تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
امروز یک سری مهمون داشتیم همگی از جنس اناث و تنها موجود مذکری که در خانه یافت میشد کارگر محترم بود!عرضم به حضورتان که در بدو ورود مهمونا قرار بود به دلیل گرمای هوا شربت سرو بشه . بعد ازینکه خونه حسابی شلوغ شد دیدم این کارگر محترم سرش گرمه به ظرف شستن پس خودم دست به کار شدم که شربت بریزم! در همین حین:

کارگر محترم: مواظب باش نریزه تو سینی ها!

من:بله ... چشم! شما امر بفرماید!

بعد ازینکه یه مقداری پذیرایی کردم با ۲ تا از دختر دایی هام راهی اتاق من شدیم. همینطوری که داشتیم حرف میزدیم یه هو یکی از دختر دایی های محترمه شدیدا پرید رو تخت!:نگاااااااااار...

من:ها؟

اون:سووووووسک!

من: خب حالا ...چرا شلوغش میکنی!کجا بود حالا؟؟؟

اون در حالیکه به طرف کامپیوتر اشاره میکنه!:اونجا!!!!

(توضیح انکه به دلیل اینکه این اتاقی که کامپیوتر توشه خیلی هواش گرم میشه همیشه من پنجره شو باز میکنم تا کولر بتونه خنک کنه هواشو!!!!بنا بر این انتظار ورود هر گونه سوسک رو داشتم!!! یا حتی مارمولک... و البته پشه!)

خب به دلیل امادگی فراوان روحی که داشتم کفشمو از پام در میارم و پا برهنه و کفش به دست به دنبال سوسک اتاقو به هم میریزم!!!

ـاونا:حد اقل کفشاتو پات کن!

من:ااااا چرا جو میدید... سوسکه دیگه!

خلاصه جناب سوسک رو پیدا نکردم و اینگونه نتیجه گرفتم که به دلیل باز بودن پنجره خودش اومده خودش هم با زبون خوش رفته بیرون! خلاصه میریم که غذا بخوریم!

یکی از مهمونا داد میزنه:وااااااااااااای سوسک!

من:

این دختر داییم:

اون یکی:

القصه من میپرم که جفت پا (اونم با صندل پاشنه بلند!!!) بپرم تو دهنش که وسط زمین و هوا تغییر جهت میدم چراکه ایشون جناب سوسک نبودن بلکه اقا موشه ی این داستان بودن و این گونه شد که بنده غافلگیر شدم!

من: اااا این که موشه!

کلیه ی مهمونا طی یک عملیات اکشن همگی با کفش پاشنه بلند شروع به دویدن میکنند به گونه ای که من فکر کردم وارد مسابقه ی دو میدانی شدم و بنده هم به دلیل اتمسفر زیاد با دیگران هم صدا شده و جیغ زنان پریدم بالا...(کاش دامن پام بود که میتونستم عین تو کارتون ها بگیرمش بالا!!!)

بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که خب دیگه جو دادن بسه بیام پایین و عین ادم بدوم دنبال موشه!

در همین لحظه مامانم و یکی دیگر از شیر زنان به نام دختر دایی بزرگه رو با خود همراه کردم و د بدو! حالا موش بدبخت نمیدونه چیکار کنه هی میچرخه دور خودش! منم که دوستدار حیوانات (قابل توجه بعضیا که دوسشون دارم!) با احساسات گسترش یافته: آخی ... چقدر نازه... چه کوچولو هههه!!!! اااا مامان ولش کن بچه رو !

مامانم در حالیکه موهاشو میکنه: نگار اون درو باز کن بره بیرون!

من:ااااا مامان درو باز کنم که له میشه!

مامانم :اااا  درو باز کن!

من: نوچ... له میشه!

مامانم عزمشو جزم میکنه که ۲ تا شیویدی رو که گذاشته بود رو سرش بمونه رو هم بکنه که دیگه من با خیال راحت بهش بگم کچل!

خلاصه اقاموشه گم و گور میشه و منم تصمیم میگیرم که به دلایلی اصلا حرص نخورم! پس میرم که غذا بخورم!با ۲ تا دختر دایی هام شروع میکنیم به خوردن که ۲باره سرو کله ش پیدا میشه! در یک لحظه من  احساس کردم که خونه از تشعشعات صدای مهمونا داره ویران میشه رو سرم!

