تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
سلام ...

عرضم به حضورتان که در این مدت که پیدام نبود در حال تجدید فراش با خودم بودم و توی کما به سر میبردم که یهو شیرین و سایر دوستان حکم موت فرضی من رو قطعی کردن(به زور) و بنده شدیدا ضربه فنی شدم(تسلیت یادتون نره!!!)دیگه نذاشتم شیرین آگهی ترحیم بزنه که فضای وبلاگ غم آلود نشه...حالا فعلا که مردم نمیدونم کی زنده بشم!

در این چند روزی که به مقام والای شهادت دست پیدا کردم تصمیم به درس خوندن گرفتم(یعنی شیرین تصمیم گرفت که باید درس بخونیم وگرنه ....!) و به همین منظور راهی کتابخانه ی بسیار مفرح نزدیک خونمون شدیم...!

امروز صبح ...من روی تخت ولو شدم و دارم به عامل مرگ خودم فکر میکنم(پیچیده س!)شیرین smsمیده :

-gusi koji?(منظور : گوسفند کجایی؟)

من:خونه... بعداز ظهر میام کتابخونه!

شیرین:ا... این جوریه؟؟؟ باشه پس من دارم میرم...!

من:ok!

ساعت 11 به دلیل اینکه زیادی به علت مرگم فکر کردم و دلیلی پیدا نکردم به این نتیجه رسیدم که باید هر چه زودتر خودمو به محیط مفرح کتابخونه رسونده و مشغول درس خوندن بشم.

11:25        من توی کتابخونه

از اونجایی که فصل امتاخاناست جا برای نشستن وجود نداره(ای ول جماعت درس خون!!!!) پس در کوچه ی پشت کتابخانه که فضای بس سرسبز و خلوتی ست بساط علم میگسترانم و سعی میکنم 20 صفحه ی اخر کتاب رو تموم کنم بعد از 2 ساعت شیرین خانوم سر و کله اش پیدا میشه و کاشف به عمل میاد که اصلا صبح کتابخونه نرفته... تصمیم میگیریم قبل از درس خوندن بریم ناهار بخوریم.

تو ناهار فروشی:

آقاهه: نوشابه تونو چه رنگی بدم؟

من که آب سفارش داده بودم زیر لبی گفتم:نمیدونم اما آبش سفید باشه لطفا!(حتی شیرین هم نشنید!!!)

آقاهه: بله البته آب که رنگ نداره!

من:

شیرین:                        (ضایع میشویمممم!!!!)

بعد از صرف ناهار بر روی چمنزار بسیار دلکش جلوی کتابخانه و بحث در مورد چند مبحث جذاب()توی کتابخونه جا پیدا کردیم.

حدود 30-40 دقیقه به درو دیوار کتابخونه نیگا میکنیم بعد از سعی و تلاش مکرر کتاب هامون رو باز میکنیم و در مورد موارد خنده داری که تو کتابخونه پیدا میشن بحث میکنیم. بسکه سر و صدامون زیاد میشه دختری که روبه رومون درس میخوندبا چند چشم غره دستاشو کرد تو گوشش تا بتونه درس بخونهما همچنان ادامه میدیم که با چند چشم غره ی دیگه مواجه میشیم پس سرمونو میکنیم تو کتابامون تا مثلا درس بخونیم

3 دقیقه س بعد:

دختره سرشو میذاره رو میز به محض اینکه سرش میره پایین یه لگد از زیر میز نثار پای پر توان بنده میشه سرمو که به طرف شیرین بر میگردونم با یه  "" مواجه میشم:

_خب دیگه خوابید داشتم چی میگفتم؟؟؟؟

من: آده آده...به اینجا رسیده بودیم که ...

دختره یهو سرشو میاره بالا من و شیرین سرامونو میبریم تو کتابامون...

بعد از چند دقیقه تحملمون تموم میشه و دو باره شروع میکینم:

شیرین:نگار کی بریم icepack بخوریم؟؟؟

من:ساعت 5

شیرین : باشه پس تا 5 بخونیم!

