![]() |
![]() |
|
| همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین |
|
ای وای که چه دلم واسه اینجا تنگ شده بود!من نمی دونم این نامردا چرا به اینجا هم رحم نکردن.آخه یه وبلاگ زپرتی که سال به سال آپ نمی شه و هر وقتم که آپ می شه جز یه مشت چرندیات از روزمرگی های دو تا دختر مفلوک دانشجو -که ایشالا اگه خدا بخواد این ترم بواسطه ی اشتغال شدید به هر کاری جز درس خوندن مشروط می شن-چیز دیگه یی نداره ، دیگه ف ی ل ت ر کردن داره؟ (حالا جدا نوشتنت چی بود!تو که آب از سرت گذشته!) خب گفتم شاید اگه بعدا فرجی شد...
حالا ما خیلی خوب درس می خوندیم در حالت عادی،این بساط انتخابات هم علم شد.به قول مامانم "خر ِ لنگ معطل هش!" سر جلسه ی امتحان هم مراقب میاد ما رو به خاطر یه تقلب جزئی می اندازه بیرون.یکی دیگه شون هم کتاب قانون جزامو به خاطر یه ماده که تازه تصویب شده و خودم با خودکار بهش اضافه کرده بودم پاره کرد(مراقب!مراقب! قانونمو پس بده!).کارت نگار هم به خاطر یه سیگنال بی بی سی که پشتش نوشته بود توقیف شد،هر چی هم که استاد به مراقب می گه اینا ربطی به سوالای من نداره گوش مراقب بدهکار نیست(استاد! استاد! کارت منو پس بگیر!).راست گقت اون پسری که وقتی می خواستن ورقه شو بگیرن به مراقب گفت:"اااااااه ه ه !تو انتخابات تقلب می شه هیچ کس هیچی نمی گه اونوقت ما که یه نگاه رو ورقه ی بغل دستی مون میندازیم ورقه مونو می خوان بگیرن!" و از اونجا که حرف حساب جواب نداره مراقب ورقه شو پس داد
توی این مدته که نبودیم هم بد گذشت هم خوش گذشت.اما کلا این چه زندگییه! من همه ی حرفامو پس می گیرم.زمین خیلی هم گرده!زندگی ما هم خیلی گرده.همین که گفتم.حرف هم نباشه تمام پی نوشت: شاید این پست بعدا پیوست داشته باشه اما فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:13 توسط شیرین |
|
|
امروزصبح سر میز صبحونه
مامان: وا... پس این دکتره صبا کجاست ؟ منشیش میگه صبا نمیاد بیمارستان... من: لابد میره مطب خودش! چه دکتریه؟ مامانم: چی؟ من:(در حالیکه دارم میرم تو اتاقم) دکتر چیه؟ مامانم: چی؟ من:(در حالیکه دارم داد میزنم) پرسیدم دکتر چیه؟ قلبه؟ مامانم:آهان... نه دکتر باباست!!!!!!!
کسی میتونه کمک کنه؟ دکتر ماما داشتیم تخصص بابا کی اومد به بازار؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:41 توسط نگار |
|
|
=-۰۹۸۷۶۵۴۳۲۱
چجحخهعغفقثصض(داریم چه چه میزنیم!) گکمنتالبیسش /.وئدذرزطظ پی نوشت: مرض داشتیم. میخواستیم بیاین تو وبلاگ سر بزنین امار بازدیدمون بره بالا.
پ.ن: این کار یک اثر مشترک بوده است که یک خط در میون توسط من و نگار نوشته شده است.
پ.ن:حتی این پست هم یه بار پاک شد و مجبور شدیم دوباره بنویسیم!
