تبليغاتX
عباسگاه!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین
هنوز ۵ شنبه تمونم نشده غر نزنید اومدم اپ کنم...

سر کلاس زبان عمومی                             شنبه           قبل عید

نگار میگه پست بنویس اما من پستم نمیاد(انقدر بهش غر میزنم هر ۶۰ سال یه بار اپ میکنه وای به وقتی که غر نزنم ... قدر منو بدونید)یکی از استادا هست که انقدر کلاسش خواب اوره که بهش میگیم دیازپام... اما اگه اون دیازپام باشه این یکی مورفینه!!! من که جلوی خوابمو نمیتونم بگیرم... جزوه هم نداریم مگه این که موبایلی زنگ بزنه و من از خواب بپرم نگار هم داره برا خودش یه چیزایی مینویسه ... طبق معمول این استاد هم مث استادای زن دیگه با پسرا خیلی خوبه و دخترا رو دوست ندارهاین دیگه چه وضعشه...

هفته ی پیش استاد اداری اومده سر کلاس از یکی از بچه ها میپرسه رابطه تون با ماشینتون چه جور رابطه ایه ؟؟؟ اونم نه گذاشته نه برداشته :

رابطه ی خوبی داریم!!!!!!!!!!!(ای خدا!!!!)

از قرار معلوم استادامون هم مث خودمون تعطیلن! بذارین این استاد زبان رو براتون تشریح کنم :

یه موجود گرد و قلنبه که نوک زبونی حرف میزنه و سر جاش هم بند نمیشه! همش نگران صندلیش هستم از دکی هم بدتره چون دکی از افتخارات خودش میگفت این از افتخارات استاداش میگه(قابل توجه کسایی که تو دبیرستان سمیه درس خوندن و ایضآ دانشگاه علامه!!!)در ضمن این استاد خیلی خودشو دوس داره چون وقتی از خودش و تحصیلاتش حرف میزنه کلی ذوق میکنه... یه نمونه ش همین الان : این کلمه رو نوشته پای تخته:"lagers"  گفت : اینو تا الان دیدین؟؟؟  گفتیم : نه!   گفت : تلفظش رو میتونین بگین؟؟؟؟ من هم گفتم لاگرز! گفت همینه دیگه همه فکر میکنن که این کلمه لیجرز خونده میشه اما درستش فقط لاگرز هستش!!!!  من:!!! تازه... خیلی دوس داره بگه من به همه ی زبانا مسلط هستم! اصلآ خوشم نیومد.... نکته ی مهمی که باید اضافه کنم اینه که این اولین کلاسیه که تعداد پسرا و دختراش کاملآ مساویه(۹-۹)!!!!

در حال حاضر بحث سر اینه که کلاس کی تعطیل بشه... یکی میگه: دیگه نمیرسیم! یارو جواب میده: چرا میرسیم!!! پسره میگه نه به خونه نمیرسیم!!!(چقدر نگران!!!) به هر حال استاد زیر بار نرفت و داره فونتیک درس میده. چیزی که من و نگار ازش متنفریم و به قول نگار تاریخ مصرفش فقط تا یه ربع بعده!!!

داره پای تخته فونتیک مینویسه یه کاره بر میگرده میگه: امشب تولد خواهرمه ... من براش یه شلوار خریدم...

ـ( این صورتای ماست....فقط ۹ تا دخترا!!!)

چند دقیقه ی بعد: راستی میدونید چرا انگلیسی ها نمیتونن فارسی حرف بزنن؟؟؟

بچه ها به اتفاق هم( همه شون ترم بالایین ها ... نمیدونم چرا این طورین):خب چون بلد نیستن!

استاد: پس چرا ما میتونیم؟؟؟؟

بچه های نخبه ی رشته ی ما واحد خودمون دانشگاه ازاد نیمچه اسلامی:چون ما خارجی هستیم.... باور کنید با ادمای تعطیلی طرفیم... من همین فردا میرم حذفش میکنم!!( جون خودت این همه ضجه زدم بریم حذف کنیم نیومدی!!! اضافه میکنم تا این تاریخ یعنی ۲۳/۱/۱۳۸۶ این جلسه تنها جلسه ای بود که ماسر کلاس زبان عمومی حاضر بودیم!!!!)

۱۳۸۶/۱/۱۸      ساعت ۵:۳۰                        سر کلاس زبان

با کلی تاخیر بعد از صرف عصرانه رفتیم سر کلاس.به محض اینکه وارد کلاس میشیم :

استاد : خانوم...! (فامیلی نگارو برا حضور و غیاب میخونه!!!)

