![]() |
![]() |
|
| همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین |
|
انَِّ الیل الامتحان من اهمّ الایام فی الدنیا و الاخرة!
سلام.دلم تنگ شده بود واسه اینجا! اگه باور هم نکردید ،الان می فهمید چرا: شنبه ساعت1 کتابخونه من(در حالیکه تازه از ورزشگاه!!! رسیدم اونجا و نیشم هم تا کجا بازه (قبلا گفته بودیم که سلام در فرهنگ ما جایی نداره!البته این موضوع اخیراً داره خیلی به ضررمون و به خصوص من تموم می شه! -هان؟هیچی!تا ص100 .چته؟خبریه نیشت باز شده؟ -نه.آخه دفعه اولمه که دوروز مونده به امتحان کتابو شروع می کنم! -جدی؟ حالا می رسی تموم کنی؟(وای آخه نگار تو که می دونی!تو دیگه چرا؟؟؟؟؟؟؟) -خب آره من اصولاً شب امتحانیم! -وای خوش بحالت! ببینم تو گشنت نیست؟ - ساعت2 -خب دیگه ناهارمونم خوردیم.بریم بخونیم. (توضیح اینکه ما ناهارمونو تو قسمت مرجع که کسی جرات نداره خوراکی واردش کنه خوردیم!) سرتونو درد نیارم.ما اون روز به نتایج مهمی رسیدیم که هیچ کدوم ربطی به امتحان دوشنبه نداشت…. ساعت5 -نگار صفحه چندی؟ -100! - - - -شیرین من رفتم خونه و طی یک عملیات ضربتی نگار ظرف 30 ثانیه دم در بود… فردا صبحش قرار شد که بریم کتابخونه دانشگاه.دیگه نمی خوام توضیح بدم که چرا این تصمیم رو گرفتیم و چی شد که نتونستیم بریم اونجا درس بخونیم چون اصلا مایل نیستم بیشتر از این آبرومون بره! و در حالیکه تمام کابینت هارو باز کرده:اه نمی دونم عمو این شکلات هارو کجا گذاشته... -زود نیست؟هنوز چیزی نخوندیم ها! -نه بابا بریم من گشنمه سر ناهار(باز بحث سر الویس طبق معمول)ساعت2 -خب من که ندیدمش نمی دونم چه شکلیه.یعنی شایدم دیدمش اما نمی دونستم اونه -مگه می شه ندیده باشی… بعد از آشپز خونه رو به مامانش که اون سر خونه بود : مامااااااااااااااااااااااااان تو توی دفتر خاطراتت عکس الویس پریسلی رو نداری؟ -نه -پس عکس کیو داری؟ -من دفتر خاطرات ندارم اصلاً -اااااااا پس خاطراتتو کجا می نویسی ؟(من نمی دونم کی به نگار گفته که همه باید دفتر خاطرات داشته باشن و توش هم عکس الویس پریسلی یا گزینه های مشابه...) -... نیم ساعت بعد -نگار بریم؟ -کجا؟ درس -هان؟نه بخوابیم -خب بریم اونور هر کاری خواستیم همونجا بکنیم - یه ساعت بعد،اونجا! -شیرین دیگه حرف نزن بذار بخونیم -باشه .... -نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه! .... -نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه! .... -نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه! ..... -نگار!!!!!!!!!!!!برو دیگه - -خب باشه نرو... -... -شیرین صفحه چندی؟ -هان؟فکر کنم 2.تو چی؟ -25.به نظرت این عمو شکلاتارو کجا گذاشته؟ -نمی دونم... (توضیح اینکه نگار 23صفحه از اون 25 صفحه رو دیشبش خونده بوده) ساعت3،نگار همچنان مشغول جستجوی شکلات: -شیرین میگما! -هان؟ -میگم حالا به فرض ما درس بخونیم. 4سال دیگه لیسانس بگیریم.. -خب -بعد 2سال بعدش هم وکیل بشیم. -خب -خب جمعا میشه ۶ سال -خب -خب که خب.بعدش چی؟بعدش چیکار کنیم؟ - -وایسا ببینم...ااااا شیرین شیرین اینجارو! شکلاتا! -ااا ایول! نگار در حالیکه تخته های شکلات رو می چپونه تو کیفش: -خب این مال من،اینم مال من،اینم بر می دارم.خب بسه دیگه. بذار اینم باز کنم و بعد یه بسته شکلاتو در اشکال مختلف(قابل توجه نگار!) می ریزه رو میز -نگار چایی....... -پایه ام!