مامانم: حتما یه جایی در بازه که اومده تو!

زن داییم:اره!

یکی دیگه: اره!

بازم یکی دیگه:اره!

بیست تا دیگه هم ازین "اره" ها بچینید پشت این "اره" ها که گفتم! خلاصه جمیعآ اذعان داشتند که آره!من رو به دختر دایی هام: بچه ها کار خودم بوده! از پنجره هه که من بازش کردم اومده! خود پدر سوخته م بودم!

دختر دایی اولی: همیشه گند میزنی نگار!

دختر دایی دومی:

من :تو که میدونی نمیتونم بدون گند زدن زندگی کنم! تو که یه عمر با من زندگی کردی دیگه نگو!

دختر دایی اولی: کوفت(بقیه ش مغایر اخلاق میباشد!)

من با صدای بلند : بر باعث بانی وجود این موشه لعنت! کدوم بیشعوری کدوم درو باز گذاشته معلوم نیست!

در همین مدت مامانم و دختر دایی بزرگه(میگم بزرگ مثلآ ۴۵ سالشه ها!) موشه رو با احترام و با جارو به سمت درب خروجی هدایت کرده و یکریز جیغ و  داد میکردن و میپریدن در اغوش یکدیگر! و سعی در کنترل کردن احساسات گسترش یافته اشان داشتند!

خلاصه اقا موشه رفت بیرون

من: اا بچه ها بازی تموم شد! اینجا دیگه اخر خطه! من گیر افتادم! تمام اموالمو با خودم خاک کنید!

مفت خورید اگه ذره ایشو بالا بکشید! در همین حین یادم افتاد که برم تا مامانم ندیده که پنجره ی اتاقم بازه ببندمش! خلاصه این که تقصیر من نبوده! لازم به ذکره که الان که دارم اینا رو تایپ میکنم از گرما مغز پخت شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:53  توسط نگار | 
امروز ۱۴ مرداد سالروز

 

 

انقلاب مشروطه...به همه

 

 

ی مشروط شدگان معاصر و

 

 

مشروطه های تاریخ

 

 

تبریک،تهنیت و شادباش

 

 

عرض مینمایم....

 

 

راستی شنیدین قراره ترم جدید از وسطای شهریور

 

شروع شه؟

 

این موضوع رو هم به کلیه اعضای دپارتمان شاه عباس

 

تسلیت میگم......

 

پ.ن:جو گرفت باز منو

 

پ.ن.۲:چه خبره هی الکی آپ می کنی واسه خودت

 

پ.ن۳:هه هه هه

 

 

پ.ن۴:ای سقف کبود !ای طالع نبود!ای بخت

 

واژگون...آخه اینم شد شانس که من دارم؟

 

پ.ن۴:ضربه ی آخر رو خودم به خودم وارد کردم....الان در

 

کما به سر می برم....دارم به خودم فحش می

 

دم....همین روزا شاید بمیرم...البته هموز ضربه ی نهایی

 

مونده...قراره تو مهر وارد بشه....اگه مردم نصفه ی دیگه

 

ی وبلاگ مال نگار...اول دوم سوم همه ی کامنت های

 

وبلاگ ها رو هم میدم به نگار....آیدی و ۳۶۰ یاهو م هم

 

مال نگار....نگار پولدار شد.....

 

پ.ن۵:خفه شو دیگه بسه

 

پ.ن۶:این دیگه آخریشه...خواستم بگم فعلا از آپ

 

درست و حسابی مذکور در پست قبلی خبری

 

نیست...من که حس و حالشو ندارم...نگارو نمی دونم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:42  توسط شیرین | 
بازم سلام....بعد از تلاش های بی وقفه و بیهوده ی نگار برای آپ کردن که به جایی نرسید بر آن شدیم(بر کدام؟) که فعلا آپ نکنیم.

اینم به مناسبت روز پدر عجالتا اینجا باشه تا بیایم یه آپ درست و حسابی بکنیم....بعدا!

اینم تقدیم به مردان زحمت کش این مرز و بوم

"کارگران مشغول حالند!"

 

ابشون هم گویا مشغول حالند!

 

خب دیگه فعلا چیزی ندارم...یعنی داشتم اما ترسیدم فیلترمون کنن!ما هم ترسو........

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:57  توسط شیرین |