تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین

با سلام و درود خدمت خوانندگان عزیز وبلاگ عباسگاه

 

ما در طول این مدت همیشه مسائلی رو که برامون اتفاق می افتاد می نوشتیم اما امروز می خوام یه کم جدی باشیم…می خوام در مورد مسائل تاریخی بنویسم ….

 

همون طور که از تیتر پیداست،می خوام در مورد جنبش مشروطیت بنویسم و حقایق ناگفته ای رو فاش کنم که دشمنان سعی در از بین بردن اون می کردن…اما قبلش با اجازه ی بابابزرگ….از مکان مورد علاقه ی خودم و نگار، تنبل خونه ی شاه عباس بنویسم….همون طوری که قبلا بهتون نگفته بودم(آخه دلیلی نبود که بخوام بگم)قرار بود اسم وبلاگ ما تنبل خونه ی شاه عباس بشه که اون عضو سوم که هرگز مشارکت نکرد،مخالفت کرد….ما می خواستیم اینجا به وبلاگ رسمی اون مکان تبدیل بشه اما خب نشد…ملالی نیست!به هر حال شما به ماهیت ما پی بردید و مهم هم همینه…

 

تاریخچه

تنبل خانه ی شاه عباس در سال نهصد و خورده ای هجری شمسی توسط شاه عباس بنا نهاده شد.داستان از این قراره که شاه عباس وقتی میبینه یه عده فقط کار می کنن و یه عده فقط می خورن و می خوابن،تصمیم می گیره که یه سر و سامونی به این وضع بده و این افراد کالیبر بالا رو سازمان دهی کنه…از اون به بعد اون افراد می تونستن با پرداخت مبالغی به عنوان دستمزد و هزینه ها (به اصطلا حق عضویت) به زندگی در تنبل خونه به همین منوال ادامه بدن….(تا اینجا ش رو خدایی از یکی پرسیدم از خودم در نیاوردم)

 

 

 

این نهاد به تدریج گسترش پیدا می کنه و روز به روز اعضای اون بیشتر میشه. در زمان امیرکبیر چند نفر از متصدیان امر همراه دانشجویان دیگر راهی فرنگ می شن تا با متد های جدید آشنا بشن….امیر کبیر که از رشد روز افزون اعضا نگران بوده تصمیم می گیره که تنبل خونه رو تعطیل کنه که با موج اعتراض و مخالفت اعضا روبرو میشه.در نتیجه با شرط بالا بردن حق عضویت،با ادامه ی کار این نهاد موافقت میکنه.پس از بازگشت دانشجویان از فرنگ، این نهاد به دپارتمان شاه عباس تغییر نام میده که اعضا هیچ عکس العملی نشون نمی دن چون اصولا مال این کارا نبودن.

 

 

در سال هزار و سیصد و خورده ای یک آتش سوزی مهیب در تنبل خانه شاه عباس اتفاق می افته که موجب مرگ تمامی متصدیان دپارتمان و عده ای از اعضا و فرار باز ماندگان به نقاط مختلف و پراکندگی اونها میشه….واقعه ای بسیار تلخ و ناگوار… و پس از آن هرگز تنبل خانه شاه عباس چون گذشته شکل نگرفت.چون متصدیان که به لقاء الله پیوسته بودند و بازسازی دپارتمان از سوی اعضا هم امری کاملا بعید می نمود….

سر انجام پس از پیروزی انقلاب دوباره کم کم دپارتمان شاه عباس شکل میگیره و اعضا دوباره دور هم جمع میشن…اما متصدیان هرگز دیگه متصدیان قبل نبودن…اونها فقط به فکر کسب درآمد بودن و ذره ای به نفع اعضا فکر نمی کردن.این افراد فقط به فکر جیب خودشون یودن....تازه !این تنبل خونه با اون یکی زمین تا آسمون تفاوت داشت...دوره هاش محدود بود...دو ساله،چهار ساله...بعد هم یه مدرک میدادن دستت و مینداختنت بیرون...مدام در طول دوره یه سری چیز می کردن تو مغزت و آخرش ازت می خواستن دوباره...(خب از اول نگید که بعد هم نخواید بپرسید)...از همه بد تر!به دلیل افزایش متقاضی واسش کنکور هم گذاشته بودن....

