تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین

سلام

عرضم به حضور عنور یا عنبرتان که ما قرار بود توی این تابستون یه مقداری مطالعات مفید و سازنده داشته باشیم که با کمک دوستان و سعی و تلاش های بی دریغ و شبانه روزی اغفال شده و کلمه ای درس نخوندیم!!!! و مثل یاهو هلپری زحمت کش اگه اغراق نکنم و نگم ۲۴ ساعته بدون اغراق میتونم بگم ۱۴ ساعته پشت کامپیوتر لم میدادیم!!!!! که نتیجه ی ان تحریمی میباشد که الان بالغ بر ۲ هفته است ما در ان به سر برده و هر گونه دسترسی به اینترنت و ازین جور مزخرفات به دلیل یک طرفه شدن خط مقدور نمی باشد (تا ۲ ماه دیگه کلا دسترسی به تلفن هم مقدور نمیباشد) شیرین جان نیز چون میخواست توانایی های خودشو باور کنه بعد از عملش گلاب به روتون روی گوشیش یه مقدار ارررره....!

منم که شدیدا دارم سعی میکنم بر وسوسه ی خود غلبه کرده و با موبایلم وراجی نکنم(جون خودم!!!) بنا بر این کلا از دسترس خارج میباشیم!!!!

توی این ۲ هفته که دانشگاه ها باز شده من و شیرین به دلیل این که هنوز توانایی های خودمونو باور نداشتیم یک سری فعالیت هایی انجام دادیم که به این باور رو داد که ما میتوانیم از جمله :

روزی روزگاری که پس از حدود ۹ ماه تلاش بی وقفه موفق به ۲در کردن ماشین از پدر جان شده بودم عازم دیار خیابان ها گشتیم !!!!!

توی خیابون اصلی کوچه ی یک طرفه ای وجود داشت که به عقیده ی بنده باید میرفتیم توش پارک میکردیم ولی نمیدونم چرا ازش رد شدیم!!!کوچه ی بعدی ورود ممنوع بود و به همین دلیل تصمیم گرفتیم توی کوچه ی بعدی که یک طرفه بود پارک کنیم!!!!!(واقعا دقت کنید که میخواستیم ورود ممنوع نریم!!!)خب توی کوچه ی بعدی جای پارکی پیدا میکنیم که به دلیل مالیدن به ماشین پارک شده ی جلویی بی خیالش میشیم و دم هایمان را روی کول هایمان گذاشته به امر مقدس فرار میپردازیم !!! اما چگونه؟؟؟؟ این گونه :

من: شیرین این چرا انقدر جیر جیر میکنه؟؟؟؟

شیرین : نمیدونم!!!

من : (در حالیکه دستمو میبرم به طرف IPOD که خاموشش کنم دستم گیر میکنه به ترمز دستی )خب چون دستی بالاست!!!!حالا فهمیدی؟؟؟

شیرین:

خلاصه یه جای پارک گیر میاریم و پارک میکنیم!!!

ما کلا مسکر و مخدر مصرف نکرده مغزمون زایله خدایا یه فکری یه حال این بندگان ضعیفه ات بکن!!!

۲-۳ ساعت بعد بر میگردیم ...

من:شیرینماشین کو؟؟؟

شیرین:نمیدونم مگه تو همین کوچه نبود؟؟؟

من : چرا!!!

شیرین :شاید توی کوچه بالاییه ....

من : بالایی که ورود ممنوع بود!!!!

شیرین :خب شاید تو بالاتری باشه...

من : خب بریم ببینیم...

کل کوچه های یک طرفه رو گشتیم اما از ماشین خبری نبود...

شیرین: خب شاید تو این یکیه...

من: این که ورود ممنوعه....ما ورود ممنوع نرفتیم...

شیرین: حالا بریم یه نگاهی بکنیم...

(بقیه شو نمیگم چون خودتون میدونید!!!)

ماشین رو توی ورود ممنوع (پس از ۴۰ دقیقه) در حالی پیدا کردیم که با ماشین جلویی ۱۰ cm بیشتر فاصله نداشت و ماشین عقبی یه لطفی کرده بود و ۱mm هم فاصله نذاشته بود که نتیجه اش این بود که وقت در اومدن از پارک یه ۲-۳ cm به طرف عقب هل داده شد البته توسط این جانب پنجه طلایی!!!

ماجرا به این جا ختم نمیشه چرا که بعد از گذشتن از ۲-۳ تا کوچه به این نتیجه میرسیم که هوا خیلی وقته که تاریکه و باید توی کوچه ها چراغ بذارن....اما بعد نتیجه ی مهمتری میگیریم به این صورت که بهتره به جای غر زدن به شهرداری چراغای ماشینو روشن کنیم!!!!

پی نوشت : هی شیرین... تولدت مبارک !!!!

 بقیه ی پی نوشتارم حال ندارم بگم!!! بیخیال!!!! اهان از همه به خاطر این که بهشون سر نمیزنیم معذرت میخوام اما شما به ما سر بزنین!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:19  توسط نگار |