زمین همچنان گرده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:46 توسط شیرین |
|
|
ما صلاح دیدیم که چه بهتر این وبلاگ رو دوباره شروع کنیم و چه بهتر که این شروع با یه مناسبتی همراه باشه و چه مناسبتی از این بهتر که تاسوعا عاشورا برخورد کنه به آخر فرجه ها و آخر هفته (چه شاعرانه فکر کن که اخر فرجه ها با آخر هفته با آخر امام اینا تو یه نقطه به هم برسن!!!!!) و خب بهتر از همه این که ادم یه فرصتی برای درس خوندن داشته باشه و همه جا تعطیل باشه و تو هیچ بهونه ای برای در رفتن از زیر درس نداشته باشی و دست به ... بشینی تو خونه(خفه شو تو که ابزارشو نداری!!!) و بشینی به این فکر کنی که چه تفریحاتی میتونی برای خودت جور کنی... بعد از حذف تمامی گزینه ها یه هو یادت میافته که یه وبلاگ تار عنکبوت بسته ای داشتی که با یکی عباس تر از خودت یه روزگاری سعی میکردی که توش استعدادهای نهفته تو شکوفا کنی ... پس شد آنچه شد!!! شیرین داره میگه که یه ذره از خودت استعداد نهفته به خرج بده آخه الان داره پشت تلفن به من دیکته میکنه که چی بنویسم حالا منو تا اینجا نوشتونته میخواد بقیشو خودم بنویسم!!! خلاصه این که (شیرین میگه چون تو حوصله نداری مشروح اخبارو بدی باید همیشه این "خلاصه این که" رو در اول جمله بیاری...) اومدم یه کم از عاشورا و حسین اینا براتون بگم که چه مظلومانه شهید شدن تا بچه پولدارای فرشته با بنز و بی ام و و کوپه و همچنین یه سری ماشین دیگه (که ما تا حالا ندیده بودیم و بنابر این برای این که بدونیم چه ماشینیه باید حتما پشتشو نیگاه میکردیم و میخوندیم این چیه که خب تو تاریکی این کار غیر ممکن بود !!!) بیان تا یه پرس غذای نظری بگیرن(شیرین در اعتراض به این حرف من طی یک عملیات نمادین میگه که آخه یه پرس نمیگیرن که... با قابلمه میان صف میکشن... امروز اونقدر ملت قابلمه به دست دیدم!!!) یه بنده خدایی در جواب غر ها و فحش های من به ملت قابلمه به دست گفت : "خب اینا برای تبرک میان غذا بگیرن نه برای این که شیکمشون گشنه باشه..." یکی نیست بهشون بگه برای تبرک باید بری تو بقالی!!!!! خب در جواب این بنده خدای نه چندان عزیز باید بگم که :" اینا تو هفت شب مختلف هفته با هفت آدم مختلف(خب مثلا بلوند...سبزه... داف شاسی بلند که موهاش کمنده خیلی لونده... دست دست... بیا وسط....و غیره و ذلک...) کارای مغایر با شئونات اخلاقی خب تو اگه اعتقاد داری شبا به جای این کارا دست به دعا شو(بزرگان دانند معنای این جمله را) اگه اعتقاد نداری که غلط با نون اضافی یا مثلا دختره میاد.. شینیون فانتزی کرده موهاشو ...با ارایش عروس یه شال توری مشکی هم سرش انداخته و به امید به ثمر نشستن سبزه هایی که توی سیزده به در گره زده ماشین باباجونشو دو در کرده اومده حسین پارتی در این حد که مستر حسین رو کشتن . جدآ جنایت کردن... در این حالت داره زیر لبی زمزمه میکنه خدایا این شیرین اونور خط نشسته داره اس ام اس بازی میکنه و ضمن اس ام اس بازه سوتی های نه چندان کوچکی هم میده از قبیل این که این جمله ی پر معنا رو (برا همین چیزاست که عاشقتم دیگه...!!!) به جای این که به یکی از دوستان قدیمیش بده میفرسته برای پسری که الان دو ماهه شدیدا در تلاشه که با شیرین دوست شه پی نوشت: مرده شور این
کامپیوتر و و بلاگ و اینترنت و
بلاگفا و وبلاگنویسان و
کسانی که چرندیات وبلاگ
هارو میخونن و سایر
اشخاص حقیقی و حقوقی
رو با هم ببرن... این چارمین
باره که دارم سعی میکنم
این وبلاگ رو اپ کنم اما
یاری نمیکنن مردم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:51 توسط نگار |
|
|
سلام دوستان عزیز! از اونجا که ما می دونیم شما مطالب وبلاگ ما رو به دقت می خونید و همیشه به ما سر می زنید و به حرف ما گوش می کنید(که گفته بودیم همه ی مطالب رو از اول مرور کنید!