ساعت 4
- نشستیم دور میز،به پوست های شکلات نگاه می کنیم و لیوان های خالی چای -نگار هنوز 25 هستی؟ -آره،تو چی؟ -منم هنوز 2ام.حالا می گم به نظر تو نگار....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!) ساعت 5 -نگار دیگه خیلی درس خوندیم.من برم خونه! - بذار بیام تا یه جا برسونمت. ساعت8 خونه خودمون
نگار(sms):عباس عباس بیداری؟پاشو رسیدیم! من(که واقعا خواب بودم!):ها؟تازه پا شدم. - تو همون خواب و بیداری شمارشو گرفتم و .. -الو؟از عباس به عباس - به گوشم عباس! -چقدر خوندی؟ -هیچی! -منم هیچی!حالا دیگه شروع کنیم... بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانی های بحث امروزمون!(یعنی همون روز)بالاخره قطع کردیم و البته هر دو به این موضوع اعتراف کردیم که ارزششو داشته! اون شب نگار تا ساعت 1:30 و من تا ساعت 4:30 بیدار بودیم به هر جون کندنی بود این سه تا امتحان رو دادیم و پنج تا دیگه مونده و ما هنوز آدم نشدیم.هم چنان به همون بحث ها ادامه می دیم و با وجود 3-4 روز فرصت هنوز قصد نداریم لای کتاب 300 صفحه ای که تابحال باز نکردیم رو باز کنیم...البته من که زیاد نگران نیستم چون به قول شاعر:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:57 توسط شیرین |
|
|
این شیرین به هیچ وجه من الوجوه به روی خودش نمیاره که باید اپ کنه
واسه همینم من خودم اپ کردم عرضم به حضورتون که دوشنبه برادر گرامی خانواده و عمو و زنش رو دعوت کرد رستوران اونم رستوران رشتی....خلاصه رفتیم و یه غذایی خوردیم. وقت برگشتن به شوهر خواهر گرامی گیر دادم و سیریش شدم که یالا من میخوام قان قان بازی کنم ماشینو بدید تا من ببرمتون خونه(اخه من و داداشم با ماشین اونا رفتیم مامان و بابا و عمو و زنش با یه ماشین دیگه) خلاصه سوار شدم و د برو که رفتیم پامو گذاشته بودم رو گاز که هیچ با دنده ۲ دور برگردون میزدم ...نمیدونم چرا داشتم میرفتم تو دیوار دم در گفتن که به مامانینا نگیم نگار تصادف کرده مامانینا:چرا دیر کردید؟؟؟؟ اونا:اخه نگار داشت (با سرعت لاک پشت)رانندگی میکرد!!! مامانینا:ااا؟خب چطور بود؟؟؟ اونا:عالی ... خیلی خوب رانندگی میکرد من: خواهر بیچارم: مامانینا:اره رانندگیش بد نیست فقط یه کمی بازیگوش و سر به هواست!!!(یه کم) تمرین لازم داره!!! اونا: اره رانندگیش ماشاالله خیلی خوبه من در تمام این مدت داشتم میخندیدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 13:30 توسط نگار |
|
|
یکشنبه توی خونه ساعت ۲:۱۱ در حال ورق زدن کتاب اساسی هستم (همون کتاب مشهور که الان یه هفته س داریم با شیرین سعی میکنیم که بخونیمش)که گوشیم زنگ میزنه.. در حالی که روی تخت ولو میشم گوشیو بر میدارم: -من:هان؟؟؟(خب معلومه دیگه شیرینه که این طوری حرف میزنم!) -شیرین:چطوری؟(اصولآ "سلام"در فرهنگ ما جایی نداره!! -من:مرسی تو خوبی؟؟؟ -شیرین:اره. ببین من این اندیشه رو از فلانی پرسیدم گفت بایر ۲۰ صفه بخونیم بعد از کلی چونه زدن سر حذفیای اندیشه ی اسلامی: -شیرین:۴شنبه دیگه واقعآ بریم باشگاه -من:اها ...اره ...بریم -شیرین:مامانم نگران شده و هی میگه کی میخوای بری ورزش...(البته توضیح بدم که یه جورایی تهدیدش کرده و گفته بیا با هم بریم پیاده روی اونم ساعت ۶ صبح...