 

و تنبل خانه دگرگون میشود!

طی این سالها کسی طغیان نمی کرد....شاید گوشه و کنار یه چند نفر....اما ضیغم السطنه(رئیس یکی از شعب)و امثال او آنها را سرکوب نموده و از صحنه ی روزگار محو میکردند....

 

 

 

 

 

 (این ضیغم السطنه با اون ضیغم الدوله که فرخی رو زندانی کرد فرق داره ها!)

در نهایت کاشف به عمل آمد که این اقدامات جهت بازسازی تنبل خانه و گردآوری اعضا فقط و فقط جهت ریشه کن کردن دپارتمان،اعضا و مکتب تنبلیسم است.....و رفته رفته داستان دپارتمان از صفحات تاریخ نیز به طرز مرموزی محو شد.چنانچه میبینید که در هیچ  یک از کتب تاریخی اسمی از آن به میان نیامده است...

 

تا اینکه در سال های هزارو سیصدو هشتاد و خورده ای شخصی با استعداد عضویت در تنبل خانه،روانه آنجا شد.و این آغاز جنبش مشروطیت بود.این شخص که مت نام داشت دارای روحیه ای بس وسیع(شما بخوانید کالیبر بالا)بود و در زندگی خود هرگز حرکتی اضافی انجام نداده بود مبادا که انرژی بیشتری مصرف شود و همواره در طول زندگی اش دستانش به یکدیگر می گفتند:غلط نکن! و روحیه ی او مطلقا با این محیط سازگار نبود.او به امید تنبل خانه ی شاه عباس آمده بود اما با مسائل عجیبی مواجه شد که هیچ  رقمه در کت او نمی رفت....در نتیجه بعد از گذشت یک دوره جنبشی را آغاز نمود که جنبش مشروطیت نام گرفت.و بعد از مدتی به همراه چند هم دوره ای مقام مشروطیت نائل آمد

 

 

 

 

 او افراد دیگری را با خود هم صدا کرد و پایه های جنبش قوت گرفت...از جمله این افراد نگار خان و شیرین خان،از جمله اعضای ثابت تنبل خانه سابق بودند که در این زمان به صورت زیرزمنینی به فعالیت خود ادامه می داد...

 

  سر انجام به دنبال فعالیت های تبلیغی مت و تلاش های بی وقفه ی شبانه روزی او فرمان مشروطیت در خصوص اعضا جدی و فعال یعنی شیرین و نگار توسط نصیر السلطنه صادر شد و این دو نیز به مقام شامخ مشروطیت نائل آمدند....

 

 

توضیح:دو نفر در داخل کادر نگار و شیرین و تک نفر داخل کادر مت میباشد

 

 

 

پی نوشت:رسیدن به مقام شامخ مشروط شدن را به خودمون تبریک مگم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:17  توسط شیرین | 
اول توضیح بدم که منظور از تیتر بالا "من و شیرین و رد بول" بوده که تبدیل شده به "من و مامان و امرسان"توی این شبای امتحانی چه کسی بهتر از شیرین و ردبول!!!! در حقیقت کارخونه ی ردبول سازی رو ملیونر کردیم(دقت کنید خودش ملیونر نبود ما ملیونرش کردیم!!!)اوه اوه دوباره جو منو گرفت... صدای اذان داره میاد و من هنوز درسم تموم نشده ... بقیشو بعدا میگم!امشب دومین شبیه که صدای اذان رو میشنوم. دیشب ساعت ۳ اذان گفتن نمیدونم چرا امشب ۱۰ دقیقه تاخیر داشت!!!!