ضمنا اصلا به روی خودتون نیارید که ما آپ نمی کنیم.چون ما به شدت کار داریم! و حالا می رسیم به امتحان. وقت امتحان : به میزان کافی وسایل مجاز سر امتحان : کتاب قانون،ماشین حساب،لپ تاپ،خودکار،مداد،خط کش،مداد رنگی،پرگار،آرشیو عباسگاه و.... قسمت تشریحی سوالات زیر را با دقت بخوانید و به طور کامل و دقیق جواب دهید . ۱.آیا من گفته بودم زندگی ما گرده؟ نه،من گفته بودم؟ من گفته بودم که چیز تو زندگی ما تکرار میشه هر سال؟ ۲.ترم پیش ستاره ۴ روز در هفته تو دانشگاه بود...هر روز کلاس داشت...آیا ما ستاره رو مسخره می کردیم؟ ۳.آیا ما خوشحال بودیم که از این به بعد با ماشین رفت و آمد می کنیم؟ ۴.آیا ما دنبال کار می گشتیم؟ آیا می می خواستیم خودمون پول در بیاریم ؟ ۵.آیا ما می خواستیم از اعتیاد خود به اینترنت کم کنیم؟ و سر انجام سوال آخر : آیا همه چیز تحت کنترله؟
و اما جواب ها! جواب سوال اول:خب من غلط کردم! به همین راحتی! دانشمندان اخیرا کشف کردن که زمین نه تنها گرد نیست ، بلکه کاملا مسطح هم هست! درست مثل زندگی ما!
جواب سوال دوم: خب ما غلط کردیم! به همین راحتی! اخیرا ما به وضعی انتخاب واحد کردیم که تمام هفته رو در دانشگاه به سر می بریم!
جواب سوال سوم: خب ما بازم غلط کردیم! کاری نداره که! اون موقع که به غذا خوردن توی ماشین غر میزدی حساب اینجارو هم می کردی! جواب سوال چهارم : ما به گور تمامی اجدادمون خندیدیم! هر کی تونست ما رو از پای کامپیوتر،از توی رختخواب و سایر اماکنی که همواره توش ولو هستیم جمع کنه، اون موقع شاید وایسادیم ببینیم چی میگه! جواب سوال پنجم : رجوع شود به جواب بالایی جواب سوال آخر : خب...البته و صد البته و هزاران البته که بله! قسمت تستی ۱.رهبران نهضت مشروطه چه کسانی بودند؟ ۱. ما ۲.من و نگار و مت ۳.مت و من و نگار ۴.مت و نگار و من ۲.آیا کارگران مشغول حالند؟ ۱.بله ۲.خیر ۳.فکر کن که نباشن! ۳.روز قبل از ولنتاین،ما اون آقاهه رو اوسکل کرده بودیم یا اون آقاهه ما رو؟ ۱.مگه شما جز اوسکل کردن کار دیگه یی هم می کنید؟ ۲.مگه شما جز اوسکل شدن کار دیگه یی هم بلدید؟ ۳.هر دو مورد صحیح است! ۴.اوسکلی که به اوسکل بزنه،شاه اوسکله! ۴.جای خالی را پر کنید آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد/کاش می آمد ........و ما را تماشا می کرد ۱.ای بی تربیت! ۵.جنبش مشروطه در چه تاریخی به پیروزی رسید؟ ۱.مگه جنبش مشروطه به پیروزی رسید؟ ۲.جنبش مشروطه چیه دیگه؟ ۳.پیروزی چیه؟ ۴.ها؟ ۶.مقامات صالحه ی کشور چه کسانی هستند؟ ۱.مقامات صالحه ی کشور 2 نخاله ای میباشند که بر لب حوض در پارک مینشینند نخاله ی اول اصرار بر فرو کردن مداد در آب حوض داشته و نخاله ی دوم وی را منع میکند! ۲.هر دو مورد ۳.هر سه مورد ۴.هر چهار مورد ۷.چه چیزی اصلا در زندگی من نقش نداشته؟ ۱.جدیت ۲.جدیت ۳.جدیت ۴.جدیت
و اما پاسخ ها: (پاسخ ها تشریحی نیست...اگه خیلی مایلید می تونید روی پاسخ کلیک کنید تا ربط ماجرا رو بفهمید سوال چهارم : اصلا فکر نکنید که جواب سر جلسه س! سوال هفتم : همچنان همه ی موارد!
