عاقلان دانند) ، در اوج تاریکی هوا به همراه فاطی اینا (بازم عاقلان دانند) و نهایتآ زیر خط فقر ( نمیدونم تا الان چقدر پایین رفتیم)با شما حرف میزنم (فین و جیش). علاوه بر تمام مشکلاتی که بر سر راهمان بود ما هم اکنون متوجه مطلبی شدیم خوب گوش کنید تا از دست ندید:

ما بر گشتیم با یک بغل از خاطرات ایشدیندیرینگ:

ما طی یک روند کاملا تکمیلی ، تکوینی ، تکبیری ،تک....!!!! به این نتیجه رسیدیم من تنها دوست مونث نگار و نگار تنها دوست مونث منه ... مهشید هم که کاملا پسره و هیچ انتظاری ازش نداریم! جاتون خالی هفته ی پیش تولد نگار بود( هی انه تولدت مبارک)(مرسی!!!)(البته پست رو شیرین نوشته و من دارم تایپ میکنم و این پست هم مال ۳ هفته ی پیشه!!!)ما به هفت طریقه ی سامورایی نگار رو سورپرایز کردیم!تو این جمع به جز من و نگار و مهشید همه عناصر ذکور بودن ما به زور خودمونو انداختیم خونه ی یکی از دوستان (دوره زمونه عوض شده مادر) که تولدشو اونجا بگیریم حالا بگذریم از همه ی این حرفا، همه ی این دوستان بلاخره قاعدتا یه روزی متولد شدن و از قضا تاریخ تولدشون هم به هم نزدیکه. همین روزا تولد یکی دیگشون هم هست( البته در حال حاضر تولدش گذشته!) حالا چه غلطی بکنیم؟؟؟ خب سادس!کادو میخریم!گفته بودیم پول نداریم؟ دخل و خرجمون به هم نمیخوره؟؟ راهنمای شهرک؟؟؟ مرغ دریایی؟؟؟ خواب؟؟؟ خواب توی چادر؟؟؟....  خب اره کاملا درسته... کل پاساژای اطرافو زیر پا میذاریم تا یه کادو پیدا کنیم... نگار میخره... من هنوز نخریدم انقدر مچرخیم تا همه سر ظهری میبندن... خب چرا اینا پسرن؟؟؟ میتونستن دختر باشن تا بشه سر و تهشو با یه عروسک هم اورد... حتی اگه اوا خواهر هم بودن ما راضی بودیم... گذشته ازین حرفا بحث دخل و خرج بود، ما پول نداریم... خب سادس میریم پول در میاریم... هر جور بررسی کردیم دیدیم که کاری که از صبح تا عصر باشه و بخوایم این همه راه هم بریم با مقعد ُفراخ ما سازگار نیست و نمیتونیم پیشنهادشو قبول کنیم در همین افکار هستیم و همزمان خیابون ولیعصرو پیاده گز میکنیم (جدیدا قابلیتامون زیاد شده و میتونیم هم راه بریم هم حرف بزنیم هم فکر کنیم!!!) خلاصه در همین افکار هستیم که از جلوی دفتر فنی رد میشیم:

به یک تایپیست نیازمندیم!

 شیریییییین!!!! تایپست!!!! پایه ای؟؟؟

ـ عالیه!!!!

میریم تو: اقا شرایط این کارتون چه جوریه؟؟؟
ـ این جا محیط کاره خانوم نمیخوایم!!!( انگار ما میخوایم بریم اونجا ... بچرخونیم!!!)

اوه چه بد شد!!!

ـ تو خونه کامپیوتر دارید؟؟؟ میتونید تایپ کنید؟؟؟

- اره

- این کارت مارو بگیرین صبح زنگ بزنید در مورد شرایط حرف بزنیم!!

پس شد انچه شد! ما هم خوشمون اومد سر راه هر دفتر فنی که دیدیم سر زدیم و پیشنهاد کار دادیم ( دقت کنید که ما به اونا پیشنهاد کار میدیم!!) اخه خدایی کار به این خوبی که با روحیه ی فراخ ما هم سازگاری داره! بشین تو خونه لنگ رو لنگ بنداز شایدم لنگتو رو میز بنداز تایپ کن پول بگیر!!!

ما احیانا دانشجو هستم؟؟؟ نه دور از جون!ما فقط الواتی یا الواطی یا علواتی یا علواطی یا ال واتی یا عل واتی یا ...( همین امر مقدس رو به هر طریقی که بگید) بلدیم! طی یک ماه اخیر فقط در محدوده ی در حراست تا در دستشویی رویت شدیم ... ما شنبه از صبح تا شب کلاس داریم اما ایا واقعا داریم؟؟؟؟ نه! به کلیه ی اساتید محترم ابلاغ شده که ما شاغل هستیم و در کلاس ها شرکت نمیکنیم جدا همشون باورشون شده فقط یه بار یکی از استاد ها که همون ساعت باهاش کلاس داشتیم ( نه فقط یه بار؟؟؟ میخوام بدونم فقط یه بار بود؟؟؟؟ بساط هر هفته مونه!!!) ما رو تو حیاط دید و در واقع اونقد دید که حتی بهش سلام هم کردیم اما نمیدونم چرا تو کلاس ندید!!! خب اره ما به مشاغل شریف الواتی،علواتی،ال وا تی و ... مشغول هستیم تا جاییکه یک روز تو خیابون بنزین تموم میکنیم و بدون کارت سوخت ... خودتون تصور کنید... جیبامون سوراخ ... مقعدهامون پاره ... بنزین ازاد میزنیم... ناهار ها هم که فقط بیرون به سر میبریم واقعآ انتظار دارید دخل و خرج با هم بخونه... نه چی فکر کردید در مورد ما؟؟؟ خدا به داد ملت بیچاره برسه...

پی نوشت: فیییییین ( کوفت!!)

پ ن ۲: این من بودم از روزی که دماغم درست شده انسداد شاهراه های تنفسیم بر طرف شده فین کردن بهم خیلی حال میده مغزمم به راحتی هوا میخوره حالش خوبه( چیت ؟؟؟؟)

پ ن ۳: گفته بودم که  دماغم ۳-۴ بار پیاده شده رفتم عملش کردم خلاص شدم اما حیف ابهتم به باد رفت...!

پ ن ۴: فیییییییییین!نوش جان!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:19  توسط شیرین و نگار |