![]() |
![]() |
|
| همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین |
|
سه شنبه ۲۴ بهمن
با شیرین تصمیم گرفتیم که بریم دوچرخه سواری(خب ادم بیکار شه همه کاری میکنه!) بگذریم ازینکه یه بار پارک و رد کردیم و مجبور شدیم برگردیم و بعد هم فهمیدیم حتمآ باید عضو باشیم تا بهمون دوچرخه کرایه بدن. با هر مشقتی که بود دوچرخه کرایه کردیم و د برو که رفتیم. بعد ازینکه یه مقداری گذشت دوست شیرین زنگ زد . شیرین هم فکر کرده بود رانندگیش خیلی خوبه هم با موبایل حرف میزد هم دوچرخه سواری میکرد.بعد از ۳۰ ثانیه احساس کردم یه صدای مهیب از پشت سرم اومد!!! بله... شیرین خانوم که چپ دست تشریف دارن ترمز چپ دوچرخه رو گرفته و به طرز فجیعی ولو شده وسط پیست! خلاصه بعد از مبالغی دوچرخه سواری تصمیم گرفتیم بریم یه سری به داداش شیرین که توی کتابخونه ای در همون حوالی (مثلآ) مشغول درس خوندن بود بزنیم! توی حیاط کتابخونه یه ساختمون نیمه کاره کنار کتابخونه بود که کارگرا توش مشغول کار کردن بودن. داداش شیرین: این اخه چه ساختمونیه... کج و کوله...(البته میدونست که نقشه ی ساختمون این طوریه!!!) ما: یه اقایی که مغزش یه کمی جا به جا شده بود یا شایدم اصلآ مغز نداشت که حا به جا بشه اومده و داره برای ما ۳ تا توضیح میده که: نه عزیزان من این مدلش این طوریه. فکر نکنید که از روی سهل انگاری دارن کج درست میکنن !!!! ما: نمیدونم اون اقاهه داشت مارو اسکل میکرد یا ما اونو! بعد دو باره رو به ما سه تا: من نسکافه اوردم برم اب جوش بگیرم این نسکافه ها رو بخورم دیگه واقعآ نمیدونستیم چی باید بگیم! خلاصه تصمیم گرفتیم که بریم ناهار بخوریم و داداش شیرین رو با بدبختی ها و امتحان ۱۰ روز دیگه اش تنها بذاریم.... ساعت ۴ توی رستوران بگذریم ازینکه همه دو نفره اومده بودن(اخه فرداش ولنتاین بود!) البته من و شیرین هم دو نفره بودیم ها.... اما نه ازون دو نفره ها! غذا که اماده شد سیب زمینی رو با سرعتی معمولی خوردیم! نوبت سالاد شد... من که داشتم میمردم دیگه نتونستم تحمل کنم و افتادم رو میزو د بخور! ـاااا... شیرین چقدر ماستی .. ۲ تا گاز بیشتر به چیزبرگرت نزدی که... ـ کاملآ جدی غذاشو از دستش گرفتم بعد از اولین گازی که به چیز برگرش زدم شیرین قیافه اش این طوری شد: توانایی های منو باور نداره این شیرین! ـنگار چطوری تونستی انقد تند غذا بخوری؟؟؟؟ ـ وای شیرین چقد گشنمه!!! ـ نیم ساعت طول کشید نا غذاش تموم شه... عین لاک پشته سرعتش(دور از جون لاک پشت!) بعدش قرار شده بود بریم نون فروشیه (البته نون فانتزی!) که نون بگیریم ببریم خونه.... بعد ازینکه نون خریدیم توی تاکسی من: شیرین شیرین: من : اخه گشنمه! ۵ ثانیه بعد ـشیرین کیک یزدی میخوری؟؟؟ ـنه ۵ثانیه بعدش ـ شیرین کیک یزدی میخوری؟؟؟( من کیک اولیو تموم کرده بودم رفته بودم سراغ دومی!) ـ اون روز تا ساعت ۷:۳۰ -۸ توی خیابون بودیم و داشتیم برای بابای شیرین که تولدش بود کادو میگرفتیم!!! اخرش هم که اومدیم بریم خونه یکی دیگه از دوستای محترم زنگ زد که بیا بریم من این کادو رو که برای دوس پسرم گرفتم عوض کنم!!! و بعدش هم داداش کوچیکه ی شیرین سفارش داد که از عوض من برای بابا یه چیزی بخرین... وقتی رسیدم خونه جسد بودم!!!! ۵شنبه همینو بگم که رفته بودیم ارایشگاه و وقتی سوار اسانسور شدیم بسکه ذوق کرده بودیم که قیافمون شبیه ادم شده یادمون