خب اینم از امتحان.امیدوارم که با موفقیت امتحان رو پشت سر گذاشته باشید.نمره ها رو بعدا میزنیم به دیوار عباسگاه تا عبرت عموم شود(چه ربطی داشت، نمی دونم!) در آخر هم براتون سال خوبی آرزو می کنیم و امیدواریم که همیشه لبخند پی نوشت : از اونجاییکه من اگه پی نوشت واسه مطالبم نذارم از غصه دق می کنم،اینو نوشتم تا این بلبل باغ گل همچنان دنیا رو با وجود خودش مزین کنه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:42 توسط شیرین |
|
|
با سلام خدمت خوانندگان وبلاگ تار عنکبوت بسته ی عباسگاه! یه سوال فنی؟آیا شما قبول دارین که زمین گرده؟من به شما ثابت می کنم که زندگی ما هم دقیقا مثل زمینه!گرد گرد!هر چقدر راه میریم باز آخرش به همونجا می رسیم.اونایی که از پارسال اینجارو می خوندن ممکنه یادشون باشه اما به هر حال محض یادآوری می گم که پارسال دقیقا روز بیستم دی بود که من ونگار گور خودمونو با دستای خودمون کندیم....بیستم دیماه هشتاد و پنج...
اینم جهت یادآوری بزای کسایی که قبلا خوندن و جهت اطلاع کسایی که نخوندن! ساعت 4 - نشستیم دور میز،به پوست های شکلات نگاه می کنیم و لیوان های خالی چای -نگار هنوز 25 هستی؟ -آره،تو چی؟ -منم هنوز 2ام.حالا می گم به نظر تو نگار....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!) ساعت 5 -نگار دیگه خیلی درس خوندیم.من برم خونه! - بذار بیام تا یه جا برسونمت.
ساعت8 خونه خودمون
نگار(sms):عباس عباس بیداری؟پاشو رسیدیم! من(که واقعا خواب بودم!):ها؟تازه پا شدم. - تو همون خواب و بیداری شمارشو گرفتم و .. -الو؟از عباس به عباس - به گوشم عباس! -چقدر خوندی؟ -هیچی! -منم هیچی!حالا دیگه شروع کنیم... بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانی های بحث امروزمون!(یعنی همون روز)بالاخره قطع کردیم و البته هر دو به این موضوع اعتراف کردیم که ارزششو داشته! یک سال بعد....بیست دی هشتاد و شش تلفن زنگ می زنه و من می پرم روش!خب به جز نگار دیگه کی می تونه باشه! -چطوری؟ (همچنان سلام در فرهنگمون جا نداره!) -آره!چطورم!تو چطوری؟ -آره...چه خبرا؟... -..... مکالمه همینطور ادامه پیدا می کنه تا به اینجا میرسه که: -شیرین؟من هنوز یه سوالی ته ذهنم باقی مونده که داره اذیتم می کنه... - ها؟چه سوالی؟ - به نظر تو شیرین....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!) -نمی دونم..اتفاقا منم به همین فکر می کنم اما هنوزم به هیچ نتیجه ای نرسیدم... -شیرین؟یه چیزیو دقت کردی؟ -ها؟ -امروز بیستم دیه... -خب که چی؟...ها؟گفتی بیستم؟نه.... -آره...دقیقا یک سال داره میگذره... -خجالت نمی کشیم یه سال تموم....؟ این پست حاوی هیچ چیز خاصی نبود.فقط می خواستم ثابت کنم که زندگی ما کاملا گرده!فقط گاهی جاهامون عوض می شه...