شیرین هم ترجیح داده ساعت ۸ پاشه بره باشگاه -من:اره اتفاقآ بابای منم گفته تو هر چقد پول بخوای من میدم خلاصه سخن کوتاه انکه قرار شد دیگه واقعآ ۴ شنبه بیماری مزمن را کنار گذاشته و بریم ورزش! بازم یکشنبه در خانه یه ربع بعد چون خیلی گشنه بودم و مامان و بابا هم رفتن مسافرت رفتم و قابلمه ی قورمه سبزی رو که مامانم وقت رفتن سفارش کرده بود که برای امروز گذاشته در اوردم تا گرمش کنم . برادر محترم هم چون شب مهمون داشت رفته بود خرید. وقتی برگشت من سر گاز مشغول گرم کردم غذا بودم.۲ دقیقه بعد تا سرمو بردم بالا که به برادرم بگم بوی یه چیز سوخته میاد دیدم دستم یه جور بدی احساس گرما میکنه دستگیره رو که میاری بالا میبینی که اتیش گرفته نمیدونی بخندی یا دستگیره رو خاموش کنی... خلاصه یه کم تکونش میدی و دستگیره ی شعله ور خاموش میشه... نمیدونم این داداشم که دستپختش خیلی خوبه چطوری تونست به من اعتماد کنه و بذاره که غذا رو گرم کنم چون اونقدر سرم گرم شد که قورمه سبزی هم سوخت!!! پی نوشت:این شیرین پدرمو در اورد بسکه پی ام داد ... در نتیجه یه بار کل نوشته هارو که تموم هم شده بود پاک کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:25 توسط شیرین |
|
|
سلام.اول از همه می خوام راجع به یه بازی بگم که پت جان!منو واردش کرد.من هم مث خودش عینا همه چیزو نقل می کنم که به قول خودش برابر با اصل باشه! اه.نشد.این پت صفحه شو برداشت ممنوع کرده.نمی دونم انگیزش چی بوده....به هر حال هر کسی که وارد بازی میشه باید ادامه بده.5تا از خصلت های خودشو که تا بحال بروز نداده تو وبلاگش بیان کنه و 5نفر دیگه رو هم انتخاب کنه تا باز رو ادامه بدن.این شما و این هم خصلت های پنهان من! 1.معده من وسعتی به اندازه اقیانوس داره.در واقع از نوک انگشت پا تا زیر گردنم معده س.اگه یه مقداری غذا بخورم ممکنه سیر بشم اما اگه باز هم اصرار کنن می خورم و اگه باز هم مجبور بشم باز هم می خورم.در این رابطه در مورد نگار چیزی نمی دونم اما در همین حد بگم که تا بحال همیشه پا به پای هم پیش رفتیم و هیچ وفت دست همو رد نکردیم! 2.استعداد های بخصوصی دارم.مثلا تا این سن موفق شدم 4بار دماغم رو بشکونم به طرق بسیار فجیع... 3.توی خونه بدون اینکه دلم بخواد سر از کار دیگران در می آرم.فضولی نمی کنم.حتی کنجکاو هم نیستم.اما نمی دونم چه بدبختییه که یهو سر از کارشون در میارم و گرفتاریش تو اینه که باید وانمود کنی نمی دونی در حالیکه می دونی.حداقل واسه من خیلی سخته 4.همه رو دوست دارم.همه همه رو.ولی وقتی می گم از یکی بدم میاد یعنی اینکه واقعاااا ازش بدم میاد و هیچ راهی نداره!!! 5.و آخرین و جالبترین خصلتم اینکه دختری هستم با روحیات پسرونه یا به عبارتی دیگه پسری هستم با ظاهر و جسم دخترونه!(خشن خونسرد بی تفاوت،هیچ چیز تابحال از خونسردی من نکاسته و تکون نداده!:نه کنکور نه ورود به دانشگاه نه تموم شدن مدرسه نه هیچ کدوم از مشکلات روحی عاطفی) و حالا پنج قربانی جدید این بازی کثیف....(فیلم زیاد دیدم اخیرا!) 1.سعید 2.صبرا 5.شیطان حالا برگردیم سر کار خودمون! من که خوبم امیدوارم شما هم خوب باشین.یه حس غریبی بهم داره میگه که ترم داره تموم میشه و ما هم داریم از ترم یکی درمیایم و همچنان داریم بزرگ میشیم(امیدوارم!)و عمر گرانمایه بدین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا ای شکم خیره به نانی بساز....(اه من باز موقع تلویزیون نگاه کردن یادم رفت جوگیرمو ببندم!) و خلاصه مگر این چند روزه در یابیم! از اون مهمتر اینکه امتحانات ترم نزدیکه و ما شدیدا به این فکر فرو رفتیم که تا بحال چه غلطی می کردیم! (این قسمتو که دارین می خونین توی یه دونه ابر تصورش کنین بالا سر من یا نگار!) ساعت2.