رفت که دکمه ی اسانسورو بزنیم... خوبه یه خانومی با ما وارد اسانسور شد که یه دکمه ای بزنه وگرنه ما فکر میکردیم که اسانسور خرابه و اونقدر صبر میکردیم تا یکی دکمه رو از بیرون بزنه حالا تصور کنید هی مردم میرن و میان ما عین این احمقا وایسادیم تو اسانسور که تو طبقه ی همکف وایسه... بعد که یادمون افتاده دکمه رو زدیم ... من به زور دارم جلو ی خودمو میگیرم که نخندم ... به خصوص جلوی اون ۲ تا دخترا که با رفیقاشون اومده بودن تو اسانسور که شیرین تمام زحمات منو بر باد داد و زد زیر خنده!!!!حالا هی در باز میشه و بسته میشه مردم بیرون این صحنه رو میبینن که دو تا دختر تو اسانسور وایسادن دلشونو گرفتن دارن میخندن!!!خلاصه اگه اغراق نکنم بعد از ۵ دقیقه بالا و پایین شدن های مکرر بلاخره رسیدیم طبقه ی همکف! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:45 توسط نگار |
|
|
سلام...سلام... تیترو داشته باشید... مسعود معذرت میخوام قول میدم اعتراف کنم...
۲۱ بهمن خود را چگونه گذراندیم... امروز صبح بر خلاف روز های دیگه من و نگار تصمیم گرفته بودیم که یه مقداری زودتر بیدار بشیم که زودتر بریم ورزشگاه.برگشتنی من از نگار زودتر اومدم خونه.خیلی زودتر!که مثلا بخوابم... اما خب خواب کجا بود...حدود ساعت ۱۰ بود که زنگ زذم به نگار و... -هه لوووووووو!کی اومدی خونه؟ -هه لووووووو!شیرین خیلی نامردی!کوفتت بشه! - -این همه خوابیدی دیگه -من که نخوابیدم! -به هر حال کوفتت بشه!(توضیح اینکه صبحش من یک ساعت زودتر از اون بیدار شده بودم!) -خب چه خبر؟(آخه ما که تا یه ساعت قبلش با هم بودیم چه خبری می تونیم داشته باشیم....) -هیچی حوصله ام سر رفته -نگار می خوای جای سه شنبه امروز بریم خرید؟ -آره ه ه ه ه!!!بریم۷تیر مانتو بخریم... فوقع ما وقع! ساعت۳:۳۰ میدان ۷تیرمغازه اول -نه خیلی بی ریختن خوشم نیومد فروشنده:خانوم اینو امتحان کنید -نه! -این چی؟ -نه! اینا جدیدن -نه! -این مانتو.... -نه! - من: دیگه نزدیک بود بندازتمون بیرون که خودمون رفتیم .... دیگه توضیح نمی دم خودتون می دونین مغازه دوم مغازه سوم مغازه چهارم مغازه پنجم ..... خلاصه کل میدون رو چرخیدیم و یهو یه مغازه کشف کردیم.... بریم تو -اینجا چه آشناس... -آره انگار اومدیم قبلا من می خواستم شروع کنم راجع به ماورا الطبیعه و دنیای نمی دونم چی چی که آدم همش حس می کنه قبلا بعضی جاهارو دیده و از این حرفا نطق کردن که یهو دیدم نگار دستمو کشید و دِ بدو! -چی شد؟ -این همون مغازه هه بود - کدوم؟ -همون اولیه!این در پشتی ش بود! شیرین خوابم میاد...کوفتت بشه این همه خوابیدی...ا مغازه بعدی -اینا هم خوب نیست.بیا بریم بیرون -باشه یهو یه فروشنده جلومون سبز شد:خانوما چیزی پسند نکردین؟دنبال چیز خاصی هستین؟ -بله!مانتو! - -نه -چرا؟ -بی ریخته - -خب چی تو نظرتونه؟ -مانتو! -خب پس تا اینجا یه چراغتون خاموش شد ما: خداییش یه آن حس کردیم تو مسابفه زوج های موفق داریم شرکت می کنیم! خلاصه یارو به هر ترفندی بود نگارو با تمام وجود به همراه یه کپه لباس گره زد انداخت تو اتاق پرو.اتاق پروش هم همچینی جادار دونبش با صفا آدم دلش می خواست همونجا لنگر بندازه.این شد که منم باهاش رفتم تو.صدای فروشنده همچنان میومد.... -خرید از ما جایزه هم داره...مثلا بلیط راهپیمایی!!!!!!!!!!!... من و نگار از خنده ولو شده بودیم وسط اتاق... بعد چند دقیقه که نگار با مانتو ها درگیر بود و من هم هی می خندیدم...