![]() |
![]() |
|
| همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین |
|
۲۹|۱۲|۱۳۸۵
خب معلومه مث اکثر قریب به اتفاق خانوما پا میشم برم ارایشگاه... شیرین هم قرار بود امروز با من بیاد اما چون قرار شد زودتر برن مسافرت ۲ روز پیش رفته بود ارایشگاه... ساعت ۱۰ وقت داشتم اما دلیل نمیشه ساعت ۱۰ برم اونجا... تو راه کرمم میگیره شیرین بدبختو که احتمالا تازه خوابیده یا خیلی دیر خوابیده بیدار کنم پس: بهش اس ام اس میدم: شیرین ۱۰ دقیقه دیر تر !(توضیح:کاشف به عمل اومد که دقیقآ شیرین اون موقع که اس ام اس به دستش رسید خواب بوده!) شیرین:چی ۱۰ دقیقه دیر تر؟ من:۱۰ دقیقه دیر تر سر مقصود بیک باش! شیرین:(همش مغایر شئونات اخلاقیه!!) در همون موقع یه پرنده انتقام شیرینو توسط فضولاتش از من میگیره... سر میز ناهار:
وضعیت: من نشستم پشت کانتر... بابام روبه روم... مامانم دست چپم... برادرم کنار بابام و روبه روی مامانم... ظرف سبزی خوردنو که برادرم داره توش کنکاش میکنه رو از زیر دستش میکشم به طرف خودم...(وجودم پر کرمه!!! ۱ دقیقه بعد: به محض اینکه دستمو میبرم طرف خورشت برادرم دستشو میگیره به اون طرف ظرف خورشت... حالا من بکش ... برادرم بکش... از رو صندلیامون پا میشیم و د بکش.... مامانم: این خورشت اجلش اومده... بابام: بازم من بردم بعد از ناهار : یه بسته شکلات گذاشته بودم روی مبل ۳ نفره! یه طرف مامان جون نشسته... طرف دیگه من... شکلات جونم وسط نشسته... بازم این داداشه میاد دستمو میبرم طرف شکلات که برش دارم که له نشه... حتما اونم باید شکلاتو بر داره...خب معلومه چی میشه دیگه... یه طرف شکلات دست منه... طرف دیگه ش دست داداشی...دوباره بکش... خب معلومه که اون زورش بیشتره... چون پسره!!! مامانم این وسط نرخ تعیین میکنه: بذار ازتون یه عکس بگیرم.... ۲ باره مامانم(حالا دیگه ما از نشیمن خارج شدیم و تو پذیرایی هستیم): اون شکلاتارو بدید من بخورم تا شما دعواتون تموم شه... من: وا مگه نمیبینی کار داریم مثکه دعوا سر همیناستا!!! برادرم با لیوان اب تهدیدم میکنه ... اخه موهامو تازه سشوار کشیدم و اگه یه کم نم شه دو باره فرفری میشه...اما من لجباز تر از این حرفام(اینو یکی خوب میدونه)... سرانجام: این دفه اون برنده میشه... در شکلاتو باز میکنه و یکی میذاره تو دهنش:
قابل توجه که فکر نکنید برادرم ۲۲-۲۳ سالشه... ماشاالله ۹ سال از من بزرگتره... ینی میشه نهایتا: سال نو رو به همه ی دوستای گلمون که به ما سر میزدن تبریک میگیم... چه اونایی که وبلاگ نویس بودن و چه اونایی که نبودن...براتو یه سال رنگی آرزو مندیم
پی نوشت: شیرین به طرف شمال ایران حرکت کرده ما هم تا ۲ روز دیگه به طرف جنوبش حرکت میکنیم . اگه تو این مدت خبری ازمون نبود فکر نکنید که به کامپیوتر دسترسی پیدا نکردیم بلکه داریم عیدی می خوریم وقت نداریم بیایم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:46 توسط نگار |
|
|