اقتصاد -شیرین خوابم میاد چیکار کنم؟ -نمی دونم.ساکت میخوام بخوابم! 2:15 -شیرین این چی میگه؟جریان چیه؟ -چیز مهمی نیست جدی نگیرد اره درس میده! تحسین کنید این پشتکار را! سه شنبه ساعت 2 (توضیح اینکه من و نگار هر دو تو خونه هامون بودیم و من تازه نهار خورده بودم،حوصله م به شدت سر رفته بود بنابراین شروع کردم به اس ام اس بازی کردن با نگار.بعد از کلی مزخرفات و مبالغی دری وری یهو عذاب وجدان شدیدی گریبان ما را چسبید که چرا درس نمی خوانی؟!! دلیلش البته واضح بود اما برای اینکه وجدانم رو دست به سر کنم تصمیم گرفتم که نگار رو در جریان بذارم!) -نگار امروز درس چیزی خوندی؟ -نه،تو چی؟ -منم نه!پایه ای بشینیم درس بخونیم امروز؟البته اول یه کم بخوابیم بعد -آره...بخوابیم.بعد بخوابیم...راستی کامنت هات 30 تا شده! - ا جدی؟میرم میبینم!حالا بیدار شدیم چی بخونیم؟ - ا حالا بخوابیم بعد......(دو خط آخر م.ش.ا=مغایر با شئونات اخلاقی) ساعت 2:30بالا خره خوابیدیم.از اونجایی که من به مامانم اطلاع داده بودم که 1-2 ساعت می خوابم و بعد پا میشم درس میخونم ساعت 4 با صدایی غریب بیدار شدم.اول فکر کردم داره پت و مت نشون می ده اما بعد چند ثانیه فهمیدم صدای زنگ موبایله... -الو؟ -الو شیرین! هنوز خوابی؟ پاشو دیگه مگه نمی خوای درس بخونی؟ -چی؟هان؟باشه...باشه...خداحافظ چند دقیقه بعد دوباره صدای پت و مت -بله؟هان؟چی؟ -خوابیدی دوباره؟ -هان؟نه!داشتم پا میشدم این بساط تا ساعت 5ادامه داشت...بالاخره پاشدم و کتابامو چیدم دورو برم.شروع کردم به ورق زدن(اینا دیگه چیه؟؟؟؟؟؟) ساعت5:30 بالاخره خانوم جواب دادن که: -....(م.ش.ا) چرا منو بیدار نکردی؟چقدر درس خوندی؟ ش-فعلا هیچی.خواستم بیدارت کنم گفتم شاید شاکی شی شروع کنیم؟ ن-ها؟نه!بیا بازم بخوابیم! ش-مرض!........(م.ش.ا)میگن فردا کلاس مقدمه رو بریم؟ ن-نه.اونم بخوابیم.از6شروع کنیم؟ ش-باشه من میخوام اساسی رو از اول شروع کنم ن-میرسیم؟ ش-امشب؟ ن-نه،کلا میرسیم همه بایسته هارو بخونیم؟ ش-آره بابا کاری نداره ن-اصلا می رسیم 300ص رو بخونیم؟باید مدنی و مقدمه و مدنی رو هم بخونیم(این یه اس ام اس و 3بار فرستاد!!!!!) -آره.شروع کنیم خب.صفحه اول.... دقیقا از ساعت 6 تمام اون کسایی که تو زندگیشون هرگز به من زنگ نزده بودن شروع کردن به زنگ زدن... ساعت7 ن-شروع کردی؟ ش-نه هنوز.تو چی؟ ن-منم نه!خب شروع کنیم ساعت 7 ن-شیرین من هیچی نمی فهمم ش-........(م.ش.ا)حتما حواست نیست یا حوصله نداری یا دورت شلوغه! ن-گم شو!خب این استاد موریس چرت میگه!....(م.ش.ا)بار چهارمه که نظریه ش رو می خونم. نتیجه:این استاد موریس به غیر از چرت گفتن کار دیگه یی بلد نیست ش-تو بلدی؟ ن-چیو؟ ش-به جز چرت گفتن کاری بلدی؟ ن-نه! ن- ش-میخوای نخونی اصلا؟......(م.ش.ا) ن-آره دارم همین کارو میکنم!4صفحه کافیه دیگه! ش-کدوم؟آزادی یا شیرودی؟ ن-هیچ کدوم!تندیس ش-نه .....بخوابیم.... و اینگونه است که ما امتحانات ترم مان را پاس خواهیم کرد........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:47 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیکاری و هزار دردسر....خواستیم خاطراتمونو تعریف کنیم تا به شاهکار بودنمون پی ببرید و ما را تمجید کنیدومااعتماد به نفسمان زیاد شود....
|
| نویسندگان |
|
شیرین نگار شیرین و نگار |
| نظرسنجي |
| آمار سايت |
|
RSS
|