تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
این پست رو می نویسم که هم جواب این کامنتارو بدم هم آپ کرده باشم.ضمنا منظور من از فردا،فردای هفته،ماه،سال یا شایدم فردای قیامت بود...حالا یه کم زودتر از اونی که گفته بودم اومدم! اون پستی رو هم که قبلا گفته بودم رو فعلا گذاشتم تو خمره ترشی تا بلکه جا بیفته....

و اما رویداد های هفته:

شنبه:هفته ی پیش نوشتم

یکشنبه:آقای تجارت اومد سر کلاس اما امتحان نگرفت و ما عروسی گرفتیم...آقای تجارت خیلی مهربان شده...ما فکر می کردیم اون هفته که ازمون امتحان گرفت اعصاب نداشت می خواست خودشو خالی کنه که حتما همین طور بود.پس فرداش دیدیم روی بورد طبقه دوم زیر زمین آگهی ترحیم بابای آقای تجارتو زدن.گفتیم پس حتما اون روز طرف رو به موت بوده اینم اعصاب نداشته.داشتیم خودمونو آماده می کردیم جهت پاچه خواری و اعمال مشابه به مجلش ختم عزیمت کنیم که ناگهان خبر رسید این آگهی مال قبل عیده و ......{*****} میشویم!

دوشنبه:از نظر اصولی نباید خبری باشه!

سه شنبه:بعد از تامین اعتبار از سوی ابوین گرامی راهی نمایشگاه شدیم.البته قبلش رفتیم عباسگاه اما دیدیم که اصلا حسش نیست...دودر میکنیم...منتها قبلش باید جزوه اصول فقه که دو ماهه قولشو به فلانی دادم رو بهش برسونم....حالا چیکار کنیم...خب بهش زنگ می زنم میگم زودتر بیاد...نه.میدم به یکی از بچه ها که بهش بده...صب کن همین الان میدمش به زیراکس یه دونه ازش بزنه که اونم بیاد از آقای زیراکس بگیره....حدود نیم ساعته که داریم تصمیم گیری می کنیم...خب باشه همین آخری خوبه....

راستی من اصلا جزوه هه رو نیاوردم!      نگار:

میریم نمایشگاه!

نمایشگاه هم که خیلی مزخرف بود...باید از صحرای کربلا رد می شدی تا برسی به غرفه ها...بعد کلی گشتیم و کتابایی که می خواستیم پیدا نکردیم و بعدشم یکی از غرفه دار ها از نگار پول یکی از کتابارو نگرفته بود و ما دم در فهمیدیم و باز صحرای کربلا....تازه یه دور گم هم شدیم!

اما ما نجات پیدا میکنیم!یکی از دوستامون اومد پیدامون کرد و ادامه ی ماجرا...

چهارشنبه:بازم از نظر اصولی نباید اتفاق خاصی رو انتظار داشت

پنجشنبه:نگار با تور میره کویر که جمعه بر گرده...منم  میرم عروسی که اصلا خوش نمی گذره...بعدش هم دو روز چتر میشم خونه داداشم

جمعه:تعطیله!

شنبه(امروز):خیلیییییییی خوش گذشت!روزایی که ما دیازپاممون رو مصرف نمی کنیم خیلی سر حالیم!نگار صبح نیومد.من تنها سر کلاس...حوصله م سر رفت....ساعت بعد...دیاز پام...نگار نیومد...عمرا اگه بدون نگار برم سر دیازپام...همین جوریش با همم که میریم خوابمون می بره...نگار نیومد...۱۱...نیومد...۱۱:۳۰ نیومد...۱۲ بالاخره پیداش می شه و دیازپام خود به خود دودر میشه....اداری طبق روال همیشه....هوشی هم که معلومه...نه!معلوم نیست!نگار من هفته ی پیش جزوه هارو از دکی گرفتم این هفته می خوام خودم جزوه بنویسم پس لطفا خفه!

-نه....من حوصله م سر می ره...سپیده...این میخوادجزوه بنویسه...یه چیزی بهش بگو...

-

آخرشم زبان که عاشقشم!خیلی خوش می گذره...اما نگار حسابش ضعیف شده...ضمنا آقای کنفرانس هم امروز بستنی دادبه همه که البته ما نبودیم(مگه میشه آدم یه درس سه واحدی رو تماما سر کلاس باشه)اما آخرش رسیدیم که بستنی هم خوردیم و از عجایب غرایب بود که امروز یه نیم ساعت زودتر تعطیل کرد....

پی نوشت:چرا ما باید حرفامونو سانسور کنیم؟(همش تقصیر صدراس ها!)

پی نوشت ۲:من همین الان تصمیم گرفتم که یه وبلاگ دیگه درست کنم و دیگه هیچی رو سانسور نکنم....البته نخواهم گفت که من شیرین از عباسگاهم!

پی نوشت ۲.۵:امروز ما خیلی برنامه های خوبی ریختیم که همش هم عملیه!(مث پروژه ی مرسدس بنز که عملی شد)اصولا برنامه ریختن خیلی حال می ده اما عملی کردنش یه کم سخته و انجامش از سوی اعضای دپارتمان شاه عباس(بخوانید تنبل خانه شاه عباس) تقریبا نا ممکن!افرادی با{*** ****!} و {****** ****!}

پی نوشت۳:ندارد

پی نوشت ۴ هم ندارد.شاید ۵ داشته باشه....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دروغ گفتم نداره

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تموم شد دیگه دنبال چی می گردی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:0  توسط شیرین | 

سلام...من شیرینم و از قلب بحران باهاتون حرف می زنم!جو منو گرفت و یهویی اومدم یه آپ موقت کنم تا بعد...