خب دیگه اذان تموم شد جو منو ول کرد !بریم سر اصل مطلب....الان سه شبه که منو شیرین به ضرب ردبول عین بچه ی آدم نخوابیدیم... اکثرآ شیفت عوض میکنیم! الان شیفت منه که درس بخونم(میبینین که.... دارم میخونم !!!!)من و شیرین داریم به طور بسیار صمیمانه تقسیم کار رو در مورد این امتحان انجام میدیم(همون درسی که استادش شکر خدا شبیه خودمونه!!!)به دلیل اینکه من و شیرین اگه خودمونو میکشتیم نمیتونستیم بین امتحان قبلی تا این امتحان که ۵ ساعت دیگه شروع میشه (یعنی کلا ۱۲ ساعت!)کل کتاب ۲۵۰ صفحه ای که تا به حال نخوندیم رو بخونیم مجبور شدیم کتاب رو نصف کنیم !نصفشو شیرین میخونه نصفشم من !!!!!!!!!! توی امتحان هم از اصل مشورت استمداد میطلبیم!!!!امتحان چند ساعت پیش خیلی خفن بود ۳ تا سوال داشت... ۲تا ۵ نمره ای یه دونه هم ۱۰ نمره ای!!!!۱۵ نمره خارج از جزوه و ذهن نخودی ما...۵ نمره هم به لطف استاد سوالی بود که مغز فندقی ما بهش قد میداد!!!!(البته اولین امتحانی نبود که این گونه میگذشت... خب دیگه عادت شده!!!!)

امشب ساعت ۲تا ۲:۳۰ داشتم تمرکز میکردم که چشام باز شه...دیدم نمیشه......قبل ازینکه چراغ اتاقمو برای درس خوندن روشن کنم رفتم یه ردبول از تو یخچال بر داشتم(معتاد!!!)بعد چون زیاد خنک نبود ریختم توی لیوان و یخ هم ریختم توش...چون مغزم کار نمیکرد دراز کشیدم تو تخت ... لیوانو برداشتم که سر بکشم یه هو دیدم همش خالی شده روم! نمیدونستم نیروی جاذبه ی زمین انقدر زیاده!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه این دفعه ی دوم بود که تختمو با رد بول غسل میدادم...(و البته خودمو!!!!)بعدش همچین ردبول خنک ریخته بود روم حالم جا اومده بود گفتم بشینم دیگه درس بخونم(تصمیم گرفتم ازین به بعد به جای خوردن این نوشیدنی چرند دراز بکشم رو تخت بعد بریزمش رو خودم این طوری بیشتر تاثیر داره...)باور کنید فکر کردم حالم جا اومده اما سر جمله ی اول حدود ۲۰ دقیقه با خودم کلنجار رفتم و بعد از کلی دری وری گفتن به استاد که : "این بلد نیست یه جمله ی درست تو کتابش بنویسه....!!!!" به این نتیجه رسیدم که دارم جمله رو اشتباه قرائت میکنمحالا هم میخوام برم بقیه شو قرائت کنم!!!!پس تا بعد از امتحان....(ساعت ۳:۳۴)

الان ساعت ۱۰:۱۵ هست و اتفاقی که نباید میافتاد افتاد... ما حتما میافتیم(جفتمون مطمئنیم!!!) الان شیرین داره هی حرص میخوره... البته نه به خاطر امتحان بلکه به خاطر آیس پکی که تو دستشه و نمیتونه موزو آشغال پاشغالای تهشو بخوره!!!!این شیرین سر امتحان عین خیالش نبود که سر امتحان به من برسونه تازه میگه تو که همه رو جواب دادی آخه یکی نیست بهش بگه فلان من قسمتی رو که تو باید میخوندی رو از کجا باید میاوردم مینوشتم تو ورقه ام؟؟؟ شیرین اگه قبول شی شیرمو حلالت نمیکنم!!!

امروز           ۱۰:۳۰           ۲تا نخاله نشستن کنار حوض پارک کتابخونه.

من:شیرین خیلی آشغالی چرا تست هارو به من نرسوندی؟؟؟

شیرین:ااااا... همه رو زده بودی که...

من:۳-۴ تاش غلط بود(ینی ۳-۴ نمره پر!!)

شیرین :آخه من ورقه مو با تو چک کردم جوابامون یکی بود... ینی منم غلط زدم؟؟؟؟

من :خب آره دیگه!!!