پی نوشت: این نگار به هیچ وجه من الوجوهی به روی مبارک نمیاره که باید آپ کنه ها! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:1 توسط شیرین |
|
|
الو الو؟؟؟ صدا میاد؟؟؟ خب مثل اینکه تماس ما با همکارمون بر قرار شد... میشنویم:
من هم اکنون از قلب باغ فردوس ، دل سرما ، محل دعوا (عاقلان دانند) ، در اوج تاریکی هوا به همراه فاطی اینا (بازم عاقلان دانند) و نهایتآ زیر خط فقر ( نمیدونم تا الان چقدر پایین رفتیم)با شما حرف میزنم (فین و جیش). علاوه بر تمام مشکلاتی که بر سر راهمان بود ما هم اکنون متوجه مطلبی شدیم خوب گوش کنید تا از دست ندید: ما بر گشتیم با یک بغل از خاطرات ایشدیندیرینگ ما طی یک روند کاملا تکمیلی ، تکوینی ، تکبیری ،تک....!!!! به یک تایپیست نیازمندیم! شیریییییین!!!! تایپست!!!! پایه ای؟؟؟ ـ عالیه!!!! میریم تو: اقا شرایط این کارتون چه جوریه؟؟؟ اوه چه بد شد!!! ـ تو خونه کامپیوتر دارید؟؟؟ میتونید تایپ کنید؟؟؟ - اره - این کارت مارو بگیرین صبح زنگ بزنید در مورد شرایط حرف بزنیم!! پس شد انچه شد! ما هم خوشمون اومد سر راه هر دفتر فنی که دیدیم سر زدیم و پیشنهاد کار دادیم ( دقت کنید که ما به اونا پیشنهاد کار میدیم!!) اخه خدایی کار به این خوبی که با روحیه ی فراخ ما هم سازگاری داره! بشین تو خونه لنگ رو لنگ بنداز شایدم لنگتو رو میز بنداز تایپ کن پول بگیر!!! ما احیانا دانشجو هستم؟؟؟ نه دور از جون!ما فقط الواتی یا الواطی یا علواتی یا علواطی یا ال واتی یا عل واتی یا ...( همین امر مقدس رو به هر طریقی که بگید) بلدیم! طی یک ماه اخیر فقط در محدوده ی در حراست تا در دستشویی رویت شدیم ... ما شنبه از صبح تا شب کلاس داریم اما ایا واقعا داریم؟؟؟؟ نه! به کلیه ی اساتید محترم ابلاغ شده که ما شاغل هستیم و در کلاس ها شرکت نمیکنیم جدا همشون باورشون شده فقط یه بار یکی از استاد ها که همون ساعت باهاش کلاس داشتیم ( نه فقط یه بار؟؟؟ میخوام بدونم فقط یه بار بود؟؟؟؟ بساط هر هفته مونه!!!) ما رو تو حیاط دید و در واقع اونقد دید که حتی بهش سلام هم کردیم اما نمیدونم چرا تو کلاس ندید!!! پی نوشت: فیییییین ( کوفت!!) پ ن ۲: این من بودم از روزی که دماغم درست شده انسداد شاهراه های تنفسیم بر طرف شده فین کردن بهم خیلی حال میده مغزمم به راحتی هوا میخوره حالش خوبه( چیت ؟؟؟؟) پ ن ۳: گفته بودم که دماغم ۳-۴ بار پیاده شده رفتم عملش کردم خلاص شدم اما حیف ابهتم به باد رفت...! پ ن ۴: فیییییییییین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:19 توسط شیرین و نگار |
|
|
اااا....اهم اهم...سلام...انقده پست ننوشتم يادم رفته اولش چي بايد بگم! عرضم به خدمت با سعادتتون كه همانطور كه مستحضريد به بحران شديد مالي برخورد كرديم.تلفنا كاملا قطعه و جيبامون هم كاملا سوراخ شده.حالا ببينيد ما با اين وضعيت چقدر عباسگاهمونو دوست داشتيم كه پا شديم اومديم كافي نت آپ كنيم....(يعني هم به كاليبرمون فشار آورديم هم به جيبمون!)تبريك ميگم....خواهش ميكنم خجالتمون ندين...