نگار: بله ؟؟؟

استاد: خب هیچی بفرمایید!

من: منم هستم ها!

استاد:شما؟؟؟

من:...(فامیلیمو میگم!)

بعد از کلی درد سر و میز و صندلی کوبیدن به هم و کشیدن روی زمین(اصولآ عادت داریم که اگه وسط کلاس برسیم یه دور نظم کلاسو به هم بریزیم بعد بشینیم!!)میریم سمت اخرین ردیف!نگار داره کیفشو که یه وری انداخته رو دوشش و در میاره!!! ۲ تا از اقایون جلویی نافرم نیگاش میکنن... نگار زیر لبی یه من میگه: ااا به خدا دارم کیفمو در میارم شلوارم که نیست!

میشینیم! بر خلاف همیشه کلاس پر پسر و مرده... ما هم نامردی نمیکنیم و هی صندلیمونو میکشیم عقب... اخرش صدای ملت در میاد:هیسسسسسسسسس!!!!

-قرار بود تمرینارو تو خونه حل کنین هان؟؟؟

- نه!

-چرا!

-نه!

-چرا ! ولی عیبی نداره حالا وقت میدم بشینید حل کنید!

من و نگار عین بزغاله همدیگه رو نیگا میکنیم...

-استاد:خب حل میکنیم!نفر اول بخون...

نگار : بیا بریم بیرون!

 من: نه بشین حل میکنیم!

من و نگار در تکاپو...

-نفر دوم...

ما همچنان در تکابو....

-نفر دهم...

- خب خدارو شکر به ما نرسید

-استاد:خب تمرین بعدی

ما باز در تکاپو...

اخرش تصمیم گرفتیم از آقایون جلویی کمک بگیریمشکر خدا این جلسه یه موجود مونث هم در کلاس یافت نمیشه...چرا استاد مونثه... و تک و توک در گوشه و کنار این کلاس مسخره!

- ببخشید شما تمریناتونو حل کردین؟؟

-نه!

-خب اصولآ چی کار میکنین وقتی حل نکردین؟؟؟

-هیچی میگیم بلد نیستیم!!!

-راس میگیا!!! چرا ما داریم خودمونو هلاک میکنیم !!!

استاد:نفر بعدی...

من: نگار بیا بریم بیرون!

نگار:نه حالا که منو نیگه داشتی باید بمونی!(جو گرفتش): ما باید تا اخرش بمونیم... ما میتونیم!!!

خلاصه نوبتمون میشه و با هزار بدبختی یه جواب چرندی برا دادن پیدا میکنیم!!بعدش..(کلی تمرین مونده بود که باید به دستان توانای ما ها حل میشد...!)پس:

نگار:بریم؟؟؟؟

من:نه!

نگار:بریم!

من:باشه!

نگار:پس من اول میرم یه کمی بعدش تو بیا!

من:باشه برو!

ظرف ۳ سوت نگار پشت دره!

بعد از چند دقیقه نگار sms میده:

 de bia dige...medado kaghad ham biar...

من از کلاس میپرم بیرون... از دهنه ی راهرو وارد سالن که میشم نگار رو میبینک که روی شوفاژ نشسته... پقی میزنیم زیر خنده

میایم بیرون توی حیاط .. بعد از چند پیشنهادی که بهش میدم:

-حالا کاغذ واسه چی؟؟؟

-پست بنویسیم

- 

الان ساعت ۶:۳۰ هستش و ما عین نخاله ها توی حیاط نشستیم دلمونو گرفتیم و میخندیم و پست مینویسیم... اصلآ هم برامون مهم نیست که کسایی که از دور مارو میبینن چه فکری میکنن!! ۲ تا ترم یکی که تازه رفتن ۲.. نشستن پشت میز تو حیاط یکی مینویسه ۲ تایی میخندن..

نگار پیشنهاد میده:تا ساعت ۷:۳۰ بیکاریم !!! پاشو بریم اپ کنیم!!

حیف که همه ی پولامون تو کلاسن!!!!

هر کی این پستو میخونه ترو خدا یه پیشنهادی بده که ما چه جوری این درس ۳ واحدی رو که نرفتیم سر کلاسش و جزوه و معنی نداریم رو پاس کنیم؟؟؟همه ترم بالایین ما غریب افتادیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:6  توسط شیرین |