شیرین:سطح فکرمون در یه سطحه ها نگار!!!(بعد دستشو میبره نزدیک زمین که سطح فکرمونو نشون بده....!!!!)

من: پایین تره!(شیرین دستشو میبره پایین تر!)

من :نه.... خیلی بیشتر پایینه بابا... خیلی اعتماد به نفست زیاد شده....(دستشو میچسبونه به زمین!!!!)

شیرین: اگه میتونستم دستمو میکردم تو حوض که سطحشو نشون بدم(چون کف حوض سطحش از کف زمین هم پایین تره!!!)

من:الان هم میتونی این کارو بکنی!!!!

شیرین:نه

در همین موقع آقای باغبون میاد و دستشو میکنه تو حوض که نمیدون چی کار بکنه....!

من:اااااا شیرین این آقاهه مثکه داره سطح فکر مارو نشون میده!!!!

پی نوشت ۱:تازگیا کاربری کتابخونه عوض شده...فقط میریم توش آب میخوریم!!!

پی نوشت ۲: ما آپ کردیم بیاین(مظهری از کالیبر بالای منو میرسونه!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:25  توسط نگار | 
نگار راس میگه!آدمای تنبل(خودمونو می گه البته)همیشه مجبورن آخرین راه و سخت ترین راه رو برن...حالا شده حکایت درس خوندن من.درسته که شب امتحان بهتره و بیشتر جواب میده....اما به چه قیمتی؟....بهتون میگم!

شنبه که از امتحان اومدیم خب اصلا افت داره که آدم درس بخونه بنابراین همش تو اینترنت بودیم و دوتایی...البته  جناب مت هم شاهد ماجرا و شریک جرم بودن...یکشنبه صبح با سرعت لاکپشت...تا شب فقط۱۰۰ صفحه...ساعت ۸-۹ واسه نگار مهمون میاد..به حال زار اون فکر میکردم..بعدشم شام و یه چرخی و به نگار اس ام اس میدم که میخوام بخوابم که خب ادامشو لازم نیست بنویسم.همینجوری نشسته بودم  که تلفن زنگ میزنه داشتم صحبت می کردم که...یهو همه جا تاریک میشه....من که به قطع برق گاه و بی گاه عادت کردم به عمق فاجعه پی نمی برم...به مکالمه ادامه میدم.بعد هم با این جمله حرفمو تموم می کنم که من برم یه خاکی به سرم بریزم فردا امتحان دارم.....میام کتابمو بردارم...ا چرا تاریکه...کتابم کو...نه...ترو خدا من امتحان دارم...(تازه قرار بود به ضرب رد بول تا صب بیدار بمونم...)از قضا شارژ گوشیم هم تموم شده و خاموش میشه.اهل خونه هم که کلا جماعت شاغل...ساعت ۱۰میرن می خوابنباز به مرام برادر کوچیکم که رفت از تو ماشین یه جونوری آورد که نمی دونم اسمش چیه...رادیو و ضبط و چراغ قوه و فلاشر و از این جور چیزا داره...پشتش هم دو تا مهتابی کوچیک داره...فک کنم دیده باشین...من موندم و ۱۵۰ صفحه دیگه و یه لامپ مهتابی کوچیک...تو همین سکوت یه دفعه تلفن زنگ زد...داداشم پرید رو تلفن تا بقیه بیدار نشدن...بعد از چند ثانیه گوشیو میده به من...یکی از او ور خط فحش میده...چرا گوشیتو خاموش کردی آخه؟

-برق رفته...شارژندارم...درس نخوندم...

-ماشینو وردار پاشو بیا اینجا تا صبح درس بخونیم

-چشم!همینجوریش که با هم نیستسم هی اس ام اس بازی و ...هیچی نمی خونیم وای به حال اینکه...

-آخه بهت دسترسی ندارم ناراحتم!