(حرفای فروشنده هه تموم شده بود اما عمرا اگه خنده ما تموم بشه...اصولا ما به ترک دیوار هم میخندیم...) خانومای اتاق پرو۵ ...چی شد؟پوشیدین؟ .... اتاق۵ -نگار ما چندیم؟ -نمی دونم... فروشنده:شما۵هستین! ما: بالا خره از تو اون اتاق اومدیم بیرون... ـخب آقا اینا همشون یا تنگن یا بلندن یا کلفتن... -آخه خب شما نگفتین دقیقا چی می خواین... -مانتو! -عجب!خب ما نداریم! مغازه بعدی (قول میدم آخریش باشه...آخه من قبلا این داستانو خوندم میدونم آخرش چی می شه!...) بالا خره نگار خانوم تو این مغازه یه مانتو پیدا کرد که دیگه نمی تونست بهش ایراد...شکر خدا صاحابم که نداشت مغازه در نتیجه خودمون ورش داشتیم و نگار برد که بپوشه.... بعد چند دقیقه -شیرین شیرین یه سایز بزرگترشو بده... -نیست...نداره -چرا خودم دیدم... بالاخره صاحاب مغازه پیدا شد... -خانوم ببخشید این مانتو سایز ۴ هم داره؟ -بله!تن اون خانومه داره پرو می کنه... -همون یه دونست؟ -بله! و من که کلی خسته و تشنه و گرسنه و مونده و ...(اااا دروغ نگو دیگه فقط خسته بودی!){این صدای ور خوبه ی ذهنم بود...} اصلا نمی تونستم اجازه بدم که بعد از این همه گشتن وقتی نگار به یه مانتویی رضایت داده یه نفر دیگه ببردش.در نتیجه ور بده ی ذهنم فعال شد و.... -این مانتو چقدر بهتون میاد! -جدا؟مرسی.خودمم خوشم اومده -اااا فقط یه مشکلی داره...پشتش یه کمی کیس وای میسته...فکر کنم اگه یه سایز کوچکتر بپوشید بهتر بشه.. -فکر نمی کنم هااااا -چرا.یه کم دقت کنید... -نه... -چرا خوب نگاه کن... -نه -چرا....قشنگ ببین -....نمی دونم....راس میگیا....شاید...خوب شد گفتین.... خلاصه به هر بدبختی ای بود مانتو رو از تنش در آوردم و دادم دست نگار.... (خدا منو ببخشه!) فوقع ما وقع! باقی ماجرا هم که گفتن نداره دیگه...برگشتیم تجریش و ساعت ۶تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم و جز اینکه آثارمونو به جا بذاریم که همه بفهمن ما اونجا بودیم هیچ کار دیگه ای نکردیم....(سس سالاد تو سیب زمینی،چنگالا زیر میز و....خب بالاخره باید بفهمن ما اونجا بودیم یا نه؟ بعدش رفتیم تو مغازه لوازم آرایشی...نگار یه رژلب ورداشت و داشت براندازش میکرد.... -آقا اینا لبو پوست پوست نمی کنن؟ (خدا منو ببخشه ولی این لوازم آرایشی ها هم یه چیزیشون میشه....) -ااااخب،نمی دونم!تا حالا امتحانش نکردم! من و نگار به هم: آخرین موضوع هم مربوط میشه به ضایعه ای که بر من وارد اومد و مرا سخت اندوهگین ساخت...{چرا دروغ میگی؟چیزی نبود که!}<--بازم ور خوبه ی فوضول ذهنم! دم دکه روزنامه فروشی....من و نگار...هر دو تو بحر روزنامه ها...اما عمرا اگه چیزی میخوندیم...هر کی تو یه فکر....یه بویی میاد....خب هوای آزاده دیگه...ای وای نگار...احساس گرما می کنم.... سرمو بالا کردم دیدم یه لامپ۲۰۰ بالا سرمه و مبالغی از موهامو سوزوند... اینم از این.امروز ما هم تموم شد و آخرش با اینکه خیلی فکر کردیم و دیدیم که هیچی یادمون نرفته فهمیدیم که یه چیزایی یادمون رفته منجمله ژل.نکته بعدی اینکه طبیعتا خیلی مسائل غیر قابل ذکره به یه دلایلی که نگار گفت و من یادم رفته خودش بعدا میگه (این منم: نگار!.... دارم ویرایش میکنم خب محیط که مفرح نیست.نگار هم که نیومد مجبورم ثبت موقت کنم.ساعت هم که یازده و نیمه.خوابم هم که میاد.فردا هم که کوه نمیریم و اینگونه بود که ما ۲۱ بهمن مان را گذراندیم.... |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:0 توسط شیرین |