انا لله و انا الیه راجعون بازگشت همه به سوی اوست با نهایت شادی و مسرت در گذشت ستاره آسمان علم و ادب،بلبل باغ گل،فروغ آسمان ابدیت،شلغم مزرعه اصغر آقا اینا و گل سر سبد دانشگاه آزاد واحد خودمون،قهرمان مسابقات فرمول یک و رقیب بی بدیل شوماخر،شیرین عباسگاهی را به جامعه علمی،فرهنگی،هنری،ورزشی،ادبی و بی ادبی ایران و جهان و بخصوص جامعه وبلاگ نویسان بلاگفا که پس از مرگ این موجود منحل شد را تبریک و شادباش عرض می نماییم. امید است پس از فوت این جیگر طلا جامعه علمی،فرهنگی،هنری،ورزشی،ادبی و بی ادبی بتوانذ قامت راست نموده پس از طی این دوران قهقرایی در طول حیات این مرحوم،اوج خود را بازیابد! به همین مناسبت شب شعری در آرامگاه حافظ،سعدی،مولانا و سایر شعرای ادب فارسی که تنشان از اشعار وی در گور لرزیده است برگزار خواهد شد.همچنین مراسم شادباشی از طرف دانشگاه آزاد واحد خودمون در سلف آن دانشکده و و نیز در اقصی نقاط جهان از جمله فرانسه،انگلیس،روسیه،اتریش سایر نقاط اروپا(تور سراسری اروپا)با همکاری ایران ایر برگزار خواهد شد. ضمنا جهت آسایش حال شما عزیزان،صبح روز آغاز مراسم اتوبوس جلوی درب منزل آنمرحوم آماده خواهد بود. حضور شما باعث امتنان و نیز آرامش روح آنمرحوم خواهد بود. خانواده های: عباسگاهی،جاسبی،اصغر آقا اینا،شوماخر،حافظ،سعدی،فردوسی،بوش،بلر،شیراک وکلیه ساکنین کشور های اروپایی،ایران ایر،سیر و سفر،ایران خودرو،سایپا،پارس خودروخصوصا دانشگاه آزاد واحد خودمون! و علی الخصوص کارخانه مرسدس بنز و خانواده حاج آقا اینا! ضمنا هزینه ایاب و ذهاب بر عهده میهمانان گرامی خواهد بود.(رضایتنامه اولیا هم فراموش نشود) این پست ظرف یکی دو روز آینده ویرایش شده و ادامه آن اضافه خواهد شد.
ادامه:
صبح ساعت 9:30 سر کلاس اندیشه صدای قرآن توی دانشگاه پیچیده.فکر کنم واسه ختم منه.آخه چند روزی میشه که مردم.کلاس ما توی زیر زمینه.یهویی واحد اطلاع رسانی مستقر در دانشگاه توسط سیستم قوی اطلاع رسانی خبر می ده که یه مورد اورژانسی توی طبقه همکف اتفاق افتاده.ما سر صحنه حاضر می شیم....وقتی بر می گردیم تو کلاس همه به من اشاره می کنن و می گن:اینه!اول فکر کردم که منظورشون اینه که "اینه که مرده!" اما چند ثانیه بعد فهمیدم می خواد ازم درس بپرسه. -من نمی تونم جواب بدم! -چرا؟ خواستم بگم چون من مردم.اما زبونم نچرخید: -خب،نخوندم! نگار داره آگهی ترحیم می نویسه....من شعر می گم...درس گوش نمی دیم...حس خوبی راجع به آخر ترم ندارم! غر می زنیم! ساعت 2 بعد از ظهر-حیاط دانشکده-هوا نیمه ابری-باد میاد-هی آفتاب میشه هی ابر میشه-شیرین،نگار،ستاره ن- اه.کور شدم،گرممه،آفتاب داره با تمام قوا ذوبم می کنه!(در همین لحظه یهویی ابر می شه...) ش-وای سردمه...چقدر باد میاد! س-حوصله ام سر رفت...خسته شدم! ن-چقدر دیگه باید صبرکنیم؟ ش-هسته شو پس بده بهم... س-وای خدا..... ن-ساعت چنده؟من اعصاب ندارم ها! ش-نمی دونم...من که دیگه امید خودمو از دست دادم... س-چقدر گرمه... ن-چقدر سرده... ش-پختم! س-سرده! ن-وای ی ی ی......... ش-خوابم میاد... س-فکر کنم نسکافه های بوفه خوب شده جدیدا دیگه مزه سوختگی نمی ده... ن-از کی تا حالا؟ ش-از وقتی ایرانسل اومده! اون دوتا باهم:اه شیرین مزخرف نگو!!!!!! س-{....}(به علت مغایرت با شئونات اخلاقی...) ن-..... ش-نگار نوبت توئه غر بزنی ها!نمی خوای چیزی بگی؟؟؟ خدا پدر مخترعین رو بیامرزه... ساعت یک ، بعد از ناهار،تو کلاس حدود 50-60 نفر آدم نشسته،همون استادی که شکر خدا مثل خودمونه!(قرار بود تو پست قبلی وصفش کنم که نشد،ایشالا بعدا!): -صدا میاد؟ -بله -اون ته،الو!صدا میاد؟الو...... - -استاد ببخشید ما جلسه پیش سر حذف و اضافه بودیم.میشه لطفا... -صبر کن ببینم،چند نفر..... همه دست بالا می برن! - -خب،اونایی که نبودن از اونایی که بودن بپرسن! - خوابم میاد،حوصله کلاس رو هم ندارم،نمی دونم چرا با مرده من هم کار دارن!!!هر کاری می کنم بفهمن من مردم نمیشه.انگاری کورن اون آگهی ترحیم رو نمی بینن...باید صبر کرد تا مراسم...احتمالا از بس دوستم دارن باورشون نمی شه... نگار می گه پست بنویس ولی من پستم نمیاد.خب خودت بنویس... من به نگار webcam می دم...اونم همینطور...باهم voice chatمیکنیم...
نه!لپ تاپ نداریم.موبایل هامونم به اینترنت وصل نیست...هیچ کوفت و زهر مار دیگه ای هم نداریم...از تکنولوژی هم بویی نبردیم.فقط یه آینه...من یه آینه دستم گرفتم که من نگارو از توش می بینم و نگار هم منو! -هه لووووو مستر{...}! -هه لووووو! استاد با تحسین نگاه می کنه...احساس میکنه که دارم با جدیت نت بر می دارم......ای وای....نگارشد! dc نگار دفتر منو باز کرد آینه رفت زیر دفتر.....به این نتیجه رسیدیم که دچار نهضت بازگشت شدیم: مدرسه می خواهیم!!!!! مدرسه سمیه اینجا شعبه زده...من،نگار،ستاره،فریماه،فرناز،الهه.فقط دو نفر کم هستن که اونا هم قطعا تو یکی از همین کلاسا هستن!و این سمیه ای ها حتما باید نشون بدن که سمیه ای هستن!همه تو یه ردیف نشستیم.فریماه چلچراغ گذاشته رو پاش داره می خونه.من پست می نویسم.ستاره طبق معمول ساکته و خب فکرش معلوم نیست کجاس!!!(نگار می دونه!)نگار حوصله ش سر رفته داره پست منو می خونه و غر می زنیم به جون هم....مدرسه می خوایم خب!!!!!! سر انجام طی این چند روز اخیر ضربات سختی بر پیکر نحیف من وارد شده که خدایی فوق طاقت منه! واقعا دیگه نمی دونم خودمو چه ریختی بازیابی کنم!واقعا زبانم قاطره.... نهایتا باز به معرفت نگار که فرداش زنگ زده،گوشیو که بر می دارم حرف نمی زنه.... -الو؟عباس!الو؟ -.... الو؟ ..... بعد از یه دقیقه: -شیرین،من یه دقیقه به احترامت سکوت کردم - -الان هم باز به احترامت سر تا پا سیاه پوشیدم...... برای شادی روح بیمار تازه گذشته...رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلوات!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:10 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیکاری و هزار دردسر....خواستیم خاطراتمونو تعریف کنیم تا به شاهکار بودنمون پی ببرید و ما را تمجید کنیدومااعتماد به نفسمان زیاد شود....
|
| نویسندگان |
|
شیرین نگار شیرین و نگار |
| نظرسنجي |
| آمار سايت |
|
RSS
|