تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
اااا....اهم اهم...سلام...انقده پست ننوشتم يادم رفته اولش چي بايد بگم! عرضم به خدمت با سعادتتون كه همانطور كه مستحضريد به بحران شديد مالي برخورد كرديم.تلفنا كاملا قطعه و جيبامون هم كاملا سوراخ شده.حالا ببينيد ما با اين وضعيت چقدر عباسگاهمونو دوست داشتيم كه پا شديم اومديم كافي نت آپ كنيم....(يعني هم به كاليبرمون فشار آورديم هم به جيبمون!)تبريك ميگم....خواهش ميكنم خجالتمون ندين...

ابوي گرامي بنده كه انگار ثقل سامعه گرفته و هر چي ميگم تلفن قطعه پول بده برم وصل كنم يا اينكه در مورد پول تو جيبي بهش گوشزد مي كنم فقط عين ضبط صوت يه جمله رو تكرار مي كنه:

حالا بيشتر برو اينترنت بيشتر پول خرج كن وضعت از اينم بهتر ميشه!

حالا شانس آورديم كه يه روزايي نگار ماشين مياره و ميتونيم ناهار هم با خودمون ببريم و الا سر يه هفته بايد مي رفتيم سر ۴راه اسفند دود مي كرديم يا اينكه همون يه چيزي رو هم كه از دار دنيا داشتيم رو هم بايد ازش ميگذشتيم....اي بخت كبود...اي طالع نبود...اي گنبد ويرون....هي ي ي ي....حالا سعي مي كنم بعضي مسائل رو براتون تشريح كنم...

پرده اول: روز.تو ماشين.وقت ناهار.جلو دانشگاه ــ من و نگار و ستاره به وضع فلاكت باري نشستيم و مي خوايم ناهار بخوريم.البته ناهار قيمه هستش كه خورشت و پلو در دو ظرف جداگانه تعبيه شده.ماست هم از بقالي سر كوچه ابتياع شده...

-خب سفره رو پهن كنيم

-اون ظرفو بده به من

-اه دستتو بكش!

-ماست كو؟

-اه نگار من نمي تونم اينجا اين طوري غذا بخورم دستم گير ميكنه به صندلي...بيا جاها عوض!

به همون صورت قاشق به دست از ماشين پياده مي شيم و جاهارو عوض مي كنيم

-اه چقدر گرمه شيشه رو بده پايين

-باشه...

-......(مغاير با همون شئوناتي كه گفته بوديم)

در همون موقع استادبشيريه-يه پسر  ۲۷ ساله كه خداروشكر عين خودمونه مث همون استاد اداري-از جلو ماشين رد مي شه و لبخند كاملا مليحي مي زنه.من قاشق دم دهنم.نگار دهنش پر.ستاره هم بابت اون جمله ي مغاير با شئونات داره ريسه مي ره

پرده دوم.همونجا.بعد از ظهر.ساعت بيكاري(توضيح اينكه چند ساعت قبل يكي از پسراي دانشگاه به مهشيد كه قدش خيلي بلنده و داشت مي دويد گفته بود اسب! و مهشيد هم حسابي تو دلش قلنبه شده بود)

-ااا بچه ها اين يارو كه داره پارك ميكنه...

-خب!

-اين همون يارو هه س كه به من گفت اسب! صبر كن الان درستش مي كنم...شيشه تو بده پايين...

-ببين ببين!اسبم خودتي!

پسره:

بعد از چند دقيقه كه سر صبر ماشينشو پارك كرد و قفل كرد كتابارم ورداشت اومد زد به شيشه:

-ببخشيد اصلا من تا حالا تو دانشگاه شمارو ديدم؟

-آره خودت بودي صبح!

دوباره رفت و بعد از چند دقيقه فكر كردن برگشت زد به شيشه:

-ببين من هر چي فكر مي كنم مي بينم كه شكل شتري!اصلا من دوست دارم بهت بگم شتر!مشكلي داري؟

نگار و مهشيد:

مهشيد: به حرف گربه سياه بارون نمياد!

(توضيح اينكه اين جا مهد كودك آزاد تهران شمال كودكستان حقوق هست )

پرده سوم.سر ميدون.صف تاكسي

-ااا بالاخره اومد بريم سوار شيم

-اه شيرين پاشو از روي مانتوم...

-اا خوب خانوم جاشون تنگه!

-خانوم بيخود مي كنن جاشون تنگه!

سر پيچ.من ولو شدم رو نگار:

-بفرما تو!

-مرسي خواهش مي كنم...آره آره!

-تو كه پول نداري!

من ديگه از كنترل خارج شدم...ديگه هيچي تحت كنترل نيست

يواش يواش داشتيم مي رسيديم كه دختر كناري ما پرسيد :

-خانوم كرايه چنده؟

من:نگار با توئه ها!چند ميگيري؟

-خفه شو!!!!

من:خانوم. ببخشيد اين دوست من شعور درست و حسابي نداره....ااااااااااا چطوري؟خوبي؟؟؟؟؟؟

-

-خب منم ديگه

-اا تويي؟ دختر خوب نيست تو تاكسي انقده  هره كره كنه!سنگين باش خانوم!

-ها؟

يه كم خوش بش و اينا(البته شما كه نمي شناسين.دختره مال مدرسه مون بود)

پياده مي شيم...البته فقط با ۳۲۰ تومان پول

-خب...بريم بقيه پولمونو هم به...بديم بريم پفك بخريم

-آره آره بريم

بعد از خريدن پفك كه ميايم بريم اونور خيابون همون پسره رو ميبينيم(خب شما كه نمي دونين اين پسره هر روز واي ميسته اونجا تبليغ يه مزون كه دم همون جاس رو پخش مي كنه.هم اسكله هم اسكل خورش خوبه! چندين دفعه بهش گفتيم كه ديگه به ما نده.ما يه بار ديديم اينجارو اما به خرجش نمي ره.همين نشون مي ده كه اسكل كنش هم خوبه!)

-بياين ديگه!بياين بگيرين!

-تو مثل اينكه كتك ميخواي ها!با پشت دست....

-

شايد اين موضوع اصا واسه شما جذابيتي نداشته باشه اما ميتونيم يه روز ببريمتون اونجا خودتون ببينينش تا بفهمين....اين بشر مارو همين جوري هم تو خيابون مي بينه اگه دستش چيزي نباشه هم  دستشو دراز مي كنه طرفمون....اصلا كي گفته ما روابط عمومي مون ضعيفه....روابط عمومي ما خيليم قويه...منتها با اسكلا قوي تر....

 

پي نوشت:پستي كه تو كافي نت بنويسيم ازين بهتر نميشه...اونم وقتي جيش داشته باشي....

پ.ن.۲:يه ساعت ديگه كلاس داريم(خب كه چي؟)

پ.ن۳:جيش جيش(نگار بودا! من نبودم!)

پ.ن۵:ما كه حيا نداشتيم فقط ادعاشو مي كرديم...اونم تو وبلاگ فقط!اما ديگه تصميم گرفتيم كه خودمون باشيم!

پ.ن۶:پي نوشت ۴ نداشتيم...نمي دونم...جا موند....نگار ببين اون زير نيفتاده؟

پ.ن۷:بسه ديگه  خودافظ

صبر كن صبر كن...پي نوشت ۸:من مي گم اين دوستم يكي از اعضاي بدنش دچارجنون ادواريه نگيد نه!حالا كه همه رو تايپ كردم مي گه پاشو بريم ديگه...(هنوز ثبت نشده...)

پ.ن۹:تا حالا اين همه پي نوشت يه جا ديده بودين؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:57  توسط شیرین |