الان تازه از عباسگاهمون اومدم خونه...ما آخرین کلاس روز شنبه و اولین کلاس یکشنبه رو گرفتیم تا شنبه شب کرکره های دانشگاهو بکشیم و یکشنبه صبح بیایم و بازش کنیم.امروز مث همه روزای دیگه بود...مزخرف!

خیلی احتیاج هست که درس بخونیم اما نمی تونیم.توانشو نداریم... قدیما وقتی شنبه میومدیم خونه عین جنازه فقط می خوابیدیم اما جدیدا شاد شنگول!اونم از فرط کلاس دودر کردن.

عرض کنم که امروز من سر کلاس اندیشه اسلامی تماما مشغول آهنگ گوش کردن بودم و اصلا غر های نگار رو نمی شنیدم

تا اینکه یهو دیدم همه دارن منو نگاه میکنن...

-نگار چی میگن اینا؟

-اونو کمش کنی می فهمی!

-آهان!خب بیا...بله؟

-نظریه کثرت گرایی رو تعریف کنید لطفا! 

-نظریه ی چی؟

-هیچی!نفر بعد...

کلاس بعدی:(همونی که بهش می گیم دیازپام)

-من خوابم میاد...

-اه خفه شو می خوام بخوابم

-....

همچنان سیاوش داره می خونه....

-کی میتونه در مورد ضمانت اجرایی معاهدات بین المللی بگه؟

کلاس:

-

بعد از کلاس تصمیم گرفتیم که از خجالت خودمون در بیایم و بریم رستوران.

-پایه ای اداری نریم؟

-پایه!

توضیح اینکه کلاس از ۱ تا ۲:۳۰ بود....۱:۴۵ میرسیم عباسگاه...

-بریم یه حاضر بزنیم بیایم؟

-بریم

وارد کلاس می شیم...استاد مارا هیج چیزش حساب نمی کند و ما می نشینیم...

-امور عمومی تعطیل بردار نیست....(این جمله رو از ۷-۸ ماه پیش که وارد اینجا شدم بالغ بر ۱۰۰۰۰۰۰۰ بار شنیدم )

-استاد خسته نباشید

-سلامت باشید...سوالی نیست؟

-....

-حضور غیاب می کنیم...

جمعا ۱۰ دقیقه هم سر کلاس ننشستیم... مقدمات عروسی فراهم می کنیم!

خب طبق برنامه ریزی چون از صبح همه کلاسارو رفتیم الان وقت استراحته و نتیجتا سر این یکی کلاس نمی ریم.این استاد اسمش هوشیه و بلوتوسش همیشه روشنه.ضمنا همش هم سر کلاس ماجراهای بد بد تعریف می کنه و ما هی خجالت می کشیم و پسرا می خندن و ما هی خجالت می کشیم...البته گاهی هم ما می خندیم اما پسرا از بس پررو هستن هیچ وقت خجالت نمی کشن!

آخریش هم زبان...

هفته ی پیش محیط کلاس خیلی مفرح بود....این ترم بالایی ها خیلی موجودات شاخی هستن که البته کلی هم پایه ی خنده ان.(البته به غیر از بعضی ها!...خیلی خطر ناکه حسن.... )یکیشون اومد کنفرانس داد که کلی خندیدیم و این جلسه پیشنهاد دادیم که کنفرانس درخواستی بذارن و ما هی اون آقاهه رو درخواست بدیم هی بخندیم اما نذاشتن .این آقاهه قیافش هم خنده س چه برسه به اینکه کنفرانس هم بده...

ما همچنان مشغول همکاری هستیم...نگار حسابش خوبه و من زبانم.خیلی مفیده...اصلا فکر نکنید که حساب تو کلاس زبان به درد نمی خوره.نگار می شمره ببینه کدوم تمرین به ما می رسه من هم اون تمرینارو حل می کنم

بعد شروع می کنه به حرف زدن و من یهو پستم می گیره...

-نگار نگار از تو کیفم مداد بده...

-واسه چی؟

-می خوام پست بنویسم!

-

سیاوش همچنان داره می خونه

(البته پستی که امروز نوشتم رو بعدا میذارم تو وبلاگ آخه احتیاج به یه کارایی داره...)

راستی من تو وبلاگ پت و مت(انقده پت و مت زیاد شده که.....نمیدونم ولش کن ) یه چیزی خوندم که کاملا باهاش موافقیم هر دو مون....که ای کاش دانشگاه هم مث مدرسه دخترونه پسرونه بود...اونوقت خیلی بهمون خوش میگذشت....و من فکر کنم مدیر دبیرستانمون همون قدر که دوید تا پیش دانشگاهی دایر کنه سعی می کرد دانشگاه هم راه بندازه...:دانشگاه دخترانه ی سمیه....چه اسم با مسمایی....بعد دکی میومد توش زبان درس می داد ما دیوونه می شدیم ...بعد علی آبادی هم احتمالا اندیشه درس می داد ما دیوونش می کردیم ...جز دکی بقیه اساتید(معلمین سابق) به محض ورود منو مینداختن بیرون ......دکی هم چون همیشه سوالاشو جواب میدادم!آخی ی ی ی ی

وایییی نگار فکر کن! ..............

 

 

 

قول می دم فردا پس فردا بازم آپ کنم عوض تمام این مدت رو در بیارم

 

پی نوشت:الان ۶:۳۰ صبح یکشنبه س...دیشب تایپ کردم نشد آپ کنم....دقایقی دیگه از خونه رهسپار عباسگاه می شم....

 

برمی گردم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:43  توسط شیرین |