ابوي گرامي بنده كه انگار ثقل سامعه گرفته و هر چي ميگم تلفن قطعه پول بده برم وصل كنم يا اينكه در مورد پول تو جيبي بهش گوشزد مي كنم فقط عين ضبط صوت يه جمله رو تكرار مي كنه: حالا بيشتر برو اينترنت بيشتر پول خرج كن وضعت از اينم بهتر ميشه! حالا شانس آورديم كه يه روزايي نگار ماشين مياره و ميتونيم ناهار هم با خودمون ببريم و الا سر يه هفته بايد مي رفتيم سر ۴راه اسفند دود مي كرديم يا اينكه همون يه چيزي رو هم كه از دار دنيا داشتيم رو هم بايد ازش ميگذشتيم....اي بخت كبود...اي طالع نبود...اي گنبد ويرون....هي ي ي ي....حالا سعي مي كنم بعضي مسائل رو براتون تشريح كنم... پرده اول: روز.تو ماشين.وقت ناهار.جلو دانشگاه ــ من و نگار و ستاره به وضع فلاكت باري نشستيم و مي خوايم ناهار بخوريم.البته ناهار قيمه هستش كه خورشت و پلو در دو ظرف جداگانه تعبيه شده.ماست هم از بقالي سر كوچه ابتياع شده... -خب سفره رو پهن كنيم -اون ظرفو بده به من -اه دستتو بكش! -ماست كو؟ -اه نگار من نمي تونم اينجا اين طوري غذا بخورم دستم گير ميكنه به صندلي...بيا جاها عوض! به همون صورت قاشق به دست از ماشين پياده مي شيم و جاهارو عوض مي كنيم -اه چقدر گرمه شيشه رو بده پايين -باشه... -......(مغاير با همون شئوناتي كه گفته بوديم) در همون موقع استادبشيريه-يه پسر ۲۷ ساله كه خداروشكر عين خودمونه مث همون استاد اداري-از جلو ماشين رد مي شه و لبخند كاملا مليحي مي زنه.من قاشق دم دهنم.نگار دهنش پر.ستاره هم بابت اون جمله ي مغاير با شئونات داره ريسه مي ره پرده دوم.همونجا.بعد از ظهر.ساعت بيكاري(توضيح اينكه چند ساعت قبل يكي از پسراي دانشگاه به مهشيد كه قدش خيلي بلنده و داشت مي دويد گفته بود اسب! و مهشيد هم حسابي تو دلش قلنبه شده بود) -ااا بچه ها اين يارو كه داره پارك ميكنه... -خب! -اين همون يارو هه س كه به من گفت اسب! صبر كن الان درستش مي كنم...شيشه تو بده پايين... -ببين ببين!اسبم خودتي! پسره: بعد از چند دقيقه كه سر صبر ماشينشو پارك كرد و قفل كرد كتابارم ورداشت اومد زد به شيشه: -ببخشيد اصلا من تا حالا تو دانشگاه شمارو ديدم؟ -آره خودت بودي صبح! دوباره رفت و بعد از چند دقيقه فكر كردن برگشت زد به شيشه: -ببين من هر چي فكر مي كنم مي بينم كه شكل شتري!اصلا من دوست دارم بهت بگم شتر!مشكلي داري؟ نگار و مهشيد: مهشيد: به حرف گربه سياه بارون نمياد! (توضيح اينكه اين جا مهد كودك آزاد تهران شمال كودكستان حقوق هست ) پرده سوم.سر ميدون.صف تاكسي -ااا بالاخره اومد بريم سوار شيم -اه شيرين پاشو از روي مانتوم... -اا خوب خانوم جاشون تنگه! -خانوم بيخود مي كنن جاشون تنگه! سر پيچ.من ولو شدم رو نگار: -بفرما تو! -مرسي خواهش مي كنم...آره آره! -تو كه پول نداري! من ديگه از كنترل خارج شدم...ديگه هيچي تحت كنترل نيست يواش يواش داشتيم مي رسيديم كه دختر كناري ما پرسيد : -خانوم كرايه چنده؟ من:نگار با توئه ها!چند ميگيري؟ -خفه شو!!!! من:خانوم. ببخشيد اين دوست من شعور درست و حسابي نداره....ااااااااااا چطوري؟خوبي؟؟؟؟؟؟ - -خب منم ديگه -اا تويي؟ -ها؟ يه كم خوش بش و اينا(البته شما كه نمي شناسين.دختره مال مدرسه مون بود) پياده مي شيم...البته فقط با ۳۲۰ تومان پول -خب...بريم بقيه پولمونو هم به...بديم -آره آره بريم بعد از خريدن پفك كه ميايم بريم اونور خيابون همون پسره رو ميبينيم(خب شما كه نمي دونين اين پسره هر روز واي ميسته اونجا تبليغ يه مزون كه دم همون جاس رو پخش مي كنه.هم اسكله هم اسكل خورش خوبه! چندين دفعه بهش گفتيم كه ديگه به ما نده.ما يه بار ديديم اينجارو اما به خرجش نمي ره.همين نشون مي ده كه اسكل كنش هم خوبه!) -بياين ديگه!بياين بگيرين! -تو مثل اينكه كتك ميخواي ها!با پشت دست.... - شايد اين موضوع اصا واسه شما جذابيتي نداشته باشه اما ميتونيم يه روز ببريمتون اونجا خودتون ببينينش تا بفهمين....اين بشر مارو همين جوري هم تو خيابون مي بينه اگه دستش چيزي نباشه هم دستشو دراز مي كنه طرفمون....اصلا كي گفته ما روابط عمومي مون ضعيفه....روابط عمومي ما خيليم قويه...منتها با اسكلا قوي تر....