من : باشه و سرمو میذارم رو میز که درس بخونم...

5 دقیقه ی بعد:

شیرین: نگار گفتی کی بریم؟؟؟ الان؟؟؟

من : آره دیگه... بسه هر چی خوندیم... وقت استراحته!

رفتیم icepackبخوریم     

30 دقیقه ی بعد پس از خوردن ICEPACK رفتیم تا مثلا درس بخونیم! بازم میافتیم به حرف زدن.... بعد از یه ربع که به اطرافمون نگا میکنیم میبینیم که تا شعاع 3 متری مون احدی پر نمیزنه!

..................................................

بعد از مباحثات فراوان به این نتیجه میرسیم که هراز چند گاهی جای من و شیرین با هم عوض میشه:

درس خوندن:

تا 3-2 روز پیش شیرین هی قدقد میکرد:نگار بشین درس بخون( منم تو کما... نمیفهمه که!!!)

حالا از 2 روز پیش من دارم به شیرین میگم:شیرین بشین درس بخون!

نوشابه:

موقع سفارش دادن غذا همیشه شیرین نوشابه سفارش میده و من آب!بعد ازینکه آقای تجارت در مورد مضرات نوشابه سر کلاس صحبت کرد من و شیرین به 2 طریقه ی کاملا متفاوت جوگیر شدیم . شیرین دیگه نوشابه نمیخوره و من دقیقآ بعد از ظهرش موقعی که داشتم با شیرین چت میکردم یه redbullکنار keyboardگذاشته بودم و میل مینمودم!(توجه کنید ما چون اصلآ همدیگه رو نمیبینیم و تلفنی هم با هم صحبت نمیکنیم در نتیجه مجبوریم حدود 2 ساعت با هم چت کنیم و بعد هم به این نتیجه برسیم که به دلیل کند بودن روند کارها تلفنی صحبت کنیم!!!)

ترم تابستونی:

شیرین اصرار فراوانی برای برداشتن واحد توی تابستون داشت اما من تازه 2 روز پیش مجوز برداشتن واحد توی تابستون رو از ابوی گرام کسبیدم!!! توی اتوبوس:

شیرین:حالا نمیشه توی تابستون واحد بر نداریم؟؟؟؟

من :خفه شو!

در همین راستا موارد بسیار عدیده ای پیش اومده بود از قبیل:3ساله تموم کردن دانشگاه... تو آب کردن "این"(منظور از "این"مداد شیرین بود که شدیدآ اصرار داشت بکنه توی آب حوض پارک و همیشه با ممانعت از جانب من رو به رو میشد حالا بر عکس... دس دس)

.........................................

اختتامیه:

الان چند روزی میشه که ما عناصر ذکوری را در محیط مفرح کتابخونه مشاهده میکنیم که با وجود اینکه روز دختراس در چمنزار زیلو پهن کردهو درس میخونن.... حالا تو بگو این 3روز چه کتابی دستشونه؟؟؟

اندیشه ی اسلامی!!!!!!!!!

آخه جون من... خجالت داره به چند دلیل:

1.اینکه این کار از پسرا خیلی بعیده حسن!

2.حالا اگه میخوای درس بخونی خب بخون اما چرا اندیشه؟؟؟ اخه اندیشه رو شب امتحان هم بخونی زیادیه!

3.آخه من 3 روزه دارم تو رو میبینم....چه ریختی تو 3 روز فقط 50 صفحه اندیشه خوندی که 20 صفحه ش فهرسته؟؟؟؟؟

4. شیرین مطابق معمول نظرات جذابش رو رو میکنه:

-:میگما نگار... اینا تورو یاد چیزی نمیندازن؟؟؟؟

من:خیر!

شیرین:ولی منو یاد یه چیزی میندازه!!!!

من:یاد چی؟؟؟

شیرین:یاد اون پست "شنبه ی تارخی" پت و مت!