|
|
سلام!یا به قول خودمون:هه لووووووووووووو(helo من که خوبم یعنی نمی دونم خوبم یا نه اما شرایط موجود می گه که من باید خوب باشم! از تمامی افرادی که در رابطه با پست قبلی جنبه داشتن کمال تشکر رو به جا بیارم(پت،طرفدار قدیمی و....).ضمنا حال اونایی که جنبه نداشتن رو تک تک! خواهیم گرفت خب،این امتحانا هم یواش یواش داره تموم میشه.من یکی که خیلی نگران مثلا یه نمونه ش همین امتحان آخری(شنبه) جمعه.ساعت۱۱ نگار:شیرین،کجایی؟ من:از چه لحاظ؟ نگار:اه خفه شو!درسو میگم!! -آها!هنوزهیچی.من خونه داداشم هستم.اینجا که نمیشه درس خوند.آخر شب بر میگردیم خونه می خونم نگار: فرداییش سر امتحان من نمی دونم این پسرا چراعوض اینکه سر جلسه یه ذره مفید باشن فقط می خندن...(البته به جز موارد استثنایی اکثرا همینن) من(در حالیکه چشمام داره چپ میشه از بس تو ورقه نگار نگاه کردم):نگار نگار -....(توضیح:نگار مشغول کنکاش توی ورقه پسره ی بغل دستیشه،اونم اصلا به روی خودش نمی آره که خدای نکرده نگار ازش چیزی نپرسه!) پسره از اون طرف: -نگااااااااااااااااار -.... پسره: -شیرین شیرین -ها؟ -سوال2 - پسره: من تو دلم:زهر مااااااااااار حال تو یکی رو می گیرم... نیم ساعت بعد: -نگار نگار!یادم اومد یه ذره ش...بنویس...1.عشق و ازدواج 2.تندرستی و بیماری آخریشم نمی دونم -چی چی؟ -اه بنویس دیگه -نمی فهمم چی می گی من یهو حس کردم که همه جا تاریک شد...سرمو آوردم بالا...مراقب... -شما مثل اینکه می خواین ورقه تونو بدین... -نه! -چرا می خواین! -نه! -ولی می دین! - رو به نگار:شما هم همین طور! -ما فقط داشتیم مشورت می کردیم!
بگو از کجا آوردی؟!! ما تا اون روز دعا می کردیم که نیفتیم.... -بچه ها نمره های اقتصاد و مدنی رو زدن ها! -جدی؟کجا؟ -اون طرف بریم ببینیم... -من نمیام... چند دقیقه بعد... - - - - -یعنی نیفتادیم؟؟؟ -به کجای اون ورقه ۲۰ داده؟ -فکر کنم اصلا صحیح نکرده... باقی نمره هامون هم که دادن به همین ترتیب.البته من که به دوتای آخر اصلا امیدی ندارم.به خصوص اون یه مورد که نگار نفرین کرد و گرفت!(ملاقات سازنده...حوصله ندارم توضیح بدم...تو کامنت ها هست).ولی من از اون روز بعد از دیدن هر نمره تو فکر شادمهر هستم با اون آهنگش... (اگه نفهمیدید زیاد فشار نیارید!) تمام شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:24 توسط شیرین |
|
|
خر رو دیدید؟؟؟؟ گیر میکنه تو گل بعد نمیتونه در بیاد هی دست و پا میزنه؟؟؟؟؟
مارو(منظورم من و شیرینه!)نیگا کن حالا.....
۱۰ تفاوت بیابید جایزه بگیرید!!! نفر اول:۳راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی نفر دوم:۲راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی نفر سوم:۱راس خر سم طلا با پالون اسپرت به همراه گاری و راننده شخصی بشتابید! پی نوشت: ندارد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:44 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیکاری و هزار دردسر....خواستیم خاطراتمونو تعریف کنیم تا به شاهکار بودنمون پی ببرید و ما را تمجید کنیدومااعتماد به نفسمان زیاد شود....
|
| نویسندگان |
|
شیرین نگار شیرین و نگار |
| نظرسنجي |
| آمار سايت |
|
RSS
|