پي نوشت:پستي كه تو كافي نت بنويسيم ازين بهتر نميشه...اونم وقتي جيش داشته باشي.... پ.ن.۲:يه ساعت ديگه كلاس داريم(خب كه چي؟) پ.ن۳:جيش جيش(نگار بودا! من نبودم!) پ.ن۵:ما كه حيا نداشتيم فقط ادعاشو مي كرديم...اونم تو وبلاگ فقط!اما ديگه تصميم گرفتيم كه خودمون باشيم! پ.ن۶:پي نوشت ۴ نداشتيم...نمي دونم...جا موند....نگار ببين اون زير نيفتاده؟ پ.ن۷:بسه ديگه صبر كن صبر كن...پي نوشت ۸:من مي گم اين دوستم يكي از اعضاي بدنش دچارجنون ادواريه نگيد نه!حالا كه همه رو تايپ كردم مي گه پاشو بريم ديگه...(هنوز ثبت نشده...) پ.ن۹:تا حالا اين همه پي نوشت يه جا ديده بودين؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:57 توسط شیرین |
|
|
سلام عرضم به حضور عنور یا عنبرتان که ما قرار بود توی این تابستون یه مقداری مطالعات مفید و سازنده داشته باشیم که با کمک دوستان و سعی و تلاش های بی دریغ و شبانه روزی اغفال شده و کلمه ای درس نخوندیم!!!! منم که توی این ۲ هفته که دانشگاه ها باز شده من و شیرین به دلیل این که هنوز توانایی های خودمونو باور نداشتیم یک سری فعالیت هایی انجام دادیم که به این باور رو داد که ما میتوانیم از جمله : روزی روزگاری که پس از حدود ۹ ماه تلاش بی وقفه موفق به ۲در کردن ماشین از پدر جان شده بودم عازم دیار خیابان ها گشتیم !!!!! توی خیابون اصلی کوچه ی یک طرفه ای وجود داشت که به عقیده ی بنده باید میرفتیم توش پارک میکردیم ولی نمیدونم چرا ازش رد شدیم!!!کوچه ی بعدی ورود ممنوع بود و به همین دلیل تصمیم گرفتیم توی کوچه ی بعدی که یک طرفه بود پارک کنیم!!!!!(واقعا دقت کنید که میخواستیم ورود ممنوع نریم!!!)خب توی کوچه ی بعدی جای پارکی پیدا میکنیم که به دلیل مالیدن به ماشین پارک شده ی جلویی بی خیالش میشیم و دم هایمان را روی کول هایمان گذاشته به امر مقدس فرار میپردازیم !!! اما چگونه؟؟؟؟ این گونه : من: شیرین این چرا انقدر جیر جیر میکنه؟؟؟؟ شیرین : نمیدونم!!! من : (در حالیکه دستمو میبرم به طرف IPOD که خاموشش کنم دستم گیر میکنه به ترمز دستی )خب چون دستی بالاست!!!! شیرین: خلاصه یه جای پارک گیر میاریم و پارک میکنیم!!! ما کلا مسکر و مخدر مصرف نکرده مغزمون زایله خدایا یه فکری یه حال این بندگان ضعیفه ات بکن!!! ۲-۳ ساعت بعد بر میگردیم ... من:شیرین شیرین: من : چرا!!! شیرین :شاید توی کوچه بالاییه .... من : بالایی که ورود ممنوع بود!!!! شیرین :خب شاید تو بالاتری باشه... من : خب بریم ببینیم... کل کوچه های یک طرفه رو گشتیم اما از ماشین خبری نبود... شیرین: خب شاید تو این یکیه... من: این که ورود ممنوعه....ما ورود ممنوع نرفتیم... شیرین: حالا بریم یه نگاهی بکنیم... (بقیه شو نمیگم چون خودتون میدونید!!!) ماشین رو توی ورود ممنوع (پس از ۴۰ دقیقه) در حالی پیدا کردیم که با ماشین جلویی ۱۰ cm بیشتر فاصله نداشت و ماشین عقبی یه لطفی کرده بود و ۱mm هم فاصله نذاشته بود که نتیجه اش این بود که وقت در اومدن از پارک یه ۲-۳ cm به طرف عقب هل داده شد البته توسط این جانب پنجه طلایی!!! ماجرا به این جا ختم نمیشه چرا که بعد از گذشتن از ۲-۳ تا کوچه به این نتیجه میرسیم که هوا خیلی وقته که تاریکه و باید توی کوچه ها چراغ بذارن....اما بعد نتیجه ی مهمتری میگیریم به این صورت که بهتره به جای غر زدن به شهرداری چراغای ماشینو روشن کنیم!!!! پی نوشت : هی شیرین... تولدت مبارک !!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:19 توسط نگار |