-خب من الان با گوشی مامانم بهت اس ام اس میدم

بعد از مبالغی غر قطع می کنه و منم میرم سراغ گوشی مامانم ...بعد از نیم ساعت شارژش تموم میشه...گوشی بابا...بعدش دیگه بی خیال میشیم درس می خونیم به شیوه ی بدوی...چشام داره در میاد...نگار تصمیم می کیره بخوابه:من هر چی میخونم دیگه هیچی نمی فهمم

-باشه.صبح دیگه به این شماره اس ام اس نده.به شماره خودم...

منم یواش یواش دیگه تصمیم می گیرم میزان کالیبر بالا رو که داره فشار میاره با نبود برق توجیح کنم و برم بخوابم که....ساعت ۱:۳۰ برق میاد... نه...من حسشو ندارم...غلط کردی!میشینی میخونی....نه...نمیخوام.....بیخود!بخون ببینم....

نتیجه اخلاقی:آدم خوبه که هر کاری رو به وقتش انجام بده...شب امتحان زیر نور چراغ قوه که هی میترسی شارژش تموم شه جای پست نوشتن نیست!

نتیجه گیری منطقی:تا حالا فکر کرده بودید که اگه برق نبود باید تو تاریکی تلویزیون نگاه میکردید؟

نتیجه گیری اجتماعی:میدونم که نتیجه گیری منطقیم تکراریه...البته من به هیچ وجه ترک نیستم

نتیجه ی کلی که از این شب به دست اومد:نگار دقت کردی بادوم زمینی چقد شبیه أکی یه؟

 

پی نوشت:امتحان رو دادیم...فقط امیدواریم نیفتیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:16  توسط شیرین | 

خدای ما را قرین رحمت قرار دهاد

 

حضار محترم اگر خاطرتون باشه ما یه درسی داشتیم که هیچ وقت سر کلاسش نمیرفتیم(نه که سر بقیه می رفتیم!)همونی که استادش شکر خدا مث خودمون بود(البته در جلسات آخر کاشف به عمل اومد که از ما بی ادب تره و صد رحمت به هوشی که حداقل یه کم مراعات میکرد...ببین کار به کجا رسیده بود که پسرا هم از خجالت میرفتن تو دیوار)

در عرض دو هفته ی اخیر ما به شیوه ی قدما مشغول گیر آوردن جزوه  این استاد و اساتید دیگر بودیم...بعضیاشو گرفتیم .3-4 تاشو هم قولشو گرفتیم!(البته یکیش هست که مطمئنیم طرف نمیاره...قراره سر امتحان زبان بهمون بده اما عمرا اگه بیاره) بعدش هم کلی خوشحال شدیم که همون استاد محترم سوال داده و گفته از همینا میاد.به همین علت تا اول اون هفته سراغش نرفتیم...اما وقتی که نگاه کردیم دیدیم که جناب استاد فقط لطف کرده کتابشو قسمت بندی کرده و اول هر کدوم یه سوال گذاشته....فی الواقع کل کتاب300صفحه ای! فونت کتاب هم  فکر کنم زیر 10 باشه!از شنبه تا پنجشنبه کلنجار با کتاب و نتیجه اش اینکه از 40 تا سوال همش 7 تا خوندیم...شنبه زبان داریم...قرار بود پنجشنبه تموم کنیم که جمعه اون یکی رو بخونیم اما اونم نشد...در نتیجه کلا بی خیال درس شدیم و بر آن شدیم که بریم آرایشگاه(البته آرایشگاه هم وقت نداد....نشستیم تو خونه و نمی تونیم جلوی پنالتی زدن اعضای بدنمون با همدیگه رو بگیریم)

 

 

چه کسی قورباغه ی مرا قورت داد؟

 

چند روز پیش ها یه بنده خدایی که اومده بود اتاقمو دیده بود(سطل آشغال در حال انفجار،لباسا ولو روی تخت،روتختی به صورت کاملا فشرده گوشه ی تخت...،یه لاک پشت هم اون وسط واسه خودش جولون (جولان)میده....)به کالیبر بالای من پی برده بود نشسته بود هی حرف میزد و راهکار نشون میداد.آخرش هم یه کتاب بهم نشون داد که بخونم یه کم خودمو جمع و جور کنم...موضوعش هم غلبه بر تنبلی و از این حرفا بود انگار.منم به شدت متجوٌو (بر وزن متفعٌل=جوگیر) شدم و در همین راستا برخی از روش های زندگی م رو تغییر دادم:

 

1.کلا عامل سطل آشغال رو از اتاقم حذف کردم که دیگه ایجاد مزاحمت نکنه و خودش هم اذیت نشه!