من: باز نظر دادی ؟؟؟ آخه پت و مت 2 هفته قبل از امتحان درس بخونن؟؟؟ حالا گیرم که بخونن ... واقعآ فکر میکنی وقت گرانبهاشونو بذارن برا اندیشه؟؟؟؟(حال میکنم خودشون باشن که من ضایع شم!!!)

شیرین: آخه دقیقآ حرکات و وجنات و به خصوص پست شنبه ی تاریخی شون شبیه ایناس!!!

پی نوشت:

 1.تصمیم گرفتیم که به اموزش و پرورش پیشنهاد بدیم که مطابق فرهنگ ما یه نکته ای رو تو کتابای دستور زبان فارسی قید کنن:

"هر جمله ای که با "خیلی" شروع شود باید با "حسن" تمام شود!!!"

مثال:خیلی خجالت داره که آدم 3 روز اندیشه بخونه حسن!

2. پت و مت ! اگه خودتونید شیرین میگه سریعآ خودتونو به مقامات صالحه ی کشور معرفی کنید (بسکه حقوق جزا خوندیم به این روز افتادیم!) توضیح آنکه مقامات صالحه ی کشور 2 نخاله ای میباشند که بر لب حوض در پارک مینشینند نخاله ی اول اصرار بر فرو کردن مداد در آب حوض داشته و نخاله ی دوم وی را منع میکند!( کلمه ی "منع" رو غلیظ بخونید ببینید یاد چیزی میافتید؟؟؟ هر کی بگه جایزه داره!!!!)

اگه چهارشنبه خودتونو تحویل دادید که هیچ اگه ندادید پس کی میدید؟؟؟ شیرین میگه خودم میام کت بسته میارمتون تو وبلاگ تا عبرتی باشد برای دیگران اما من که میدونم ابزارشو نداره!!!!(یکی بیاد به این بگه اون 2 تا پت و مت نیستن!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 21:54  توسط نگار | 

سلام...با اینکه گفته بودم تا نگار آپ نکنه منم آپ نمیکنم اما خب...بگذریم!از طرفی هم مت دعوتمون کرد به بازی تاثیر گذار ترین ها که ازش تشکر میکنم و تازه!در این روزگار کمبود سوژه چی بهتر از بازی تاثیر گذار ترین ها!

 

فقط قبلش بگم که آقای تجارت دوباره افتاد تو فاز امتحان....که هی امتحان بگیره هی امتحان بگیره...که ما هم هی بترسیم هی درس بخونیم...اما عمرا اگه ما درس بخونیم!

 قدیما یه چیزی شنیده بودم میگفت: "خواستم برم مدرسه نذاشتی!خواستم درس بخونم نذاشتی!خواستم کار کنم نذاشتی!خواستم برم سربازی نذاشتی!

خواستم زن بگیرم نذاشتی! " و الی آخر!

 

اگه تونستید بگید اون چی بوده،می فهمید ما چرا درس نمی خونیم!

 

خب حالا برم سراغ بازی:

 

1.مسلما تاثیر گذار ترین اتفاق تو زندگیم این بود که به دنیا اومدم و دنیا رو با قدوم مبارک خودم نورانی کردم...و البته تاثیر گذار ترین فرد در زندگیم هم "خودم!" بودم

 

2.دومیش یه چیزیه که شاید واسه خیلی دخترا معضل باشه اما اگه باشه هم من از داشتن چنین معضلی لذت می برم(هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته!) و اون داشتن سه تا برادره...این موضوع باعث شد که من خیلی بیشتر از اون چیزی که همه انتظار داشتن متفاوت بشم(حتی تو مهد کودک هم با دخترا همبازی نمی شدم...همه ی دوستا و همبازیای قبل از مدرسه ام پسر بودن و اولین باری که با یه دختر دوست شدم تو مدرسه بود)

 و از اون مهمتر برادر دومم که تو زندگیم همه چیزم بوده و من خیلی چیزا رو از اون دارم.قبول دارم که همین الان هم در زندگی هیچ ...ی از آب در نیومدم اما همینی هم که هستم رو از اون دارم...کارایی که اصولا والدین باید انجام بدن،کارایی که حتی والدین هم انجام نمی دن و حتی کارایی که برای خودش هم انجام نداده رو برای من کرده و همیشه هم حواسش به منه!