|
|
یک سال از قبول شدن ما تو دانشگاه می گذره...یک سال که به بطالت گذشت...از همون اولش هم خوب شروع نشد...این وبلاگ هم که کم کم داره به زباله دان تاریخ می پیونده....دیگه چیزی واسه گفتن نمونده...قبل از این دنیا انقدر مسخره بود که می شد بهش خندید.اما حالا بیشتر از اینکه مسخره باشه٬خالیه....خالی از همه چیز...
از روز ها و شبا نمی گم که پر از تکرارن و با خودشون هیچ چیز ندارن...انگار در پس شب و روز هیچ نیست... از زندگی هم نمی گم که نمی فهمم ما داریم زندگی می کنیم یا زندگی.....!!!! از بزرگ شدن آدما و کوچک شدن دنیا و پست شدن آرزو ها هم که...یه مشت حرفای تکراری! راه هم نمی رود روز به شب نمی نشیند... آه!که این طور!» شاید آزادی از قید تعلق...برسی به اونجا که به هیچ چیز تعلق نداشته باشی و از همه چیز رها بشی.جدال و بحث فایده یی نداره...اگه هر کسی بفهمه که هر کس خودشه و هیچ کس عوض شدنی نیست...اگه..اگه...اگه بشه....شاید دنیا از اینی که هست بهتر بشه...شاید.... دلم می خواهد بخوابم و دیگر بیدار نشوم.بخوابم تا شاید رویایی ببینم از آنچه که در این دنیا نمی بینم.بخوابم و خواب ببینم که آنقدر روزگار خوب شده که دیگر هیچ کس نیست که بخواهد بخوابد و دیگر بیدار نشود و رویایی ببیند از آنچه که در این دنیا نمی بیند...از تمام این آدم ها سیرم.نه؛من دلم نمی خواهد از آنها باشم.نمی خواهم بار نام "آدم"را به دوش بکشم و با آنها یکی باشم.انگار بهترین چیز همین است که آنها مرا از خودشان حساب نکنند!! می خواهم خودم باشم و هیچ کس نباشم اشتباه...یه وقتی نگاه می کنی می بینی انقدر اشتباه کردی که نمی دونی کدومشو باید درست کنی تا زندگیت بر گرده به جایی که می خوای...بعد میای ابروشو درست کنی٬میزنی چشمشم کور می کنی...روز ها می گذرن وفرصت سوزی....می بینی تصورت از ۲۰ سالگیت چیز دیگه یی بوده و بعد... می خوای فرار کنی....از همه چیز... خط قرمز ها رو جابجا می کنی...نمیشه....پاکشون می کنی....حالا زندگی بهتر می شه کمی...هر چند شاید سنگینی نگاه های معنی دار آزارت بده..اما بعد بی حس میشی...دیگه هیچ چیز نمی فهمی... دیروز می خواستم دنیا رو عوض کنم...نشد
امروز می خواهم خودم رو عوض کنم...نمی تونم
فردا می خواهم که فقط همه چیز همین طور باقی بمونه....اما اگه نشه؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:31 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیکاری و هزار دردسر....خواستیم خاطراتمونو تعریف کنیم تا به شاهکار بودنمون پی ببرید و ما را تمجید کنیدومااعتماد به نفسمان زیاد شود....
|
| نویسندگان |
|
شیرین نگار شیرین و نگار |
| نظرسنجي |
| آمار سايت |
|
RSS
|