 

2.لاک پشتم رو به صورت 24 ساعته توی جاش حبس کردم و جیره ی یک ماهشو گذاشتم که نه خودش اذیت بشه نه من(اما نمی دونم چرا همه رو یه روزه خورد...)

 

3.روتختی رو هم کلا حذفش کردم...(آخه من نمی دونم چه معنی داره وقتی آدم شب دوباره می خواد بخوابه تو تخت ،صبح ها تخت رو مرتب کنه...یک دور متسلسل بیهوده...تازه!از لحاظ منطقی هم که حساب کنی،در منطق دور باطله!)

 

4.همه ی لیوان هایی که توش آب چای نشکافه نوشابه و هر چیزی می خوردم رو از روی میزم جمع کردم و از این به بعد همه چیزو با ظرف اصلیش میخورم...آب رو با پارچ،نوشابه رو با بطری و حتی شده چای رو با کتری!

 

5.کتابامو به ملت امانت میدم که از شر مرتب کردنشون خلاص شم.بعد هر وقت که خواستم میرم ازشون میگیرم

 

6.اگه یه خواهر هم داشتم خوب بود.اون وقت با لباسام هم همون کاری رو میکردم که با کتابام کردم.میدادمشون به خواهرم.خب وقتی لباس مال کسی باشه خودش باید جمع و جورشون کنه.بعد هم هر وقت می خواستم میرفتم یکیو می پوشیدم!دیگه من و خواهرم نداریم که!

 

7.یه سری راهکار دیگه هم هست که گفتنش در این مکان جایز نیست اما خیلی مفیده...حیف که پولشو ندارم...

 

اینو قبلا یه جایی خونده بودم...به نظرم خیلی مفید تره: :

 1.روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد.

 2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد.

 3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد.

 4. جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد.

 5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا.

 6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد

 

 

پست مکرر(از ترم پیش،به مناسبت امتحانا مث خر تو گل گیر کردیم....):

 

خر رو دیدید؟؟؟؟ گیر میکنه تو گل بعد نمیتونه در بیاد هی دست و پا میزنه؟؟؟؟؟

 

مارو(منظورم من و نگاره!)نیگا کن حالا.....

 

۱۰ تفاوت بیابید جایزه بگیرید!!! 

نفر اول:۳راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

نفر دوم:۲راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

نفر سوم:۱راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی

بشتابید!

پی نوشت: ندارد! 

 

چرا یادم اومد یه پی نوشتی داره....هر دفعه آپ میکنم یادم میره بگم

 

از اونجایی که ما با اتوبوس رفت و آمد می کنیم و اصولا هم جا گیرمون نمیاد همیشه مث گوسفندا میریم دم پنجره ی اون وسط که صندلی نداره    وامی ستیم  و بیرونو نگاه میکنیم...خب...تو ماشینا هم که دیده میشه و از این بابت همیشه کلی سوژه خنده داریم.بر این اساس بر این شدیم(یا بر آن شدیم) که یه توصیه ای به جوانان این مرز و بوم داشته باشیم!

پیام هفته(من و نگار دو تایی به این نتیجه رسیدیم!)

هر گاه به صورت دوتایی سوار ماشین شدید(دوتایی واقعی ها!نه از این دوتایی های من و نگار که باهم میریم بیرون)مراقب دستان خود و بغل دستیتان باشید.در غیر این صورت مراقب اتوبوس ها و ماشین های شاسی بلند باشید!

شعار هفته (آخییی یادتونه دبستان...):بااااا بذا بخوابیم!

والسلام!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:24  توسط شیرین |