بعد از خودم اونو از همه بیشتر  دوست دارم...

 

3.مورد سوم که خیلی تو زندگیم تاثیر داشته کتابه ...یادمه یه روزگاری انقدر کتاب می خوندم که کفر همه رو در آورده بودم.از همه رقم هم می خوندم... داستان رمان تاریخی اجتماعی فلسفی...شاید کتابایی که به سنم نمی خورد...همین باعث شد که خیلی زود سر از بسیاری مسایل در بیارم.

البته یه مدته این اعتیاد شدید از سرم افتاده که خیلی ناراحتم...دلیلش هم کنکور لعنتی بود

 

4.مورد چهارم دوسته که خب تو زندگه همه تاثیر داره...اولیش کسی بود که  مدتها(فکر کنم 7سال )خیلی دوستای خوبی بودیم.همکلاسیای خوبی هم بودیم.اما اتفاقایی افتاد و یه چیزایی روشن شد که.....نتیجه اینکه الان دیگه دوستای خوبی نیستیم.

دومیش رو که خب همتون میشناسین!آینه ی تمام نمای خودم!که نمی گم از کجا پیداش کردم(خودش می دونه!) باعث شد که بتونم محیط مزخرف دانشگاهمونو تحمل کنم.(یه چیزی تو مایه های پت و مت اینا...باور کنید تقلید نمی کنم خودش همین جوری شبیه هم در میاد....خب همه ی بد بختی ها شبیه همه دیگه)ضمنا نقطه ی عطفی هم در زندگی من بود.به این دلیل که من هرگز فکر نمی کردم کسی به اندازه ی خودم عباس باشه و ضمنا به قول پت از کالیبر بالا برخوردار باشه !و استعداد های مشابه در زمینه های....ولش کن نگم بهتره! اما نگار به من ثابت کرد که اصلا هم این طوری نیست! خودش خیلی هم بیشتر....!

 

یه نفر دیگه هم هست...اونم کوزت...که از این جور آدما کم پیدا می شه و خیلی هم خوبه که هر آدم همچین کسی رو تو اطرافیانش داشته باشه

 

 

 

5.بعدیش راجع به کنکور و دانشگاهه.کنکور منو از همه ی فعالیت های خوب خوبی که میکردم انداخت.اگه کنکور نبود من تا الان می تونستم نمایشگاه معرقم رو راه بندازم...کتاب خوندنم رو هم متوقف کرد...تمام انگیزه های زندگی رو ازم گرفت و....بعدشم که با اون همه زوری که زدم بازم نتونستم همین رشته رو تهران قبول شم و منم با وجود همون کالیبر بالا شهرستان برو نبودم!

(از قرار،نگار هم همین طور بوده!) که نهایتا راهی آزاد شدیم و سیر قهقرایی زندگیمون شروع شد...

 

در آخر هم می خوام در مورد چیزی که هیچ نقشی تو زندگیم نداشته بگم...و اون جدیت بود! در زندگی من یه ذره هم جدیت پیدا نمی شه!

تمام سعی خودمو کرد،نشد!

 

 

 

خب،انگار رسمه که پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنم.

بدینوسیله افراد زیر به بیان اعترافات هولناک دعوت میشن(همون تاثیر گذار ترین ها):

بابابزرگ   شب دریا یا همون به پاکی دریا!   دیگه....اه خب این پت همه رو دعوت کرده دیگه من کیو دعوت کنم!..... آها! صدرا بعدشم سگ و گربه و پت!!!!!!!!!!!!!

 

راستی دقت کردین چقدر پت و مت داریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 19:41  توسط شیرین |